برای انتشار کتاب رنگین کمان – ۲

خرداد ۱۳۹۶

آنچه در این راستا به آگاهی عموم رسده است
==========================

اطلاعیه
در تدارک جمع آوری تعدادی « شعر و داستان کوتاه » هستیم تا تحت نام « رنگین کمان – ٢ » منتشرکنیم…رنگین کمان را که مجموعه ٢٢ داستان کوتاه
بوده است قبلن منتشر کرده ایم
.این بار می‌خواهیم کتابی با دو نوع آفریده ادبی « شعر و داستان » تهیه کنیم
از همه شما عزیزان شاعر و نویسنده داستان کوتاه تقاضا داریم با ارسال کار های خود ما را یاری کنندتا بتوانیم چنین کتابی را به یاد گاربگذاریم و خدمتی
باشد برای عزیزانی که به مطالعه چنین فراورده ای نیاز دارند

آدرس ارسال آثار
mahmood@gozargah.com


===========================

Rangin_Kaman
ر
نگین کمان شماره یک را که بصورت فرمت پی
. دی . اف است دریافت می‌دارید
توچه داشته باشید که در این کتاب یعنی رنگین کمان شماره یک که حدود چندین سال پیش منتشر شده است
شعر حضور نداشته است و از این نظر بی تردید ناقص و غیر کامل است . خوشحالیم که کتاب در راه بعنی رنگین کمان – ۲ این تقص را ندارد چون فرهیختگان بزرگواری قول همکاری داده اند و آنچه که تا کنون دریافت کرده ایم درخشانندو دلنشین
با استفاد از این فرصت یاد اور می‌شویم که کماکان در انتظار دریافت داستان‌ها و سروده های شما هستیم
طبق آمار ما که توسط قسمت آمار گو گل تهیه می‌شود این کتاب بیش از دویستهزار بار کلیک شده است که بدون شک تعداد زیادی آن را خوانده اند. با این امید که همه ی نویسندگان آن در صحت و سلامت و بخصوص موفق باشند.
لطفن توجه داشته باشید که رنگین کمان شماره ۲ بدون شک پس از اتمام
برای شعرا و نویسندگان آن وسیله ئی میل ارسال خواهد شد
در کتابخانه گذرگاه در صدر قرار خواهد گرفت و یقینن مورد استقیال خوانندگان قرار خواهد گرفت
برای لیست ئی میل های گذرگاه که بیش از دو هزار نفر است نیز ارسال خواهد شد

=================================

اعراب چه کردند با ایران – تحقیق از احمد قندهاری

خرداد ۱۳۹۶

تشکری ویژه داریم از استاد احمد قندهاری محقق ارجمند و ایران دوست


در سال ۶۳۶ میلادی اعراب مسلمان به ایران حمله کردند

متاسفانه عده‌ای نیز بر این گمان هستند که ایرانیان با آغوش باز به استقبال اعراب شتافتند!!! به همین دلیل بر آن شدم که به بخشی ازاین استقبال آن اشاره ‌کنم .
عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می نویسد: فاتحان، گریختکان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند

حمله به سیستان
در حمله به سیستان؛ مردم مقاومت بسیار و اعراب مسلمان خشونت بسیار کردند بطوریکه ربیع ابن زیاد ( سردار عرب ) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان دستور داد تا از کشتگان صدری بساختند ( یعنی اجساد کشته شدگان جنگ را روی هم انباشتند ) و هم از آن کشتگان تکیه گاهها ساختند؛ و ربیع ابن زیاد بر شد و بر آن نشست و قرار شد که هر سال از سیستان هزار هزار ( یک میلیون ) درهم به امیر المومنین دهند با هزار غلام بچه و کنیز. ( کتاب تاریخ سیستان صفحه۳۷، ۸۰ – کتاب تاریخ کامل جلد۱ صفحه ۳۰۷)

در حمله اعراب به ری مردم شهر پایداری و مقاومت بسیار کردند ؛ بطوریکه مغیره ( سردار عرب ) در این جنگ چشمش را از دست داد . مردم جنگیدند و پایمردی کردند… و چندان از آنها کشته شدند که کشتگان را با نی شماره کردند و غنیمتی که از ری نصیب مسلمانان شد همانند غنائم مدائن بود .( کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۱۹۷۵)

در حمله به شاپور نیز مردم پایداری و مقاومت بسیار کردند بگونه ای که عبیدا لله ( سردار عرب ) بسختی مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصیت کرد تا به خونخواهی او؛ مردم شاپور را قتل عام کنند؛ سپاهیان عرب نیز چنان کردند و بسیاری از مردم شهر را کشتند. (کتاب فارسنامه ابن بلخی؛ صفحه ۱۱۶ -کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۲۰۱۱)

در حمله به الیس؛ جنگی سخت بین سپاهیان عرب و ایران در کنار رودی که بسبب همین جنگ بعد ها به « رود خون » معروف گردید در گرفت. در برابر مقاومت و پایداری سرسختانه ی ایرانیان؛ خالد ابن ولید نذر کرد که اگر بر ایرانیان پیروز گردم « چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم » و چون پارسیان مغلوب شدند؛ بدستور خالد « گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند؛ می آوردند و در رود گردن می زدند » مغیره گوید که « بر رود؛ آسیاب ها بود و سه روز پیاپی با آب خون آلود؛ قوت سپاه را که هیجده هزار تن یا بیشتر بودند؛ آرد کردند … کشتگان ( پارسیان ) در الیس هفتاد هزار تن بود.( کتاب تاریخ طبری؛ جلد چهارم؛ صفحه ۱۴۹۱- کتاب تاریخ ده هزار ساله ایران؛ جلد دوم برگ ۱۲۳)

در شوشتر؛ مردم وقتی از تهاجم قریب الوقوع اعراب با خبر شدند ؛ خارهای سه پهلوی آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند. چون قشون اسلام به آن حوالی رسیدند ؛ خارها به دست و پای ایشان بنشست ؛ و مدتی در آنجا توقف کردند. پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اعراب در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذیرفتن اسلام خود داری کرده بودند گردن زدند. (کتاب الفتوح صفحه ۲۲۳ – کتاب تذکره شوشتر؛ صفحه۱۶ )

در چالوس رویان؛ عبدالله ابن حازم مامور خلیفه ی اسلام به بهانه (دادرسی ) و رسیدگی به شکایات مردم؛ دستور داد تا آنان را در مکان های متعددی جمع کردند و سپس مردم را یک یک به حضور طلبیدند و مخفیانه گردن زدند بطوریکه در پایان آنروز هیچ کس زنده نماند … و چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها آباد نشد و املاک مردم را بزور می بردند. (کتاب تاریخ طبرستان صفحه ۱۸۳ – کتاب تاریخ رویان؛ صفحه ۶۹ )

