eddie

عزیزم
دستت را
پناه چراغ بگیر
باد می آیدو بر شاخه ی تردِ زندگی
عمر را اعتباری نیست
همین دوش بود
از حوالی ی خواب هایم
اسبانی یال افشان
از آن انحنای پیر گذشتند
و تا من دست سایبان چشم کردم
تنها گَردی از خاطره بر کناره ماند .
عزیزم
دستت را
پناه چراغ بگیر
باد وُ پاییز
سفیرانِ مرگند
و این سایه های مرموز در کوچه
درخت را
بی برگ می خواهند
پرنده را بی آواز .
عزیزم
دستت را
پناه چراغ بگیر
باد می آید .