خرمشاهی

غرورت را با کدام حس زنانه ام معامله می کنی
تا هر روز شانه هایم نگریند
حضورت در پشت حصار حوا بودنم
آدم را می ماند که هوای ماندن اش طوفانی ست
یکی بودن افسانه ای ست
که از مغرب آغاز شد
و در مشرق جان باخت
به یاد چشمان بی حاصل ات
در نگاه نمناک ام
دستهایم فرو می ریزند
تا از شعر واژه ای دیگر بسازند
فاصله ها چند غزل بسرایند
تا آسمان غرورت غروب کند