در حمله به نیشابور؛ مردم امان خواستند که موافقت شد؛ اما مسلمانان چون از اهل شهر کینه داشتند؛ به قتل و غارت مردم پرداختند؛ بطوریکه « آنروز از وقت صبح تا نماز شام می کشتند و غارت می کردند. (کتاب الفتوح؛ صفحه ۲۸۲ )

در حمله ی اعراب به گرگان؛ مردم با سپاهیان اسلام به سختی جنگیدند؛ بطوریکه سردار عرب ( سعید بن عاص ) از وحشت؛ نماز وحشت خواند . پس از مدتها پایداری و مقاومت؛ سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعید ابن عاص به آنان « امان » داد و سوگند خورد « یک تن از مردم شهر را نخواهد کشت » مردم گرگان تسلیم شدند؛ اما سعید ابن عاص همه ی مردم را بقتل رسانید؛ بجز یک تن؛ و در توجیه پیمان شکنی خود گفت: « من قسم خورده بودم که یک تن از مردم شهر را نکشم! .. تعداد سپاهیان عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود. (کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶ – کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم ؛ صفحه ۱۷۸ )

پس از فتح” استخر” (سالهای ۲۸-۳۰ هجری) مردم آنجا سر به شورش برداشتند و حاکم عرب آنجا را کشتند. اعراب مسلمان مجبور شدند برای بار دوم” استخر” را محاصره کنند.مقاومت و پایداری ایرانیان آنچنان بود که فاتح “استخر” (عبدالله بن عامر) را سخت نگران و خشمگین کرد بطوریکه سوگند خورد که چندان بکشد از مردم ” استخر” که خون براند. پس خون همگان مباح گردانید و چندان کشتند خون نمی رفت تا آب گرم به خون ریختندپس برفت و عده کشته شدگان که نام دار بودند “چهل هزار کشته ” کتاب فارسنامه ابن بلخی صفحه ۱۳۵– کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه ۱۶۳)

رامهرمز نیز پس از جنگی سخت به تصرف سپاهیان اسلام در آمد و فاتحان عرب؛ بسیاری از مردم را کشتند و زنان و کودکان فراوانی را برده ساختند و مال و متاع هنگفتی بچنگ آوردند.(کتاب الفتوح؛ صفحه ۲۱۵)

مردم کرمان نیز سالها در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان؛ حاکم کرمان با پرداخت دو میلیون درهم و دو هزار غلام بچه و کنیز؛ بعنوان خراج سالانه؛ با اعراب مهاجم صلح کردند.(کتاب تاریخ یعقوبی صفحه ۶۲ -کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶, ۲۱۱۸ – کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه ۱۷۸,۱۷۹)

جنایات اعراب تنها به این شهر‌ها ختم نشده است و اینها تنها گوشه‌ای از تاراج میهنمان به دست تازیان بود و آشکارا مقاومت ایرانیان در برابر آنان را ثابت می‌کند.

در کتاب عقدالفرید چاپ قاهره-جلد ۲ صفحه ۵ -سخنی از خسرو پرویز نقل شده که می گوید: اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند .فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند.از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان یکسره بی بهره اند. منابع :

۱ – دوقرن سکوت، دکتر عبدالحسین زرین کوب

۲ – تاریخ سیستان ۳ – تاریخ طبری جلد اول

۴– تاریخ طبری جلد دوم ۵– فارسنامه ابن بلخی

۶– کتاب الفتوح ۷ – کتاب عقد الفرید

۸– فارسنامه ابن بلخی

ازدواج خارجیان در هند در عرض دو ساعت – – مهین میلانی

خرداد ۱۳۹۶

 

قسمت دیگری از مسافرت به هند

به هیچ رو گمان نمی بردم به این سهولت و سرعت یک محل زیست بی نظیر پیدا کنم. از طریق آن لاین و آژانس معاملات ملکی. و آن هم در ورای یک ساختمان بسیار معمولی با سر و وضعی اندک بهتر از نمای بقیه ی ساختمان ها در South Extension. دو ساعت پس از ارسال ایمیل با من تماس گرفت و دو ساعت بعد تر دم در هاستل حاضر بود. نمی دانستم طرف از چه قماشی ممکن است از آب دربیاید. با ماکسیم فرانسوی و آگاتای لهستانیِ مقیم آلمان، هم هاستلی هایم، سوار دوج کاراوانِ “سی داختا” شدیم. یک جوان خوش برورو و مبادی آداب و رسومِ آشنا با غربیان که با لهجه ای به مراتب بهتر از بسیاری از هندیان زبان انگلیسی را صحبت می کرد. هنوز در حال معارفه و سلام و علیک در داخل اتومبیل بودیم که به محل رسیدیم. دو خیابان آن سوترکِ هاستل. دیواری واقعی و نه میله های آهنی ساختمان را از خیابان مجزا می ساخت. در ورودی آهنیِ مطمئن و محکم به روی ما باز شد. یک سرایدار قبل از اینکه وارد راهرو بشویم توی کیوسکش پاس می داد. “سی داختا” ما را از طریق آسانسور نقلی فرستاد به طبقه ی دوم و خود با “راحول”، مدیر ساختمان، از طریق پله ها به ما ملحق شدند. در طبقه ی دوم، آپارتمان دو طبقه برای ما دونفر که می خواستیم یک ماه آنجا بمانیم، خیلی بزرگ بود. و سالن تاریکی هم داشت که به مزاق من سازگار نیست. اما استودیوی بغلی حرف نداشت باسقفی بلند و پنجره ای سراسری که به بالکن و خیابان باز می شد و پرده های سنگین قهوه ای و شیری پشت تورهای ضد پشه و شیشه های دوجداره که بخشا بر جلا و زیبائی اطاق می افزود. رنگِ کِرِم و گرمِ دیوارها و قفسه بندی های مدرن، ساخته ی دست و هنرمندانه و نه بازاری، به رنگ شکلاتی، نشان از آشنائی صاحب ملک با فرهنگ غربی و هم هنرمندانه داشت. تخت دونفره ی کوئین واقعی: یعنی نه سوار بر روی فنر از نوع تخت در هتل های آمریکای شمالی، بلکه تخت محکم گردوی اصیل با تشکی کلفت از نوع تشک های هم نرم و هم سفت پشمی خودمان در ایران. یک نیمکت پهن و درازِ با لبه ای باریک در دوطرفِ کم عرض تر و دو کوسن بزرگ بر روی آن که در وسط  سالن قرار داشت و ما کوسن ها را روی زمین گذاشتیم و از نیمکت به عنوان میز نهارخوری از نوع ژاپنی استفاده کردیم. یک میز کار چسبیده به دیوار برای کامپیوتر و کار نوشتن و قفسه های بالایی برای کتاب هایمان نیز گویی سفارشی برای ما ساخته شده بود. یک دستگاه فیلتر آب و ماکروویو که البته ما هیچ استفاده از آن نکردیم، یک چراغ خوراک پزیِ تازه از کارخانه در آمده با دوشعله که بر روی آن ارگانیک ترین غذا ها را باخرید سبزیجات از چرخی های دمِ خانه پختم. یک کتری برقی، یک توستر در آشپزخانه ی نقلی ولی راحت، با پارچ آب که همواره آن را در یخچال جادار و بزرگ جا می دادیم، و ظروف برای آشپزی و سرویس برای چهارنفر چیزی کم نمی گذاشت… و یک حمام بزرگ با موزائیک های سراسری کرم و قهوه ای و سفید مدرن، بدون وان با دوش متحرک که می توانستی هرگونه می خواهی از آن استفاده کنی و با یک دیوار شیشه ای که آن را از دستشوئی و توالت مجزا می ساخت و پنجره ای که بخار آب از آن به در می رفت. و البته یک دستگاه تلویزیون و ویدئو و… که ما هیچ استفاده ای از آنها نکردیم. و ماشین رختشوئی که در پشت ساختمان قرار داشت و هر روز اگر می خواستیم کارگران می آمدند و استودیو را کاملأ تمیز می کردند.

