امیلی دیکنسون، با نام کامل امیلی الیزابت دیکنسون شاعر آمریکائی در ۱۰ دسامبر سال ۱۸۳۰ درشهر امهرست ایالت ماسا چوست آمریکا زاده شد و در۱۵ ماه مه سال ۱۸۸۶ در گذشت. او فقط ۵۶ سال عمر کرد.
ایمیلی در همان خانه ای که متولد شده بود پس از ۵۶ سال چشم از دنیا فروبست.
او شاعری است که در زمان حیات، اشعارش را منتشر نکرد و حتا به خواهرش وصیت کرد که پس از مرگش همه سروده هایش را بسوزاند و خواهرش پس از ارسال کپی آن ها برای ناشر وصیت خواهرش را اجابت کرد و همه دست نوشته هایش را سوزاند.
از امیلی در زمان حیات کمتر از ده شعرش این ور و آن ور به چاپ رسید، درحالیکه پس از مرگ حدود دو هزار شعر از او در کتالهای مختلف نشر یافت..
تا زنده بود کسی نمی دانست با زنی بنام امیلی دیکنسون، شاعری عمق نگر و اندیشمند هم عصر است. تنها پس از مرگ او بود که پرواز گلبرگهای شعرش آمریکا و سپس جهان را فتح کرد.
او از امید چنین زیبا می گوید:

امید

” امید ” چونان پرنده ایست
که در روح آشیان دارد
و آواز سر می دهد با نغمه ای بی کلام
و هرگز خاموشی نمی گزیند
و شیرین ترین آوایی ست که
در تندباد حوادث به گوش می رسد
و توفان باید بسی سهمناک باشد
تا بتواند این مرغک را
که بسیار قلبها را گرمی بخشیده
از نفس بیندازد
من آنرا در سردترین سرزمین شنیده ام
و بر روی غریب ترین دریاها
با این حال ؛ هرگز ؛ در اوج تنگدستی
خرده نانی از من نخواسته است .

او انسانی گوشه گیر و انزوا طلب بود و حتا جز یکی دوسفر کوتاه به واشنگتن و بوستون از شهر محل تولدش بیرون نرفت.

– من هیچکس نیستم تو کی هستی؟
I’m nobody, who are you?
یکی از مشهور ترین سروده های اوست.

من کسی نیستم ! تو کیستی ؟
آیا تو هم کسی نیستی ؟
پس ما یک جفت ایم .
ولی به هیچ کس نگو !
وگرنه همه با خبر می شوند !
چقدر ملال آور است که « کسی » باشی !
چقدر سطحی است – مانند یک قورباغه
که نام ِ خود را سراسر روز تکرار می کند
در لجن زار ِ‌ستایش و تحسین !

از کتاب های اوست:
* برای گل مینا قصه بگو: سرگذشت عاشقانه امیلی دیکنسون
* گزیده اشعار امیلی دیکنسون

این شعر زیبا از اوست
ما هرگز نمی دانیم که می رویم
آن هنگام که در حال رفتن هستیم –
به شوخی درها را می بندیم
و سرنوشت – که ما را همراهی می کند –
پشت سر ما به درها قفل می زند ،
و ما دیگر ، هرگز نمی توانیم به عقب برگردیم

و شعری دیگر
« مرگ »
صدای وزوزِ مگسی را شنیدم – آن هنگام که می مُردم –
آرامش ، در اتاق
همچون خاموشیِ فضا بود –
در میان هیاهویِ طوفان –
چشمان ، در اطراف من – چنان خشک که گویی چلانده شده بودند –
و نفس ها ، در سینه ها حبس
برای آن واپسین لحظه – وقتی که شاه
در اتاق دیده شود –
من یادگارهای اَم را به ارث گذاشتم – و بخشیدم
هر پاره ای از وجودم را که بخشیدنی بود –
و سپس مگسی در آن میان مداخله کرد –
با وزوزی نامعلوم ، لکنت بار و افسرده –
میانِ روشنایی – و من –
و آن گاه پنجره ها محو شدند – و دیگر
دیدنی ها را نتوانستم دید .
اگر هیچ کاری نکرده باشم – دعا کرده ام – دعا کرده ام –
ای مسیح ! در این دنیا –
نمی دانم خانه ات کجاست ،
و به هر دری می کوبم .
در میان شدیدترین لرزه هایت در زمین ،
و هولناک ترین طوفان ها در دریا ؛
به من بگو ای عیسای نصرانی ،
آیا دست مرا خواهی گرفت

در مورد شعرها از سایت ” کتاب دوست ” کمک گرفته شده است