مهتاب
بگو ای سکوت
ای آخرین
چگونه باید به راز کلام پی برد ؟
کاغذهای کاهی من کو ؟
من برای چشم ها فریادی دارم
و برای گوش ها سکوتی
کدام آغاز ؟
کدام زخم ؟
کدام هیچ ؟
امروز که قلب بلورین من
سنگ ها را می شکند
گریستن را با برگ های پاییزی دفن خواهم کرد
امروز سکوت
گوش آسمان را کر می کند
و هر قدم
قفل حلقه های زنجیر را می شمارد
بگو ، بگو ای سکوت
ای آخرین
چگونه به آینه لبخند بزنم
که لبانم را ندوزد
از آغاز تا پایان چند فریاد را باید سفر کرد ؟
بگو که عطر شب های نارون
صدایش از کدام حنجره ی خشکیده ی درخت می آید
که دیگر چشمانم
سبزی اش را نخواهد دید
و خاطره اش در کویر تشنه بی ستاره است
سکوت ، ای سکوت من
بغض ات ، دوستی را در هیچ معنا کرد