مریم میرزاخانی و مهدی علوی شوشتری – حسین باقرزاده

مرداد ۱۳۹۶

Hossein_Bagherzadeh.jpgمرگ زودرس مریم میرزاخانی فقدانی بزرگ برای مردم ایران و جامعه ریاضی جهان بود. تعدادی از مقامات جمهوری اسلامی نیز به این خبر واکنش نشان دادند و مرگ او را تسلیت گفتند. این واکنش‌ها بیش از هر چیز این سؤال را پیش آورده که اگر مریم ایران مانده بود چه سرانجامی داشت. هر چه که بود بی تردید او مقام و موقعیت امروز را نداشت. جمهوری اسلامی سابقه درخشانی در تحمل و پرورش استعدادهای علمی و فرهنگی ندارد و بیشتر استعدادکُش بوده است تا استعدادپرور. کافی است به سرنوشت یکی دیگر از نابغه‌های ریاضی ایران بپردازیم و ببینیم که بر سر او در جمهوری اسلامی چه آمد.

اواخر سال ۱۳۵۸ من به ایران بازگشتم و بلافاصله در دانشکده علوم دانشگاه تهران به عنوان دانشیار رشته ریاضی مشغول به کار شدم. اندکی بعد کنفرانس سالانه انجمن ریاضی ایران در دانشگاه مشهد برگزار شد و من به عنوان یکی از شش عضو هیئت اجرایی انجمن و سپس دبیر آن انتخاب شدم. انجمن همه ساله یک مسابقه ریاضی دانشجویی در دانشگاه‌ها برگزار می‌کرد و به نفر اول این مسابقات جایزه می‌داد. اوایل تابستان بود که مراسمی برای معرفی برنده آن سال و اعطای جایزه به او برگزار شد. برنده، دانشجویی از دانشگاه اهواز به نام مهدی علوی شوشتری بود، ولی او نتواانسته بود در مراسم شرکت کند. هیئت اجرایی از من خواست که به عنوان دبیر انجمن پشت تریبون بروم و غیبت او را اعلام کنم – و این کار آسانی نبود.

مهدی علوی شوشتری متولد سال ١٣٣۴ بود و در سال ١٣۵٣ به دلیل فعالیت‌های سیاسی در اهواز دستگیر و به سه سال حبس محکوم شده بود. پس از آزادی از زندان در سال ١٣۵٧ برای تحصیل به آمریکا سفر می‌کند ولی در فاصله کوتاهی پس از پیروزی انقلاب به ایران بر می‌گردد و در دانشگاه جندی شاپور اهواز در رشته ریاضی ادامه تحصیل می‌دهد. او در دوران تحصیل شاگردی ممتاز بوده، و از قول یکی از استادان او در زمان تحصیلش در آمریکا نقل شده که از او به عنوان با استعداد ترین دانشجویی که داشته یاد کرده است. نفر اول شدن او در مسابقات ریاضی سراسری کشور در آن سال این نظر را تأیید می‌کرد.

پشت تریبون رفتم و اعلام کردم که نفر اول مسابقات ریاضی سراسری کشور در آن سال مهدی علوی شوشتری از دانشگاه اهواز است و بعد اضافه کردم که متأسفانه خبر شدیم که ایشان چند روز پیشتر اعدام شده است. جمعیت خبر را با ناگواری شنید و در سکوت فرو رفت. من نیز سکوت کردم و همان جا ماندم. این سکوت بهت آمیز مدتی طول کشید تا نجواها شروع شد و تقریبا همه دانستند که چرا او اعدام شده است. او که در شروع انقلاب فرهنگی با آن به مبارزه برخاسته بود در فاصله کوتاهی دستگیر می‌شود و به زندان می‌افتد. سپس به دلیل این فعالیت‌ها و عضویت در سازمان پیکار به اعدام محکوم می‌شود و در روز ۶ تیرماه ۵۹ تیربا ران می‌شود.

Mirzakhani_Shoushtari.jpgمریم میرزاخانی و مهدی علوی شوشتری

قاضی صادر کنده حکم، روحانی نسبتا جوانی به نام احمد جنتی بود که اکنون شهره خاص و عام است. صادق خلخالی در خاطراتش با اشاره به این که او نیز حکمی مشابه از خمینی برای قتل و اعدام گرفته بود می‌نویسد: «حضرت آقای جنتی، در اهواز و تهران، چند نفر از طاغوتیان را محاکمه و به اعدام محکوم کرد». از دید او و جنتی لابد یک دانشجو که در زمان شاه سه سال زندان کشیده نیز طاغوتی بوده است.

مریم میرزاخانی و مهدی علوی شوشتری، در زمان‌های مختلف نفر اول مسابقات ریاضی سراسری کشور بودند. امروز مقامات جمهوری اسلامی برای مرگ میرزاخانی اظهار تأسف می‌کنند ولی هیچ یک از آنان به استعدادهای فراوانی که در طول حیات این نظام عامدا سرکوب و نابود شدند کمترین واکنشی نشان نداده‌اند. میرزاخانی البته چون فعالیت سیاسی نداشت اگر در ایران مانده بود به چنین سرنوشتی گرفتار نمی‌شد ولی مسلما موقعیت امروز را نیز نداشت و استعدادی بود که ناشکفته به گور سپرده می‌شد.

