من تو را خواهم برد
به دیاری که در آن
مردم آزاری نیست
شک و تردید و ریا
از تنِ حوصله ی مردم آن
جاری نیست
به دیاری که در آن
پیچکِ مهر و محبت
از لب پنجره آویزان است
بوی دست مردم
بوی مرغوب گل ریحان است
من تو را خواهم برد
به دیاری که در آن
جای منْ منْ گفتن
ما دارد
در رخ مردم شهر
خنده سکنی دارد
به دیاری که در آن
دغدغه ی یک کودک
نیست جز تیر و کمان
روزگارش عالیست
در گذر نیست زمان
من تو را خواهم برد
به دیاری که در آن
دیده ها گریان نیست
در پس هر خنده
کس نمی گوید هیس
کس نمی گوید ایست
من تو را خواهم برد
به دیاری که ندارم از آن
هیچ نشانی در دست
و نمیدانم کی …؟
بی تأمل چمدانم را بست