از کتاب: شقایق های احساس
برایم دعا کن!

تو ای مؤمن راستین
کجا؟ به درگاه کی؟
خدا را کجا می توان یافت؟
به درگاه آنی که
در سر زمینم
خدائی ندارد؟
و در خواب سنگینی از،
همه وعده های شیاطین
به رؤیای بی پایه ای خوش غنوده؟
به واقع چنین است؟
پس، مرا
تو ای مومن راستین
رها کن
برای خدائی که
در خواب ناز است
دعا کن
تو هستی خدایا!
و در خواب نازی؟
و بر کار شیطان اعظم
نظارت نداری؟
چرا؟
تو گفتی که:
” شیطان ، همیشه به کار فریب است ”
تو را هم،
به کام سیاه خود
ای خالق او
فرو برده است؟
خدا یا!
تو در آسمان ها
کجائی؟
چرا بر زمین ات
نظارت نداری؟
مگر بال ” جبرئیل ” تو را هم شکستند؟
چرا پس پیامی نداری؟
مگر از خدائی دگر خسته ای؟
و یا
فسون شیاطین
تو را هم
ز راه خدائی به در برده است؟
به راه دگر برده است؟
چنین است؟….
تو ما را، رها کرده ای؟