همراه با احساس سرد آمدن
همزادم شمارش معکوس را آغاز کرد.
در بهاری گرم
با گَرَده های نخل
پریشانی ام را آزمودم.
رودی گِل آلود
در پیچ و خم دشت های تَفته
ماهی سر گردان زندگیم را به دماغه رساند.
اقیانوس را
با همه تیرگی و عمق
با نسیمی که آبستن سیلاب بود
فهمیدم
و در هیچ کرانه ای
آرامش را نیافتم.
زندگی تلاطم یک بند امتداد است
و تیک تاکی که
زمان را تکرار می کند