معامله بدون چانه زدن؟!

سی داختا” گفت ۱۱۵۰ دلار آمریکائی برای یک ماه اقامت. همین مقدار را می بایست برای اطاق خصوصی در هاستل بدون هیچ کدام از این تجهیزات و بدون اینکه این حس بودن در خانه را در آنجا داشته باشیم، می دادیم . چانه زدم تا ۸۵۰ دلار آمد پائین. رسمی که در هر معامله ی کوچک و بزرگ و خرید هر شیئ قابل و ناقابل در هند معمول است وگرنه یک کلاه بزرگ بر سرت خواهد رفت. اما ۲۰۰ دلار هم اضافه برای کمیسیون خودش می خواست. گفتم تو که زحمتی نکشیدی. ما اولین خانه را پسندیدیم. گفت این تبحر من است که فهمیدم شما را کجا باید بیاورم. زیاده از حد حساب می کرد برای کمیسیون یک ماه خانه ی اجاره ای. ولی آچمزم کرد. بخصوص که از شادیِ یافتن این محل به این سرعت در پوست نمی گنجیدم. به علاوه، اغراق است و نه قابل قیاس – می دانم، اما اندکی مثل این بود که به وان گوگ بگویی فقط ۵ دقیقه وقت گذاشته ای پورتره ی مرا بکشی. درجوابت می گوید: ۵ دقیقه به علاوه ی ۴۰ سال کار و تجربه. دست آخر هم موقع تخلیه ی خانه ۴۰ دلار برای برق، ۲۰ دلار برای کاغذ بازی های مربوط به قرارداد (نمی خواست قرارداد ببندد ولی من اصرار داشتم. زیرا هیچ نمی دانی با چه کسی طرف هستی)، و ۳۰ دلار هم برای رکورد پلیس (جهت نگارش قرار داد. حالا “سی داختا” محکم کاری می کرد که اگر موردی پیش آمد بدانند چگونه پیگرد ما باشند). بعدها یکی دونفر از هندی های اهل بخیه گفتند که در این محل چنین خانه ای را خیلی خوب اجاره کرده ایم. به نظر من اگر بیشتر وقت می گذاشتم، می شد خانه ی ارزان تری پیدا کرد. خانه در واقع یک guest house  بود برای اجاره ی خانه به مدت کوتاه. اما یک خانواده ی افغان چهار ماهی بود که در طبقه ی پائین می نشستند. ما قرارداد را برای سه ماه بستیم با گزینه ی تخلیه در هرزمان خواستیم، مشروط بر اطلاع کتبی در سه روز قبل از خالی کردن خانه.

روز بعد که قرار داد را آورد، امضاء صاحب خانه را نداشت. و”سی داختا” می گفت که باید پول را تمام و کمال بدهم. تازه کلید را هم به من نمی داد. این بار نیز آگاتا با من همراه بود. من بگو. “سی داختا”  بگو. بالاخره توافق کردیم که من ۷۳۰ دلار بدهم. کلید را بگیرم. و روز بعد، یعنی در اولین روز اقامت ما در استودیو، او با قرارداد امضا شده بیاید که من قرار داد را امضا کنم و بقیه ی کرایه را پرداخت. آگاتا که هردو روز شاهد جدل های من با “سی داختا” بود گفت تو که خودت شرقی هستی حواست به همه چیز هست. ما غربی ها نه چانه زدن بلدیم، نه این ملاحظات را می شناسیم. دو سه روز کار اجاره ی خانه طول کشید و من نتوانستم ۲۴ ساعت قبل تر اطاق خصوصی را که در هاستل رزرو کرده بودم لغو کنم و گفتند ۲۵۰۰ روپیه باید جریمه بدهم. به booking.com . چرا که هاستل را از طریق آنها گرفته بودم. اما نتوانستم آن لاین جریمه را بپردازم. فکر کنم خود بخود فراموش شد. مگر اینکه یک روز ببینم از کردیت کارتم کسر کرده اند.

