khosro Bagherpour
با چشم دل ببین این خونِ گرم را

که اینگونه بی مهار
و هر بار
بی قرار
از انگشتانم بر برف فرو می چکد.
بیرون تابستان است
من در خانه مانده ام
و در برف می روم
خون از انگشتانم بر برف می چکد
پامچال های بنفش بر برف می رویند
می روم تا دیوارِ رو به رو
رد گل ها را می گیرم
باز می گردم
و گوش می کنم به پچ پچه ی پامچال ها.