هر چند که پنجاه سال از آن تصادف دلخراش و پر کشیدن فروغ فرخزاد می گذرد ولی نام او همچنان بر سر بسیاری از زبان هاست و یادش در بی شماری از خاطرها. انگار که پرندهِ محبوبیت او مردنی نیست, لابد چیزی است از جنس آواز و پرواز. محبوبیتی ویژه و پر از رمز و راز و بدون شک محصول تلاش هایی گسترده در طول یک زندگی کوتاه اما پربار و پر رنج.

تازه ترین شاهد ادعای بالا کثرت و تنوع واکنش هایی است که در مورد برنامه اخیر پرگار( شبکه بی بی سی فارسی ) مشاهده می شود. در این برنامه معتبر هفتگی که توسط داریوش کریمی با مهارت طراحی و اجرا می گردد در مورد طیف وسیعی از مسایل هنری, اجتماعی, علمی, فلسفی و مذهبی صحبت می شود, معمولا با شرکت چند تن از کارشناسان مهمان. در آخرین برنامه پرگار که تحت عنوان فروغ در یاد گلستانبرگزار گردید تنها یک مهمان حضور داشت, ابراهیم گلستان در سن نود و چهار سالگی اما همچنان سرزنده و پرخروش.

از جمله واکنش های مذکور نظرات نوشته شده در صفحه فیسبوک مربوط به این برنامه پرگار است که تعداد آنها در مقایسه با برنامه های پیشین به صورت شگفت انگیزی افزایش یافته است. هر چند که این نظرات را نمی توان جایگزین یک نظرسنجی جامع علمی دانست اما در شرایط فعلی و با توجه به محدودیت های حاکم شاید این اظهار نظر ها از بهترین محک های موجود باشند. در ضمن این برنامه در چندین شبکه پر خواننده اجتماعی نیز بصورت گسترده ای به اشتراک گذاشته شده است.

مروری کوتاه بر این نظرات نشان میدهد که بخش بزرگی از آنها بصورتی کاملا احساساتی و غالبا خشمگینانه نوشته شده اند و بخش کوچک تری از روی درایت و عدالت. نکته مهم دیگر این است که اسم و یاد فروغ کماکان گروه زیادی از مردم کشور ما را به هیجان در می آورد, حتی کسانی را که سنخیت چندانی با او و شیوه زندگیش نداشته اند. راستی چرا؟

کمی دقت بیشتر آشکار میکند که برخی از نظرنویسانِ خشمگین از دست مجری برنامه شاکی هستند و جمعی دیگر از دست مصاحبه شونده. نکته جالب دیگر این است که کسی از دست فروغ نه تنها خشمگین نیست بلکه وی به گونه ای باور نکردنی مورد مهر و ستایش غالب نظر نویسان است. علت این پدیده چیست؟ بدون تردید فروغ هم مثل هر هنرمند دیگری مخالفان و منتقدانی داشته و دارد اما احتمالا این گروه بدلایلی ترجیح داده اند که سکوت کنند. این دلایل کدامند؟ چرا شاهد چنین سکوت و پرهیزی در مورد سایر هنرمندان و بخصوص شاعران نامی دیگر نیستیم؟ از سعدی و مولانا گرفته تا نیما و شاملو.

پرسش بالا را می توان کمی بیشتر تعمیم داد و مثلا اینگونه پرسید: رابطه فروغ و گلستان در نیم قرن قبل چه اهمیت یا جذابیتی برای مردم امروز دارد؟ مگر نه این است که سرعت تحولات در دهه های اخیر تاثیر عمیقی بر مناسبات فردی و اجتماعی گذاشته است؟ مگر در این باره زمانی بسیاری از مفاهیم و ارزش های اخلاقی مورد تجدید نظر قرار نگرفته اند؟ مگر شماری از قوانین دست و پاگیرعرفی و شرعی ( مثلا ازدواج و طلاق) در بسیاری از کشورهای جهان خود را با شرایط روز تطبیق نداده اند؟ اگر موارد ازدواج سپید در جامعه شهری ایران چندان افزایش یافته که به موضوع خطبه سیاسی عبادی جمعه هم تبدیل گشته پس ذره بین گذاشتن بر آن رابطه نیمه باستانی چه توجیهی دارد؟