انگشت نگاری در خیابان

روزی که می خواستم بروم فرودگاه به استقبال پارتنرم، ماکسیم هم می خواست برود فرودگاه تا اطلاعاتی جهت ارسال موتورش به دوبی کسب کند. اگرچه هنوز نمی توانست اقدامی در این زمینه بکند. زیرا می بایست نخست ویزایش را از سفارت ایران می گرفت. پس از یک ماه و نیم انتظار سرانجام یک آژانس ایرانی از ایران تقبل کرده بود که مسئولیت حمایت از او را بپذیرد. حال این آژانس ماکسیم را از کجا می شناخت که تقبل کرده بود او را حمایت کند معلوم نبود. یک فرمالیته بود. ماکسیم می بایست مبلغی بپردازد (گمان کنم یک چیزی حدود ۲۰۰ دلار) و آنها هم به طور کتبی حمایت از او را گواهی کنند. حال می بایست فرمی را با انگشت نگاری به سفارت می برد. چند روز قبل با یکدیگر به سفارت ایران رفته بودیم. ماکسیم اول با یک نفر مقابل سفارت ایران قرار داشت تا بیاید و ترتیب انگشت نگاری او را بر روی فرم بدهد. او را از طریق آن لاین پیدا کرده بود. و آن فرد ترجیح می داد بیرون از دفتر کارش این کار انجام بگیرد. در هر صورت با فرمی حک شده با اثر انگشت های ماکسیم رفتیم به درون سفارت ایران، که مانند همه ی سفارت های خارجی در محله ای دور از هر منطقه ی مسکونی، تجاری، اداری قراردارد. یک دکه ی فروش میوه یا فروش غذا یا یک مغازه دیده نمی شود. ساختمان ها اغلب در میان باغی در اندشت محصور با دیوار های بلند و درختان تنومند قرار دارند. بی اینکه هیچ نیروی نظامی در کار باشد، خود به خود سفارت خانه های خارجی در یک قرنطینه ی محافظ قرار گرفته اند. به ندرت افرادی در خیابان دیده می شدند.

کارمندِ مسئولِ رسیدگی به امورِ ارباب رجوع هندی است. نگاهی به فرم انگشت نگاری انداخت و گفت که انگشت ها تک و توک در جاهای مختلف فرم حک شده اند. می بایست پنج انگشت دو دست کنار هم در دو محل فرم حک بشوند. آمدیم بیرون. ماکسیم به آن فرد انگشت نگار زنگ زد و این بار نیز طرف خواست بیاید همان جائی که ما ایستاده بودیم. یعنی مقابل سفارت ایران. ما رفتیم و یک ساعت در آن سوی خیابان منتظر شدیم. برای من عجیب بود که چرا انگشت نگاری را درون خود سفارت انجام نمی دهند. اصولن این انگشت نگاری چقدر می تواند معتبر باشد؟ از کجا معلوم انگشت های کس دیگری را حک نکرده اند. شگفتی دیگر من در مورد کار انگشت نگار در خیابان بود. آیا مکان ثابتی نداشت و به دروغ به ماکسیم گفته بود که آمدن مشتری نزد من مشکل است و من با موتور کار آنها را راه می اندازم؟ کار را هم که راه نیانداخته بود و نمی دانست که چگونه باید انگشت ها را بر روی کاغذ جوهر مالی و حک کند. باری آن مرد آمد و یک چهارپایه زیرش گذاشت و توی خیابان جعبه ی جوهر را از تو ی بساطش بیرون کشید و انگشتان جوهری ماکسیم را بر روی فرمی جدید حک کرد. و باز از ماکسیم پول گرفت، هزینه ی کار خطایی که خود او مسئول جبرانش بود. در سفارت، کارمند هندی هر دو فرم را از ماکسیم گرفت. و ما مانده بودیم که آیا فرم دوم هم به درستی بر رویش کار نشده است یا اینکه کارمند نیز خود نمی داند کدامیک درست است؟

امروز، قبل از اینکه ماکسیم مرا به فرودگاه برساند باز سر راهمان به سفارت رفتیم. می بایست ساعت چهار می رفت. ویزا هنوز حاضر نبود. ماکسیم مرا کماکان به فرودگاه رساند.

برو مادرت را بیار

سفارت افغانستان نیز در حومه ی مخصوص سفارت های خارجی دیگر در منطقه ی سرسبز با هوای تمیز “شاناکیاپوری” قرار دارد. منطقه ای که گویی در دهلی نیست. در هند نیست. در کشوری دیگر است. و همانطور که گفتم منطقه ایست کاملأ مجزا از مناطق مسکونی و تجاری و اداری. تفاوتی که سفارت افغانستان با سفارت های دیگر و از جمله سفارت ایران و کانادا و آلمان و غیره دارد در این است که ساختمانی بسیار کوچک و محقر تر نسبت به بنای دیگر سفارت خانه های خارجی دارد و نیز همه ی کارمندان آن افغان هستند. مراحل ورود به درون سفارت و گیشه ی مخصوص کارمند سفارتی که به کار شما رسیدگی کند چندان پیچیده نیست. در سفارت کانادا در آغاز در یک اطاقک کنترل بدنی از شما می کنند. سپس در پشت باجه ی شیشه ای امر درخواستی ات را مطرح می کنی و  آنگاه در یک سالن بزرگ می بایست در انتظار بنشینی. پس از مدتی به درون یک اطاقک دیگر می روی و پشت شیشه از درون باجه با کارمند صحبت می کنی.

در سفارت افغانستان تلفنت را می گیرند و تو را به درون می فرستند. درمقابل باجه با کارمند صحبت می کنی. در فضایی خودمانی تر در یک محوطه ی کوچکتر، کمتر رسمی تر. همانجا می نشینی تا به کارت رسیدگی کنند. کارمند می آید بیرون. مدارک لازم را می گیرد و سپس باز می آید بیرون پاسخت را می دهد. ظهر بود و کار دفتر یک ساعت تعطیل. کارمندان درون سفارت تغذیه می شدند با غذایی که، به گفته ی زوجی که آنجا آمده بودند پاسپورتشان را تمدید کنند، توسط آشپز در همان جا پخته می شد. از توی سالن، وقتی در ورودی به دفاتر باز می شد، می شد تابلوی آبدارخانه را بر روی یکی از درها دید. سرویسی که در هیچ یک از سفارت ها (آن چند تایی که من در دهلی دیدم) وجود ندارد. این زوج تلاش می کردند که بتوانند برای کانادا اقامت بگیرند. پروسه ای که اغلب افغان ها در  هند قصد انجامش را دارند. چند افغان دیگر هم در مقابل سفارت کانادا بدین منظور آمده بودند.

