khosro Bagherpour
بگذار کمی بخوابم!… خسرو باقرپور
خوابی تو!
از خوابِ تو می پرم!
می روم؛
می نشینم کنارِ این پرنده ی خواب آلود؛
بر شاخه یِ این “راشِ” * هوشیار.
خوابم می آید!
صدای این شهرِ چراغان چه غمگین است،
پایانِ پاییز است
عابران، مست و خراب می گذرند؛
از وقتِ خوابِ پرنده گذشته ست!
چشمانِ مبهوتِ پرندگان باز است
ما بر شاخه ها پرپر می زنیم؛
و خوابمان نمی آید؛
باران می آید.