نزار، یکی از شاعران نامی جهان عرب است. او زاده دمشق پایتخت سوریه است.
در ۲۱ مارچ سال ۱۹۲۳ متولد و در ۳۰ اپریل ۱۹۹۸ از جهان می رود
از گفته های اوست که:
من می خواهم عشق را که در دنیای عرب در بند است آزاد کنم. به همانگونه که روح و جسم عرب در بند ذهنیتی تاریک است. من با شعرم می خواهم یاری رسان باشم.
به شکلی می توان او را یک مبارز علیه نا مرادی ها دانست که با اسلحه شعر به مصاف آنها می رود.

اندیشیدن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
سخن گفتن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
بحث پیرامون علم دین و
صرف و نحو و شعر و نثر، ممنوع!
اندیشه منفور است و زشت و ناپسند!

شعراو همچون آهنگی خوش، عشق را می نوازد. و خواننده ترنم دل انگیز آن را با همه ی احساس دریافت می کند.
وقتی که در ۲۱ سالگی ” آن زن سبز به من گفت ” را منتشر کرد، او را تکفیر کردند. ” تکفیر ”
که اسلحه دست نظام ها و حتا جوامع اسلامی است برای از سر راه برداشتن مخالفان.

شعر های نزار قبانی سرشار ازخطابه هائی است برای عشق، و زنان که مظهر آن هستند و از این روی به او لقب شاعر طبقه ی مخملی داه اند.
نامه هایی برای تمام زنان جهان
نامه هایی برای تمام زنان جهان
این نامه ی آخر است …..
پس از آن نامه یی وجود نخواهد داشت
این واپسین ابر پر باران خاکستری ست
که بر تو می بارد ؛
پس از آن دیگر بارانی وجود نخواهد داشت

این جام آخر شراب است بانو ؛
و دیگر نه از مستی خبری خواهد بود ؛
نه از شراب …

آخرین نامه ی جنون است این
… آخرین سیاه مشق کودکی
دیگر نه ساده گی کودکی را به تماشا خواهی نشست ؛
نه شکوه جنون را …..

دل به تو بستم گل یاس ِ دلپذیر ….
چون کودکی که از مدرسه می گریزد
و گنجشک ها و شعرهایش را
در جیب شلوارش پنهان می کند

من کودکی بودم ؛
گریزان و آزاد
بر بام شعر و جنون
اما تو زنی بودی ؛
با رفتارهای عامیانه
زنی که چشم به قضا و قدر دارد
و فنجان قهوه
و کلام فالگیران
…. زنی رو در روی صف خواستگارانش

افسوس ….
از این به بعد در نامه های عاشقانه ؛
نوشته های آبی نخواهی خواند
در اشک شمع ها ؛
و شراب نیشکر
ردّی از من نخواهی دید

از این پس در کیف نامه رسان ها
بادبادک رنگینی برای تو نخواهد بود
دیگر در عذاب زایمان کلمات
و در عذاب شعر حضور نخواهی داشت

جامه ی شعر را بدر آوردی
خودت را بیرون از باغهای کودکی پرتاب کردی
و بدل به نثر شدی …..ا

درسال ۱۹۸۱ قبانی همسر عراقی تبارش “بلقیس الراوی” را در حادثه بمب گذاری سفارت عراق در بیروت از دست داد.این حادثه ی تلخ در شعرهایش نیز منعکس شد و تعدادی از زیباترین مرثیه های شعر عرب را پدید آورد.شعرهایی چون دوازده گل سرخ بر موهای بلقیس و بیروت میسوزد و من تو را دوست میدارم!
او همیشه اعراب را به واسطه ی بی عرضگی و حماقتشان هجو میکرد.
نزار قبانی سرانجام در سال ۱۹۸۸ در بیمارستانی در شهر لندن خاموش شد،اما تا همیشه عشق، زنان، میهن و آزادی را در اشعارش فریاد میزند
نزار قبانی در میان شاعران عرب به شاعر زن شهرت یافته است. زن در شمایلی خاص و کاملا ملموس در اشعار نزار قبانی تجلی دارد. زن به عنوان زن و گاه به عنوان معشوقی آرمانی و گاه در هیات موجود ی کاملن زیبا و شایسته دوستی و دوست داشتن در کلام نزار بروز و ظهور می یابد.
بگذار کمی از هم جدا شویم
برای نیکداشت این عشق، ای معشوق من
و نیکداشت خودمان
بگذار کمی فاصله بگیریم
چون می خواهم عشقم را بپرورانی
چون می خواهم کمی هم از من متنفر باشی
تو را قسم به آنچه داریم
از خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بود
قسم به عشقی آسمانی
که هنوز بر لبهایمان نقش بسته است
و بر دستهایمان کنده ……
قسم به نامه هایی که برای من نوشته ای
و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده
و مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده
قسم به هر آنچه در یاد داریم
و اشکها و لبخندهای زیبایمان
و عشقی که از سخن فراتر
و از لبهایمان بزرگتر شده
قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان
……
****
و سروه زیبای دیگری از او
با ترجمه: سودابه مهیجی

عشق تو پرنده‌ای سبز است
پرنده‌ای سبز و غریب…
بزرگ می‌شود همچون دیگر پرندگان
انگشتان و پلک‌هایم را نوک می‌زند…
چگونه آمد؟
پرنده‌ی سبز کدامین وقت آمد؟
هرگز این سؤال را نمی‌اندیشم محبوب من!
که عاشق هرگز اندیشه نمی‌کند.
عشق تو کودکی‌ست با موی طلایی
که هر آن‌چه شکستنی را می‌شکند،
باران که گرفت به دیدار من می‌آید،
بر رشته‌های اعصاب‌ام راه می‌رود و بازی می‌کند
و من تنها صبر در پیش می‌گیرم.
عشق تو کودکی بازیگوش است
همه در خواب فرو می‌روند و او بیدار می‌ماند…
کودکی که بر اشک‌هایش ناتوانم…
*
عشق تو یکه و تنها قد می‌کشد
آن‌سان که باغ‌ها گل می‌دهند
آن‌سان که شقایق‌های سرخ بر درگاه خانه‌ها می‌رویند
آن‌گونه که بادام و صنوبر بر دامنه‌ی کوه سبز می‌شوند
آن‌گونه که حلاوت در هلو جریان می‌یابد
عشق‌ات، محبوب من!
همچون هوا مرا در بر می‌گیرد
بی آن‌که دریابم.
جزیره‌ای‌ست عشق تو
که خیال را به آن دسترس نیست
خوابی‌ست
ناگفتنی… تعبیرناکردنی…
به‌راستی عشق تو چیست؟
گل است یا خنجر؟
یا شمع روشنگر؟
یا توفان ویران‌گر؟
یا اراده‌ی شکست‌ناپذیر خداوند؟
*
تمام آن‌چه دانسته‌ام همین است:
تو عشق منی
و آن‌که عاشق است
به هیچ چیز نمی‌اندیشد.
..