زوجی آمده بود برای ازدواج در سفارت افغانستان. زنِ کانادائی مسن تر از مرد افغانی بود. زن از کانادا. مرد از افغانستان. پس از غذا کاردار آنها را صدا زد و پشت باجه به مرد گفت که برای ازدواج می بایست مادرش را بیاورد. و قبل از این که به سفارت بیایند باید بروند و در مسجد در دهلی عقد شرعی بکنند. کارد می زدی خون این زوج در نمی آمد. زن می گفت من در هر حال تن به ازدواج شرعی نمی دادم. من یک ازدواج قانونی مدنی می خواهم. نمی خواهم زیر بار قوانین اسلامی بروم که بعد تاوانش را با محدودیت هایی که برای زن شوهر دارِ مسلمان می گذارند دست و پایم بسته شود. حالا این ها برای این نی نی کوچولو مادرش را هم می خواهند. می گفت عامدانه دارندسنگ جلوی پای من می اندازند. اینها فکر می کنند منِ کانادائی شاید می خواهم از او سوء استفاده کنم. چرا که به طور معمول در ازدواج های مصلحتی زن یا مرد کانادائی هزارها دلار بر مثلن همسر آینده ی افغانی اش هزینه می کند تا امکان گرفتن ویزای کانادا را برایش فراهم سازد. زن می گفت مورد ما مصلحتی نیست. ما همدیگر را دوست داریم. او هم چنین از برخورد تحقیر آمیزکاردار نسبت به خودش به عنوان یک زن دلگیر بود. می گفت او با من حرف نمی زد. حس می کردم عامدانه مرا نادیده می گیرد. عامدانه مرا به حساب نمی آورد. همانگونه که در افغانستان با زن ها برخورد کرده اند. می گفت او روی سخنش فقط با همسر من بود.

با داستانی که این زوج حکایت کردند، فکر کردم ببین آمده اند هندوستان، ذهنیاتشان را هم از افغانستان با خود آورده اند. و برای مردم قانون تعیین می کنند. این زوج چه بسا می توانستند بروند و با مقامات هندی این مسئله را در میان بگذارند و آنها بررسی کنند و ببینند با کدام موازین در هند، در سفارت افغانستان موانعی را پیش پای یک زوج بالغ می گذارند که حتی در کشور خودشان هم، در یک کشور اسلامی، برای یک مرد نه تنها نمی توانست مطرح باشد بلکه به علت برتری های قانونی و شرعی برای مردان، گاه حتی برای مردهای زیر سن قانونی نیز چنین نسخه ای را تجویز نمی کنند.

گرویدن به هندوئیسم برای ازدواج در هند

آن زن و مرد به سفارت کانادا هم مراجعه کرده بودند. امر ازدواج درون سفارت کانادا صورت نمی گیرد. به آنها گفته بودند که می بایست از طریق آژانس های ازدواج اقدام کنند. چند روز بعد که آنها را دیدیم ازدواج کرده بودند. خنده دار بود ماجرایشان. از طریق آن لاین وکیلی را پیدا کرده بودند که با ۴۰۰ دلار در دو ساعت کارشان را در دادگاه انجام داده بود. می گفت اول اطمینان نکردیم. بعد دیدیم که دفترشان در دادگاهی در دهلی کهنه است و به جز آنها ۳۰۰۰ وکیل دیگر در محوطه ی بزرگ دادگاه دفتر های وکالت دارند. دو روز بعد با این وکیل به دادگاه می روند. و قبل از آن در یک دفتر ثبت ازدواج که همانجا در طبقه ی پائین دادگاه قرار داشت، در آغاز به هندو تغییر مذهب می دهند و سپس برگه ها را امضاء می کنند. گفته بودند بدون گرویدن به مذهب هندو امکان ازدواج در هند وجودندارد. و سپس در دادگاه چند نفر مسئول انگشت نگاری و امضاء از این سر راهرو به آن سر و از این اطاق به آن اطاق و از این طبقه به آن طبقه می روند تا برگه ها حاضر شود از طریق افرادی که به نظر می رسید حتی سواد خواندن و نوشتن ندارند. فقط مأمور بردن و آوردن برگه ها و گرفتن امضا و انگشت نگاری هستند. ولی تا زمانی که ۴۰۰ دلار را کامل به روپیه ندادند برگه را اتخادنکردند. به اضافه ی ۵۰۰ روپیه برای پرکردن برگه ها، ۱۵۰روپیه برای گرفتن عکس در مقابل نشان مذهب هندو بر روی دیوار، و آخر سر هم آن فرد وکیل ۱۰۰۰ روپیه برای زحمات خودش برداشت. آن زن می گفت این در حالی بود که همسر من از پشت شیشه شاهد بود که وکیل بیش از ۶۵۰۰۰ روپیه (صد دلار) به دفتر ثبت نداده بود و قبلا هم گفته بود که او و شرکایش و دفتر ثبت ازدواج نصف به نصف سود می بریم. و به عبارتی اگر این زوج خودشان راه و چاه را می دانستند و مستقیم به دادگاه مراجعه می کردند، چه بسا با همان صد دلار کارشان راه می افتاد. چرا که این کار لزومأ نیازی به وکیل نداشت. و وکیل در اینجا صرفن نقش یک کارمندی را بازی می کرد که پروسه ی کار به انجام برسد. اما می گفت که ما زبان هندی نمی دانستیم. شاهد می خواستیم. و برخی مدارک که شاید به درازا می کشید تهیه ی آنها. و ما نمی خواستیم درگیر این بوروکراسی بشویم. زن می گفت خیلی خنده دار بود هندو شدن ما. ولی ما که به هیچ دینی باور نداشتیم فقط می خواستیم کارمان راه بیافتد. آنها برای دادن پول هم مجبور شده بودند با وکیل به خانه برگردند. چرا که دلارهایشان را کارمند صرافی ای که وکیل به دادگاه خوانده بود نمی پذیرفت برای تعویض با روپیه. می گفت کهنه است. به احتمال به علت مشکلاتی که هنگام بحران اسکناس و کمبود روپیه در نوامبر در هند بوجود آمده بود و اسکناس های قدیمی را نمی گرفتند، این صراف تردید می کرد.

زن قبل از اینکه به هند برای ازدواج بیاید تحقیق کرده بود. می بایست یکی از آنها یک ماه قبل در هندوستان زندگی کرده باشد تا بتوانند برای ازدواج تقاضا بدهند. و بعد از تقاضا می بایست یک ماه دیگر صبر می کردند تا اطمینان حاصل شود که هیچ شکایتی از هیچ جانب بر علیه این پیوند وجود ندارد. آنگاه ازدواج می توانست صورت بگیرد. این زن می گفت ولی ما مشکل ویزا داشتیم. می گفت من می توانستم تا ۶ ماه در هند بمانم ولی همسرم بیشتر از یک ماه نمی توانست در هند بماند. می بایست بر می گشت افغانستان و پس از دو ماه دوباره می شد که بیایدبه هند. یعنی یک چیزی حدودچهار ماه این کار به طول می انجامید. و ما امکان این همه ماندن در هند را نداشتیم. نه امکان مالی و نه فرصت کافی. امکان رفت و برگشت دوباره نیز نبود. کشورهای دیگر نیز اغلب به افغان ها ویزا نمی دهند و مثلن کشور ترکیه به دیپلمات های افغان ویزا می دهد و فقط به دو سه نفر از افراد معمولی در ماه ویزا تعلق می گیرد که آن را هم در بازار سیاه دلال ها با گرفتن دو سه هزار دلار قبضه می کنند. او هم چنین می گفت که در آغاز قرار بود من به افغانستان بروم. پیِ همه ی خطراتش را به جان خریده بودم. اما به یاد آوردم که در سفر به آمریکا از تو سئوال می کنند که آیا به سوریه و عراق و یا افغانستان رفته ای. و این می توانست بعد ها برای رفتن من به آمریکا مشکل ایجاد کند. بخصوص که حالا ترامپ هم با قوانین ضد مکزیکی و ضد مسلمان موانع زیادی ایجاد می کند. می گفت می بینید که افغان ها با وضعیتی که در کشورشان وجود دارد به راحتی نمی توانند به هر کشوری حتی در همسایگی خود بروند و  کسانی هم که به آنجا سفر می کنند خود را به خطر می اندازند. لذا این طریق ازدواج ساده ترین راه بود.

