ahmadاین کفر گوی خداشناس ، این سرگشته ی نظرباز، این عاشق خونین دل ، این محرم خلوت انس ، این خراباتی آگاه به اسرار عشق ، این یار زود آشنای دست نیافتنی ، این پرده در حاکمان جبار و زاهدان ریایی کیست؟ این خرقه پوشی که با خرقه عیب می پوشاند و گاه آن را به گرو باده می دهد ، این جاودانه ی همیشه ی تاریخ هنر و شعر ، که اشعارش همچو گوهری یگانه، در هر نور معرفتی ، جلوه ای ویژه دارد و هر دل دلداده ای ، به قدر بضاعت خویش ، از او دریافتی ، و در دل هر صاحبدلی جایگاه وآلایی دارد به راستی کیست؟ این موجود خاکی آسمانی ” لسان الغیب خواجه شمس الدین حافظ شیرازی است ” که بیشتر آسمانی است تا خاکی. حافظ عرفان ، فلسفه و
کلام را به خدمت هنر شعرش گرفته و غزل هایی سروده که در تاریخ ادب این مرز و بوم جاودانه است. حافظ هم اهل عرفان است و هم اهل فلسفه ، رند و نظر باز هم هست. او موجودی چند بعدی و پیچیده است به طوریکه حافظ شناسان از او درک واحدی ندارند. حافظ معبود همه ی بیدلان زمانه است و غزل هایش از لطیف ترین و زیبا ترین و هنرمندانه ترین غزل های ادبیات پر بار ایران است و بی شک سهم بسزایی در غنای شعر فارسی دارد.
مهم نیست که حافظ فرزند که بود و چگونه زندگی کرد. مردی به نام شمس الدین محمد حافظ در قرن هشتم وجود داشت. این مرد سبک خاصی در شعر آفرید که از اندیشه ی معرفت حق لبریز بود. شیوه ی بیان او به قدری جذاب بود ، که حتی در زمان حیاتش شهرت وی آفاق را درنوردید. این حافظی که در ذهن ماست زمینی نیست ، پسر فلان و پدر بهمان نیست. او فرزند مضامین عالی و پر مغز خویش و پدر فصاحت و بلاغت کم نظیر خود است . او پادشاه ملک اندیشه است که با کیسه ی تهی ، گنج در آستین دارد. او بد نمی گوید و میل به نا حق نمی کند.
. شعر حافظ ، شعر ایهام و ابهام است. ابهام شعر حافظ رازناک و لذت بخش است. حافظ به اقتضای هنر خویش می کوشیده تا شعر خود را به زیبا ترین و ناب ترین حالت ممکن بیان کند. از آن جا که ابهام و ایهام جزء لا ینفک شعر ناب محسوب می شود ، حافظ بیشترین سود و بهره را از آن برده است. موضوع دیگر آن است که زمان پر فتنه ی حافظ از شاعر معترض ، زبان خاصی طلب می کرد که قابل تفسیر به مواضع گوناگون باشد.
غزل هایش گاه رندانه ، گاه عارفانه و گاه عاشقانه است. گاه چنان آزاده است که
غلام همت آنم که زیر چرک کبود زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
و سخت به لطف و کرم حق متکی است که : نصیب ماست بهشت ای خدا شناس برو که مستحق کرامت گناه کارانند و چنان دلداده ی عشق و عاشقی است که : عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش نوایی دارد گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار داشت و آن چنان به عدالت اجتماعی بها می دهد که : ساقی به جام عدل بده باده تا گدا غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند و این گونه از خرقه و خرقه پوشی سخن می گوید : خرقه پوشی من ازغایت دینداری نیست پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی و گاه چنان به زندگی دل بسته وو آبسته است که :
حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
و گاه چنان رندانه تسلیم است که : دلا منال زبیداد و جور یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست و زمانی چنان مستغنی است که : از ننگ چه گویی که مرا نام زننگ است و زنام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است گاه چنان خدا جوی که : سر اردت ما و آستان حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود اراده ی اوست زمانی آن چنان می و میخانه پرست است که : منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است و گاه چنان میخانه و می فروش را تعالی می دهد که: بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید و آن چنان به شور و عشق دل بسته و وآبسته است که: هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست و گاه مجلس رندان را چنین ارج می نهد : مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

و گاه از مجلس وعظ می گذرد تا عمر از دست ننهد: گر زمسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد و آن چنان به ارزش وجودی خویش واقف است که : بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود نذرش شنیدنی است : نذر کردم گر از این غم بدر آیم روزی تا در میکده شادان و غزلخوان بروم زین سفر گر بسلامت به وطن بازرسم نذر کردم که هم از راه به میخانه روم او هم به روز رستاخیز معتقد است و هم از ترس به باده پناه می برد: پیاله بر کفنم بند تا سحر گه حشر به می ز دل ببرم حول روز رستاخیز و گاه با باد صبا همقدم می شود که : با صبا در چمن لاله سحر می گفتم که شهیدان که اند اینهمه خونین کفنان او همراز عشق است و داغ بر دل دارد: ما بی غمان مست دل از دست داده ایم همراز عشق و هم نفس جام باده ایم ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای ما آن شقا یقیم که با داغ زنده ایم گاه از زهد ریایی شرمنده است که
بشارت بر به کوی می فروشان که حافظ توبه از زهد ریا کرد بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح شرمگین رخ ساقی و می رنگینم گاه چنان هوس می و مطرب دارد که : مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم وآی اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند قراری بسته ام با می فروشان که روز غم بجز ساغر نگیرم و گاه چنان شیدا که : بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت زلحد رقص کنان برخیزم و گاه چنان متعالی است که : حجاب چهره ی جان میشود غبار تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم چه گونه طوف کنم در فضای عالم قدس که در سراچه ی ترکیب تخت بند تنم
و این چنین از زاهدان ریایی سخن می گوید
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود آنچه با خرقه ی زاهد می انگوری کرد

صوفی مجلس که دی جام قدح می شکست باز به یک می عاقل و فرزانه شد
زکوی میکده دوشش به دوش مبردند امام شهر که سجاده می کشید به دوش.
منابع- این تحقیق از چندین منبع مختلف و مقاله سابق خودم صورت گرفت.