در میان نظرات نوشته شده برخی مصاحبه کننده را مقصر دانسته و گفته اند که او یک فرصت استثنایی را از دست داده و پرسش های مهم را فراموش کرده است. پرسش های اصلی کدام اند؟ اگر بپذیریم که این دو نفر با هم پیوندی عاطفی داشته اند, دیگر جای چه پرسشی باقی می ماند؟ مگر دلداگی انسانها عملی غیر طبیعی و یا بی سابقه و باورنکردنی است؟ از طرف دیگر اگر فرض کنیم که داستان چنین نبوده و در بدترین حالت ممکن مثلا فرض کنیم که گلستان فروغ را وسوسه کرده و فریب داده است, آیا چنین مواردی در اطراف مان کم نظیر بوده و بنابراین پرسش برانگیزند؟ آنهم پس از نیم قرن؟

در فضای خبری امروز کمتر هفته ای است که در مورد کودک و زن آزاری پیشوایان مذهبی مطلبی منتشر نشود. داستان قاریان معروف قرآن هم که دیگر بر کسی پوشیده نیست. در مورد دولتمردان نامی, هنرمندان و ورزشکاران معروف هم حرف و حدیث های فراوانی در صفحات مجلات پرخواننده دیده می شوند و گاهی هم تصاویری چشمگیر و رنگین بر روی جلد ها. و نیز میدانیم که داستان های عشقی فراوانی هم از درون احزاب پیشرو, اتحادیه های کارگری و حتی سازمان های زیرزمینی و چریکی به بیرون درز کرده و برای مدتی جلب توجه کرده اند ولی عملا غالب آن خبرها گذرا بوده اند و فراموش شدنی. پس چرا رابطه فروغ و گلستان کماکان مهیج است؟

آیا نظریه سادگی و فریب خوردگی فروغ با درک ما از مطالعه آثار کم نظیر و هوشمندانه او همخوانی دارد؟ مگر در زمان آشنایی این دو نفر فروغ دختری چشم و گوش بسته و جهان نادیده بود؟ کافی است به پاسخ هایی که فروغ به پرسش های سخت ایرج گرگین داده گوش کنیم تا از میزان بهره هوشی و آگاهی اجتماعی او با خبرتر شویم. و راستی مگر در اطراف فروغ جمعی از هنرمندان دیگر و جوان تر نبودند؟

پس چرا دل مان می خواهد که از فروغ موجودی نحیف و معصوم بسازیم تا مقدس و سپس قابل دوست داشتن باشد؟ چگونه حتی اعتراف شجاعانه او به گناهی لذت بخش را از خاطرها می زداییم تا مهرش در دل مان نشستنی تر شود؟ شیطنت های فروغ را به چه حسابی باید گذاشت؟ سر به سر این و آن گذاشتن و مسخرگی و زبان درازیش را چگونه می توان به حساب نجابت و وقار متعارف نوشت؟

آیا ابراهیم گلستان به همان بدی و اهریمنی است که بسیاری توصیف کرده اند؟ اگر چنین است چرا کماکان از او و یا در باره او حتی در نشریات داخلی هم مطالب فراوانی دیده می شود؟ اصولا چه نیازی هست که از این زوج عشقی یک ترکیب جن و پری خلق کنیم تا فقط یکی فرشته شود؟ اگر در آن تصادف لعنتی گلستان جان داده بود و فروغ مانده بود و در برنامه پرگار شرکت می کرد آیا باز هم مورد همین گونه حمایت های یک جانبه قرار می گرفت؟ آیا دست توانای مرگ نه تنها بر نفس کشیدن مان بلکه بر قضاوت کردن مان هم چنین سلطه ای دارد؟

من پاسخ این پرسش ها را ندارم و قصدی هم برای دفاع از گلستان در سرم نیست اما قضاوت های احساسی و بی منطق را نمی توانم بسادگی هضم کنم. شاید اگر فروغ آن چنان بود که بسیاری میل دارند دیگر نامی از او بر جا نمانده بود. فروغ زنده است چرا که از روزنهِ سردِ عبوس باغ را دیده و به خوابِ سرد و ساکتِ سیمرغان پی برده است. و باور دارم که این دیدن و پی بردن نه از روی اتفاق و تصادف بوده و نه محصول خوش اقبالی.