پس از اینکه گواهی ازدواج را می گیرند، آنها گواهی را به یک وکیل نشان می دهند. وکیل می گوید ازدواج دو خارجی در هند غیر قانونی است. اما خوب شما این گواهی را دارید. اینکه بتوانید کارتان را پیش ببرید ناممکن نیست. Good luck. اما گواهی تغییر مذهب خود را به هندو به کسی نشان ندهید. کاری بود به انجام رسیده. حالا می بایست ببینند در آینده چگونه می توانند اصل کار را به ثمر برسانند.

About مهین میلانی

در مورد داستان غیر نظامی – رضا اغنمی

خرداد ۱۳۹۶

یکی از داستان‌های کتاب روز های آفتابی داستان
غیر نظامی
است که بیاد عزیز مرتضا کیوان نوشته شده است
استاد رضا اغمی منتقد و تحلیل گر صاخب نام بر این داستان نگاهی موشکافانه داشته است که در تیر ماه چند سال قبل در گذرگاه منتشر شده بود
چون اخیرن استاد مسعود بهنود از این چهره مبارزه برای آزادی، در برنامه هزار داستان خود از

او بر پایه سروده ای از احمد شاملو سخن گفته است ، اقدام به نشر مجددای نقد می نمائیم . برای خواندن اصل دستان می‌توانید از کتاب روز های آفتابی مدد بگیرید
—————–

در ژانویه ۲۰۱۲ درتورنتو (کانادا ) کتاب خوب ومفیدی شامل هفده داستان کوتاه از آقای محمود صفریان توسط نشر زاگرس و گذرگاه چاپ و منتشر گردید که درگذشته ای نزدیک نقد واره ای ازآن نوشته منتشر کردم. درمجموعۀ آن داستان ها، داستانی با نام «غیرنظامی» جلب نظرم کرد و پس ازخواندن، بنا به اهمیت تاریخی و شخصیت قهرمان داستان، تصمیم گرفتم از فرصتی که نویسنده دراین کتاب گشوده، بیشترین سود بُرده شود تا ادای حرمتی باشد برای مردی با فرهنگ، که درراه آزادی و مبارزه با ظلم و ستم جباران زمانه جانِ جوان خود را به ناحق از دست داد. حاصل اینکه غیرنظامی را بطورمستقل، مورد بررسی قرار دادم. واینست بررسی آن داستان. شرح حال زندگیِ کوتاهِ جوانی از رهروانِ آزادی که با شخصیتِ استوار در راه آرمان های انسانی وعدالت خواهانه فریادش درهیاهوهای زمانه گم شد و درخون نشست. و حالا، پس از گذشت شش دهه ازآن فاجعه، صفریان، خاطرۀ یکی از صادق ترین مبارزان راه آزادی را درقالب داستان به نسل امروزیان معرفی کرده است. با امید و آرزوی اینکه همیشه و همه وقت قلم ش در راهِ روشنگری باشد وچراغ «گذرگاه» ش پرفروغ و تابان.

داستان از کافه فیروز درخیابان نادری شروع میشود. کافه فیروز، که زمانی محفل روشنفکران، نویسندگان، شاعران وهنرمندان بود و همیشه عده ای را میشد آنجا پبدا کرد و پای صحبتشان نشست. جماعتی که حرفی برای گفتن داشتند وهنری برای عرضه کردن، که بازتابش درمطبوعات و تئاترها وگالری ها دراختیارعلاقمندان بود.

ازاین لینک برای خواندن تمامی این نوشته بهره بگیرید
http://www.gozargah.com/naghd/nega-he-reza-aghnami-be-gheyr-e-nezami/

شوهر شما قاتل همسر من است» / حرف های عفت ماهباز

خرداد ۱۳۹۶


شوهر شما قاتل همسر من است
» / حرف های عفت ماهباز به جمیله علم‌الهدی، رئیس

خانم جمیله علم‌الهدی، از شما به عنوان همسر یک قاتل پرسشی ساده دارم من همسر یک اعدامی هستم همسر ۳۵ ساله من شاپور، به دست شوهر ۲۸ساله شما، اعدام شد . چه احساسی دارید از اینکه شوهر شما که قاتل همسر من است می خواهد رییس جمهور همه مردم ایران شود!

من عفت ماهباز زندانی سیاسی در سالهای ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۹ و همسر یک اعدامی در فاجعه، تابستان ۶۷هستم . همسرم علی رضا اسکندری (شاپور)، همراه با صد ها جوان بی گناه دیگر که نه خودشان به مشی مسلحانه معتقد بودند نه سازمانشان، در شامگاه ۵ مرداد سال ۱٣۶۷ جزو اولین سری اعدام شدگان بودند؟. ایا می دانید همسر شما اقای ابراهیم رییسی که در ان زمان ۲۸ ساله بود حکم مرگ این صدها جوان را صادر کرد؟ این عده از گروه های مختلف چپ در زندان بودند. هنوز تعداد کسانی که در این روز و در این سال اعدام شده اند، مشخص نشده است همسرم را در گورهای جمعی در خاوران به خاک سپرده اند . خاوران را می شناسید ؟

