بی‌پاپوش و دستار
با هیئتی غریب
به شهری رسیدم
با کوچه‌هایی تنگ و مردمانی سر به زیر . . .
در کوچه‌های پر ازدحامِ شهر
فریاد کشیدم:
من دوره‌گردی معجز‌گرم،
اینک متاع‌تان را
به بهایی گزاف خریدارم
نزد من آرید
هر آن‌چه از عشق در شما باقی‌ست.
و آنان بی‌تفاوت از کنارم می‌گذشتند
مردمانی که یک‌سر،
دهان بودند از برای بلعیدن
با روده‌هایی که به چاه‌هایی بی‌انتها ختم می‌گشت.
فریاد کشیدم:
عشق‌تان را خریدارم من
در اِزای آن