مهردادگاهی اوقات

دلت یکهو و بی هوا
هوای کسی ، چیزی
یا جایی دور می کند.
می دانم !
حالا می دانم که سالهاست چشمهامان به تاریکی و
دلهامان به اندوه پر گریه عادت کرده است
می دانم که ردپای مسافران ما را
باران شسته است
و باد ، بوی بازمانده از عطر پیراهنشان را
به خواب خانه نمی آورد!
اما باور کنید پشت همین اوقات اندوه ،
همیشه دریچه ای رو به تبسم محال گشوده است.
من هم شبیه شما
دردها کشیده ام در درازنای این زندگی
اما آیا انتهای کوچه ی رویاها
همیشه بن بست باقی خواهد ماند ؟!