خاوران گورستانی است در ۱۴ کیلومتری تهران در جاده خراسان خطه جنوب شرقی در کنار گورستان ارامنه وهندی ها، دولت وقت از سال ۱۳۵۹ – ۱۳۶۰ ، قطعه زمینی رادر آن مکان، “لعنت آباد” نامید. ان را قبرستانی کرد برای دگراندیشان سکولار و بهایی ها. آنها هزاران زندانی عقیدتی سیاسی که شوهر شما یکی از صادر کنندگان حکم اعدامشان بود را در سال ۶۷ مخفیانه و بدون نام نشان در این مکان در گورهای دست جمعی مدفون کردند. ایا از ان روزهای داغ و درد از قتل عام در تابستان ۶۷ چیزی شنیده اید ؟ ایا از مادرانی که شبانه گورها را شکافتند و عزیران خود را در کنار هم در گورهای دست جمعی مدفون شده دیدند، حکایتی خوانده اید؟
خانم جمیله المهدی شما امروز در دانشگاهای ایران مدرس فرزندان این مرز و بوم هستید، برایم بسیار عجیب است که به مردی عشق می ورزید و او را الگوی فرزندانت قرار می دهی که حکم قتل صادر کردن را از نوجوانی آغاز کرده ،حتما می دانید که شوهرتان از بیست سالگی همزمان دادستان کرج و همدان بوده است حکم مرگ جوانان را صادر می کرده است؟ در چنین شرایطرایظی شما چگونه به مردی که یک قاتل است عشق می ورزید ؟مردی که امروز آمده و می خواهد رییس جمهور همه ما شود..

نمی دانم شما چند فرزند دارید؟ من آما به دلیل شرایط ، فرزندم دنیا آمد و مرد!. متاسفانه به دلیل زندان ، و اعدام صادر شده از جانب همسرت، شانس ان را نداشتم که از ثمره عشقم فرزندی داشته باشم. من در ۲۲ شهریور سال ۱۳۵۸ عاشقانه با همسرم ازدواج کردم اما تنها ۵ سال در کنار ان انسان بزرگ و نازنین زندگی کردم همسرم مهندس شیمی و فارغ الحصیل دانشگاه پلی تکنک بود او در دوران کوتاه کاریش توانسته بود چند اختراع در زمینه کارش به ثبت رساند. من از ان ۵ سال زندگی مشترک، عشق بزرگ او و خاطره هایش برایم به یادگار مانده است. می دانید چند صد زن چون من در فراق یار و فرزند بخاطر احکام شوهرتان زندگی شان از هم پاشیده است هزاران مادر در این سی و اندی سال خون گریسته اند . نمی ترسید از اه و نفرین این زنان؟

شما به عنوان همسر یک قاتل چه احساسی دارید چقدر به ابعاد این فجایع اندیشیده اید؟ این تنها پرسش من نیست صدها زن دیگر که همسرانشان بی دفاع و بی گناه در دادگاه های چند دقیقه ایی محاکمه شدند و حکم اعدامشان را همسرتان ابراهیم رییسی صادر کرده است از شما به عنوان همسر یک قاتل ، می پرسند احساس شما چیست؟ ایا شما هم چون او با وجدان راحت سر به بالین می گذارید ؟ به گمانم تداوم زندگی تان با یک قاتل در این سال ها نشان می دهد که متاسفانه نخواهید توانست درکی از زندگی ما و فقدان زندگی که نکرده ایم راداشته باشید.

اگر ازفاجعه ۱٣۶۷ اگر از خاوران و داغ درد مادران خاوران چیزی نشنیده اید .حتما کتاب خاطرات آیت الله منتظری را خوانده اید؟ و یا اخیرا نوار صوتی اورا شتیده اید؟ در نوار ضوتی آیت الله منتظری خطاب به هیئت مرگ: حسینعلی نیری مرتضی اشراقی مصطفی پورمحمدی از جمله همسرتان، ابراهیم رئیسی می گوید:

بزرگ‌ترین جنایتی که در جمهوری اسلامی شده و در تاریخ ما را محکوم می‌کند، به دست شما انجام شده و [نام] شما را در آینده جزو جنایت‌کاران در تاریخ می‌نویسند.”

دهها زن و دختر جوان را در تابستان ۶۷ تنها به جرم نخواندن نماز روزانه پنج بار شکنجه کردند به عنوان یک زندانی شکنجه شده در سال ۱۳۶۷، شهادت می دهم که در دادگاه شکنجه نماز برای من و سهیلا درویش کهن ، همسرتان یکی از ان پنج نفری بودند که در محاکمه ما شرکت داشتند . شکنجه گر، حلوایی و و هیئت مرگ: حسینعلی نیری مرتضی اشراقی مصطفی پورمحمدی و همسرتان، ابراهیم رئیسی

به عنوان یک بازمانده از آن فاجعه ، به عنوان یک فرد که دردادگاهی چند دفیقه محاکمه شدم به جرم نخواندن نماز روزها و ساعتها شکنجه شدم و امروز پس گذشت سال ها، هنوز صدای آذان و نوحه اهنگران تنم را به رعشه می اندارد یعنی هنوزپس از از گذشت سی سال، اثرات شکنجه باقی مانده است و شهادت می دهم سهیلا در اثر شکنجه نماز جانش را از دست داد. از شما می پرسم ، چه احساسی خواهید داشت وقتی خانواده سهیلا درویش کهن دختر بیست و هفت ساله جوان، از شما بپرسد .چرا دختر ما هیچگاه به خانه بازنگشت؟ چرا سهیلا ی جوان بی هیچ گناهی کشته شد ؟. همسر قاتل شما که حکم شکنجه برای من و ده ها زن دیگرصادر کرده است ، چگونه به خود اجازه می دهد که بگوید که می خواهد رییس جمهور همه ما باشد ؟

شوهر شما امروز در حالیکه دم از مقابله با فساد می زند که خود او از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۹۵در بالاترین سطوح قوه قضائیه بوده است و هیچ اقدامی در مقابله با فساد انجام نداده است. در سال ۱۳۸۸ در زمان فجایای کهریزک شوهر شما در حالیکه معاون اول قوه قضاییه بود، سکوت کرد . آقای رییسی حتی در زمان اختلاس چهارده هزار میالیاردی بابک زنجانی، بازهم معاون اول قوه قضاییه بودو هیچ اقدامی انجامم نداده است

امروز دیگر نمی توانید بگویید همسرم تنها یک کارگزار یایک مجری ساده بوده است زمانی که به ارتکاب آن فاجعه و به قول آیت اله منتظری “ان جنایت بشری” افتخار هم می کند. مردم ایران فراموش نمی کنند انها به خاطر خواهند داشت که ابراهیم رییسی نه تنها حکم قتل ها را صادر کرد بلکه تا امروز بعد از گذشت سی سال از آن فاجعه ، نه تنها پشیمان نشده بلکه از همه آن قتل ها دفاع هم می کند

خانم جمیله ، به همسرتان ابراهیم رییسی بگویید به عنوان قاتل هزاران ها جوان نمی تواند رییس جمهور همه مردم ایران بشود او باید بهراسد از روزی که فرزندان و نوادگان این سرزمین بپرسند شما با فرزندان این مرز و بوم چه کرده اید؟ !
اردیبهشت ۱۳۹۶

عفت ماهباز لندن
efatmahbas@hotmail.com

آخرین ملاقات من و همسرم روز ۷ تیر ماه ۶۷ بود .هر دو می دانستیم آخرین دیدار است. آخرین دیدار بود. در آن روز شاپور با لبخند اما با چشمانی که پرده اشک آن را پوشانده بود گفت :”وقتی دارم میرم به یادت ترانه گل مریم رو می خونم؛ بجاش می گم عفت”.

