Rahim Sinaei
تو آن قیامتی که به دنیا نشسته‌ای
آتش ولی چوباده به مینا نشسته‌ای
سوزی تمام جانم وخاکسترم کنی
ققنوسم آفریده ، فریبا نشسته‌ای
امواج دلنشین پُر از شوق بوسه‌ای
کز دور دست دامن دریا نشسته‌ای
گشتی چو لاله سرخ رُخ از التهاب عشق
مجنون صفت به دامن صحرا نشسته‌ای
نقشی زتیشه‌ای که پُر از شور اشتیاق
بر بیستون عشق چه زیبا نشسته‌ای
آن بی بدیل گوهر نابی به روزگار
رخشان چو زُهره بر شب یلدا نشسته‌ای
سر گرم عیش ونوش رفیقان شدند وآه
« سینا » به کنج عُزلت وتنها نشسته‌ای