شاعر
در این هنگامه ى حیرت
یکى در زد
بهارِ آشنا آمد
و عطرى از بنفشه هاى ترس و تشنه
که دامانش پُر از بابونه هایى خشک و بى ریشه
حکایت بودش از روزان بى رنگى
بر این انکار ها در وهم و بیزارى

صداى بستن در آمد و گُل بر تپش افتاد
بهارى بود
دلى رنگین نداشت
صداى پاى او در گوش زرد این چمن باقیست .