بیست و دو سال پیش ۵ مرداد ۱۳۶۷. یازده شب بود. ساعت سکوت اجباری زندانیان. در راهروی بند عمومی در آموزشگاه اوین بودیم .برخی آماده خواب در رختخواب شان .من در راهروی بند مشغول خواندن روزنامه بودم صدای شعار پاسداران با مارشی غریب سکوت شب را درید. بندیان هریک در جایشان نیم خیز شدند. پریده رنگ به دیوار تکیه دادم. تک تیرها و سپس رگبار. پایان زندگی همسرم علیرضا اسکندری (شاپور) و صدها تن دیگر در آن شب.”کتاب خاطرات فراموشم مکن ”

ابراهیم رئیسی جانشین دادستان تهران، عضو تأثیرگذار هیأت مرگ در زندانهای اوین و گوهردشت و مسئول اعدام دهها هزار زندانی سیاسی است. وی رئیس دادگاه انقلاب تهران برای گروه‌های سیاسی بود.. ابراهیم رئیسی از اوایل دهه‌۶۰ جانشین دادستان تهران بوده و در جریان قتل‌عام‌۱۳۶۷ با همین منصب عضو ثابت هیأت مرگ بوده است.

آیت الله منتظری در خاطرات خود از ابرهیم رئیسی به‌عنوان یکی از اعضاء هیأت مرگ یاد کرده و می‌گوید: ”اول محرم شد، من آقای نیری که قاضی شرع اوین و آقای اشراقی که دادستان بود و آقای رئیسی معاون دادستان و آقای پورمحمدی که نماینده وزارت اطلاعات بود را خواستم و گفتم الآن محرم است حداقل در محرم از اعدامها دست نگه‌دارید“.

جمیله علم‌الهدی، دکترا, فلسفه تعلیم و تربیت, دانشگاه تربیت مدرس, ایران دختر امام جمعه مشهد و استادیار دانشگاه شهید بهشتی و رییس “کمیسیون تعلیم و تربیت شورای عالی انقلاب فرهنگی” است. همسر ابراهیم رییسی (متولی آستان قدس رضوی و کاندیدای ریاست جمهوری اسلامی)

بازار خرید و فروش زنان خارجی در بحرین

خرداد ۱۳۹۶

وبلاگ ناظران رادیو فرانسه،
ما را دنبال کنید، شیر کنید و یک زن خدمتکار اتیوپیایی برنده شویدا
ین متن آگهی‌ای است که به تازگی توسط یک شرکت بحرینی منتشر شده است
. آگهی‌ای که نهایتاً با اعتراض‌های گسترده منجر به جریمه این شرکت شد اما به گفته ناظران ما این واکنش‌ها به هیچ‌وجه کافی نیستند و همچنان بازار خرید و فروش زنان خدمتکار مهاجر در بحرین داغ است.
بحرین نیز مانند بسیاری از دیگر کشورهای منطقه خلیج فارس، بخش بزرگی از نیروهای کارش را مهاجران دیگر کشورها به خصوص کشورهای فقیر افریقایی و جنوب شرق آسیا تشکیل می‌دهند. زنان خدمتکار در آغاز در کشور خودشان به خصوص اندونزی و اتیوپی از سوی شرکت‌ها استخدام می‌شوند و سپس از سوی این شرکت‌ها در خانه کارفرمایان به کار گماشته می‌شوند.

«ما با زنان خدمتکار خارجی مانند اشیاء یا برده برخورد می‌کنیم»

خانم السلمان یک کنشگر حقوق زنان و کودکان در بحرین است:

این آگهی متأسفانه یک استثنا نیست، هرچند که پدیده تازه‌ای است اما چندین شرکت دست به انتشار آگهی‌های شبیه به این زده‌اند. من حتی با آگهی‌های تخفیف به مناسبت ماه رمضان رو به رو شده‌ام. آگهی‌ای که می‌گفت:
یک خدمتکار بگیرید، دومی رایگان خواهد بود.”
به روشنی این یک بازار فروش زنان است.

آگهی یک شرکت دیگر پیرامون تخفیف برای زنان خدمتکار خارجی به مناسبت رمضان: ۴۹۹ دینار به جای ۶۰۰ دینار برای یک زن اتیوپیایی

وقتی که این شرکت‌ها به خود اجازه چنین رفتاری را می‌دهند دلیلش این است که این افراد به شیء کاهش داده شده‌اند. ما همواره با این زنان مانند اشیاء یا برده‌ها برخورد می‌کنیم و آنها را از حقوق کار محروم می‌کنیم.

به طور مثال کمترین حقوق پیش‌بینی شده برای یک کارگر خانگی بین ۶۰ تا ۱۰۰ دینار بحرین است [بین ۱۴۴ تا ۲۴۱ یورو] اما این حقوق برای یک بحرینی ۳۰۰ دینار است. [حدود ۷۲۳ یورو] بحرین در سال ۲۰۰۹ به شکل رسمی قانون کفالترا کنار گذاشت.

اما در واقعیت این قانون همچنان در حال اجرا است. خانم السلمان دراین‌باره می‌گوید:

بی‌شک وضع کمی بهتر شده است. اکنون خدمتکارها حق دارند کارفرمای خود را عوض کنند. اما به شرطی که اصلاً وقت پیدا کنند این کار را بکنند و بتوانند تقاضا بکنند و همچنین اگر بتوانند در صورتی که مورد بدرفتاری قرار گرفتند از کارفرمای خود شکایت کند. بر اساس آماری که دیده‌بان حقوق بشر منتشر کرده است تنها در ۳۰ درصد موارد به شکایت زنان کارگر خانه رسیدگی شده است. همچنین به قوانین محکم‌تری نیاز است که هم شرکت و همچنین کارفرما را به خاطر بدرفتاری مورد بازخواست قرار دهد.