سپیده

به افتخار شعور زبانزد پسرم
به درک ساده ی او از وقوع تلخ طلاق
به اینکه شستشوی ظرف را بلد شده است
به اینکه یاد گرفته چگونه پای اجاق…

به افتخار خودم شاعر حواشی ها
به سقف ظرفیتم لابلای لاشی ها
به کشف ابرهه ها در دل نجاشی ها
پناه می برم از شرشان به حجم اتاق

به افتخار پدر مادرم به دوری شان
تماسهای سراسیمه ی ضروری شان
به در مقابل عصیان من صبوری شان
که هی بریده ام و هی گرفته اند سراغ

به افتخار تو وقتی نمیتوانستی
بیاوری هیجان را به خانه ی قسطی
تو باغبان بدی بودی و ندانستی
که اشتباه تو یعنی به گه کشیدن باغ

و در ادامه خدایا به افتخار خودت
اگرچه بود در این بین کار کار خودت
کلک چگونه تو با نقشه ی فرار خودت
گذاشتی همه ی عمر پشت دستم داغ