چگونه است که گلستان را بخاطر استفاده از برخی از کلمات در یک مصاحبه پرتنش به خودپسندی و غرور و خود برتربینی متهم می کنیم اما همین گونه قضاوت را در مورد فروغ نداریم؟ مثلا هنگامی که همه را ترسو می شمارد:

همه می ترسند,

همه می ترسند, اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

آیا این نشانه ای از تضاد در قضاوت کردن مان نیست؟ آیا بطور ناخودآگاه مشغول تنیدن هاله ای از تقدس بدور فروغ نیستیم؟ مبادا که او را به مجسمه ای متضاد با خودش تبدیل کنیم. مبادا که شاهد تلاش مهندسان مثلث ساز باشیم تا چند ضلعی عشقی فروغ را هم طراحی کرده و آب را از این هم گل آلوده تر کنند.

چرا نمی خواهیم بپذیریم که این یک رابطهِ عشقیِ شورانگیز بوده است, از آن نوعی که به فروغ بیش از اندوه شادی بخشیده و او را به کهکشان برده است, و به تصور من محبوبش را هم, هر چند که گلستان نخواسته و یا نتوانسته حالش را به دیگران بگوید. در این صورت تنها پرسشی که می توان پرسید چنین است: چگونه می توان به اندازه این دو دلداه عاشق شد؟ بقیه پرسش ها فرعی و بی اهمیت هستند چنانکه ما چنین کنجکاوی هایی را در مورد افراد دیگر از خود نشان نمیدهیم. اما مخاطب چنین پرسشی خودمان هستیم و نه گلستان و دیگران.

فراموش نکنیم که با گذشت زمان انسان ها تغییر می کنند, و این شامل گلستان هم می شود. مگر پرویز نیکخواهی که فروغ برای نجات جانش به آب و اتش زد به سرعت تغییر عقیده نداد؟ اگر فروغ چند سالی دیگر زیسته بود و نیکخواه جدید را می دید آیا از کرده خود پشیمان نمی شد؟ در حالی که میدانیم که این عشق آتشین مربوط به دوره زمانی خاصی است, پس چرا انتظار داریم که گلستان از دید همان شخص دهه چهل به پرسش ها پاسخ بدهد؟

خوشبختانه منابع خوبی در مورد فروغ در دسترس همگان است و هر جوینده هوشمندی می تواند به طریقی پاسخ خود را بیابد. در فیلم مستند سردِ سبز که در مورد فروغ تهیه شده( ساخته ناصر صفاریان در سال ۱۳۸۰) مصاحبه های فراوانی وجود دارد, شامل گفتگو با مادر, خواهر و برادر شاعر و همچنین شماری از دوستان هنرمندش. حرف های کاوه گلستان, بهرام بیضایی, آیدین آغداشلو, داریوش مهرجویی و چند تن دیگر براستی شنیدنی و تامل برانگیزند. حسین منصوری (فرزند خوانده فروغ) هم در فیلم مستندش از فروغ می گوید و از حالات روحی او و رنج های شاعر در هنگام سرودن اشعار جاودانه ش. دریغ است که تلاش های فروغ و حرکت های تکاملی او را دست کم بگیریم, کسی که توانست از آیه های تورات متنی برای فیلمی بیادماندنی بیافریند.

اگر آن دلداگی از نوع خاص نبود, مثلا شبیه عاشق شدن سعید راوی داستان دایی جان ناپلئون, حتما گلستان هم می توانست با دقت جزییات و حتی چگونگی شوریده شدنش را به سبک راهنماهای آشپزی و بصورت قدم به قدم بازگو کند, همانگونه که سعید مراحل و حتی لحظه عاشق شدنش را در شروع داستان برای مان نقل می کند.

که عشق آسان نمود اول ولی …..