محمدزاده
گُر گرفت انگشت ِ من از شدت گرمای تو

تا قلم ها سر در آوردند از دنیای تو

دست هایم را کنار باغچه می کارم و-

می نشینم تا بروید صورت ِ زیبای تو

از قمار ِ زندگی یک دل ، برایم مانده بود

باختم ته مانده ی دارایی ام را پای تو

مثل سنگی می خورم بر گیجگاه خواب ها

چشم های من کجا و دیدن رویای تو ؟

کشتی ام هر روز بر گِل می نشیند بی هوا

در خلیج ابری و توفانی لب های تو

باز هم رحمت به دلفین ها که پیدا می کنند

پیکرم را نیمه جان در ساحل دریای تو

گفته بودی : جای من باش و جنونم را بفهم !

باشد ، از امشب خودم را می گذارم جای تو

خواستی لیلا نمی خواهی زلیخا می شوم

یا نه … تنها تا همیشه می شوم حُسنای تو