تا باد بهاری به در و دشت وزیده

ناز قد مش ،سبزه ،بهر سوی دمیده

بر خیز به گل ،خانه وکاشانه بیارای

تا دست نسیمش، سحر از شاخه نچیده

بین غنچه گل ،با چه نیازی وچه نازی

با خار دل آزار به گلزار لمیده

نرگس به امیدی که رباید دل عشاق

مستانه ورندانه، گریبان بدریده

انبوه شکوفه ،به سر شاخه رقصان

گوئی پریانند، ز فردوس رهیده

آن لاله وحشی که عروس چمن آراست

دامی ز برای دل عشاق تنیده

بلبل شده از شوق ،غزلخوان وپر افشان

گوئی که زگل، وعده دیدار شنیده

قمری ز تمنای وصالی، ز جمالی

از دشت ودمن،جانب گلزار رسیده

آهو به در ودشت ،چه آسوده خیال است

انگار به عمرش رخ صیاد ندیده

آن ژاله ژولیده که رخشد به چمن زار

اشک سحر است و،ز سر شوق چکیده

از باد بهاری ،شده سر مست «مجیدی»

هر چند که یک جرعه، ز جامی نچشیده.

این غزل سروده اصغر مجیدی است

از روستائی در شهر ازنا استان لرستان

سال ۱۳۳۶