جمیز لنگستون هیوز
که در همین شماره گذرگاه داستان
می گی چرا؟
از او آورده شده است
شاعر – نویسنده و داستان نویس سیاه پوست آمریکائی است که در اول فوریه سال ۱۹۰۲ در جابلین میسوری متولد شد و پس از ۷۴ سال در ۲۲ ماه مه ۱۹۷۶ در نیویورک در جنگ با سرطان مغلوب شد.
او از مشهور ترین شخصیت های ادبی نه تنها آمریکا که از شاخص های جهانی است
هیوز در محله هارلم آمریکا نهضت ادبی هنری فرا گیری را بنیاد نهاد که به نام رنسانس هارلم
Harlem Renaissance)) مشهور شد.
لنگستون هیوز نویسنده ای است با تحصیلات دانشگاهی او در دانشگاه های کلمبیا و لینکلن پنسیلوانیا تحصیل کرده است، و در زمانی که چنین امکاناتی برای سیاه پوستان بسیار محدود و مشکل بوده، می رساند که او شخصیتی خواهنده و مبارز بوده است
بر پایه خوی جستجو گرش بصورت جاشو با کشتی به نقاط مختلف دنیا سفر کرد و توانست به شخصیت خود قوام لازم را بدهد.
اولین دفتر شعرش را بنام:
The Weary Blues
” غم خسته کننده ”
در سال ۱۹۲۶ منتشر کرد و با نشر اولین رمانش بنام:
Not Without Laughter
” بدون خنده نه ”
و دریافت نشان طلای
Harmon
در ادبیات، به شهرت رسید.
هیوز می گوید من از بزرگانی چون والت ویتمن – کارل سند برگر – و، پل لارنس دانبر عمیقن تاثیر گرفته ام . او یکی از تصویرگران ِ مشکلات و کمبود ها و تحقیر های جامعه آن روز آمریکا با سیاه پوستان است.
نثر او شعر گونه است و شعر هایش حال و هوای موسیقی را دارد. بخوبی می توان ترنم انواع
” جاز ” را که موسیقی مورد علاقه او بود احساس کرد

آثار او فراوان است و می رساند که زندگی پر بار ادبی داشته است.
شعر بسیار معروف او بنام :
Let America Be America Again
بگذار آمریکا دوباره آمریکا بشود
که در حقیقت از وطنی می گوید که مال او نیست، چنان ضربه ای بر اذهان کوبید که بسیاری از خواب ها را آشفته کرد

بگذار این وطن دوباره وطن شود

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.
(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین  نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.
آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!
****

رویای معوق
سروده دیگری از اوست
به ترجمه محمد حسین بهرامیان

” چه روی خواهد داد رویای به تاخیر افتاده را؟
آیا خشک خواهد شد مانند مویز های زیر افتاب ؟
آیا خواهد چرکید چونان زخمی پر از خوناب؟
آیا خواهد گندید همچون گوشتی فاسد؟
آیا قندک خواهد زد مانند شربتی شیرین؟
آیا ممکن است که فرو افتد چون باری سنگین
و آیا متلاشی خواهد شد؟ ”
————–

آواز سیاه ِ متفاوت
ترجمه احمد شاملو

” اگه دلی از طلا می‌داشتم
مث بعضیا که میشناسم
آبش می‌کردم و با پولش
راهی ِ شمال می‌شدم.
اما طلا که شوخیه،
سُربی‌ام نیس دل من.
از خاک رُس کهنه و خُلَص جئورجیاس و
واسه همینم قرمز ِ خونیس دل من.
نمی دونم چرا جئورجیا آسمونش این جور آبیه
خاک رُسش این جور عنابیه.
نمی دونم چرا به من میگه حیوون
به شما میگه بله قربون.
نمیدونم آسمون چرا این جور آبیه
خاک رُس چرا از سرخی عنابیه
چرا روزگار تو جنوب چیزی جز پستی تو ذاتش نیس
چرا یه جو معرفت تو ملاتش نیس. “

لنگستون هیوز بیش از پنجاه سال صدای پر قدرت سیاهان بود علیه نامرادی ها و کاستی ها
و در همه ی سروده ها و داستان هایش، در همه ی سخنرانی ها و مقالاتش و حتا در ادبیات کودکان که او دستی توانا در آن داشت فریادش را علیه تحقیر و تبعیض های ناروا و
بی انصافانه ای که جامعه سیاه پوست را در خود گرفته بود بلند کرد.

آواز ه خوان خسته
می‌شنیدم یه سیا
که با زمزمه‌ی آرومی خودشو تکون می‌داد
آهنگ خفه‌ی گرفته‌ی خواب‌آوری رو می‌زد.
اون شب پایین خیابون «گنوکس»
زیر نور کم‌سوی یه چراغ گاز کهنه
به آهنگ اون آوازای خسته
آروم می‌جمبید
آروم می‌جمبید.
با سر انگشتاش که به آبنوس می‌موند
رو کلیدای عاجی
از یه پیانو قراضه آهنگ درمی‌آورد.
رو چارپایه‌ی تقّ و لقّش
به عقب و جلو تکون می‌خورد و
مث یه موسیقیدون عاشق
اون آهنگای خشن و غمناکو
می‌زد،
آهنگایی که
از دل و جون یه سیا درمیاد.
آهنگای دلسوز.
پیانوش ناله می‌کرد و
می‌شنیدم که اون سیا
با صدای عمیقش
یه آهنگ مالیخولیایی می‌خوند:
( و تو همه دنیا هیچکی رو ندارم
جز خودم هیچکی رو ندارم،
می‌خوام اخمامو وا کنم و
غم و غصه‌مو بذارم کنج تاقچه )
دومب، دومب، دومب…
صدای پاش تو خیابون طنین مینداخت.
اون وقت
چند تا آهنگ که زد یه چیز دیگه خوند:
( من آوازی خسته دارم و
نمی‌تونم خوش باشم.
آوازی خسته دارم و
نمی‌تونم خوش باشم.
دیگه هیچ خوشی تو کارم نیست
کاشکی مرده بودم. )
تا دل شب این آهنگو زمزمه کرد.
ستاره‌ها و مهتاب از آسمون رفتن.
آوازه‌خون سیا آوازشو تموم کرد و خوابید
و با آواز خسته‌یی که تو کله‌اش طنین مینداخت
مث یه مرده مث یه تیکه سنگ به خواب رفت.