رنگین کمان – ۲ – گذرگاه

مرداد ۱۳۹۶

اطلاعیه

رنگین کمان شماره یک را که بصورت فرمت پی . دی . اف است دریافت می‌دارید
توچه داشته باشید که در این کتاب یعنی رنگین کمان شماره یک که حدود چندین سال پیش منتشر شده است
شعر حضور نداشته است و از این نظر بی تردید ناقص و غیر کامل است . خوشحالیم که کتاب در راه بعنی رنگین کمان – ۲ این تقص را ندارد چون فرهیختگان بزرگواری قول همکاری داده اند و آنچه که تا کنون دریافت کرده ایم درخشانندو دلنشین
با استفاد از این فرصت یاد اور می‌شویم که کماکان در انتظار دریافت داستان‌ها و سروده های شما هستیم
طبق آمار ما که توسط قسمت آمار گو گل تهیه می‌شود این کتاب بیش از دویستهزار بار کلیک شده است که بدون شک تعداد زیادی آن را خوانده اند. با این امید که همه ی نویسندگان آن در صحت و سلامت و بخصوص موفق باشند.
لطفن توجه داشته باشید که رنگین کمان شماره ۲ بدون شک پس از اتمام
برای شعرا و نویسندگان آن وسیله ئی میل ارسال خواهد شد
در کتابخانه گذرگاه در صدر گذاشته می شود و یقینن مورد استقیال خوانندگان قرار خواهد گرفت
برای لیست ئی میل های گذرگاه که بیش از دو هزار نفر است نیز ارسال
خواهد شد
===================
پیرو این اطلاعیه که مدت‌ها پیش به آگاهی شما عزیزان رسید و بسیاری نیز از آن استقبال کردید ، اینک نیز یاد آور می‌شویم که چون در آینده نزدیکی کار
تنظیم آن شوع می‌شود اگر می‌خواهید در این خدمت فرنگی ادبی مشارکت
کنید منتظر می مانیم. با سپاس

صدو پنجاه سال و یکدنیا پیش رفت

مرداد ۱۳۹۶

اول جولای « دهم تیرماه » روز ۱۵۰ همین سال استقلال کانادا این کشور . بسیار پهناور است
کشوری با فقط ۱۵۰ سال تاریخ مدون ،اما چون صاحبان یا بهنر دولت های کاردان و دلسوز داشته است به پیشرفت هائی چشمکیر و حتا باور‌نکردنی در تمام زمینه‌ها دست یافته است
از رفاه زندگی گرفته تا امکانات گستر ده تحصیلی، از بهداشت رایگان برای همه سنین مردمش گرفته تا حتا در پاره‌ای مواقع داروی مجانی و بخصوص
حضور منصفانه قانون در تما زمینه‌ها و وجود امنیت و آرامش از کانادا کشوری ایده‌آل ساخته است
حکومتی دارد که اجازه می‌دهد شب‌ها با آرامش خیال سر بر بالین بگذاری
و بخاطر امکانات بسیاری، مکتشف م مخترع های زیادی ذز زمینه‌های مختلف داشته است.
کانادا میهن دوم من سالروز استقال و همبند شدنت مبارک و فرخنده باشد

گزارشی از بوستان شوش زنان، تن فروشی و اعتیاد

مرداد ۱۳۹۶

خیابان شوش، خیابانی است واقع در قلب پایتخت. چند سالی است که درآنجا مجتمع‌های بزرگ فروش بلور و کریستال‌های لوکس ساخته شده وبه یکی از مهمترین مراکز تجاری لوازم خانگی بدل گردیده است. روزانه هزاران نفر جهت خرید در این خیابان تردد می کنند. روبروی یکی از این مجتمع‌ها، بوستانی درزیرپای رهگذران، تاجران، مالکان و فروشند‌گان قراردارد. درآنجا فراموش شدگانی درلابلای درختان یا در کنار دیوارهای نیم‌دایره ای شکل، با کوله‌پشتی‌ها یا چرخ‌دستی‌های خود، که تمام زندگی‌شان در آن خلاصه می‌شود زنده‌مانی می‌کنند. آنها معتادان، قاچاقچیان خرده‌پا و دختران و زنان تن‌فروش و معتاد هستند.
اکثر شهروندان حداقل یک بار به این مرکز بزرگ برای خرید رفته‌اند. اما نیم نگاهی هم به اطراف‌شان نکرده‌اند. چرا که تنها دغدغه‌ی آنان تنها خرید بوده است. وقتی مناسبات انسانی جای خود را به شی‌وارگی بدهد و کالا زد‌ه گی معنا و مفهوم فرا انسانی پیدا نماید، خواسته یا ناخواسته کسی از عمق فاجعه‌ی “خاموشی” که هرروز و هرشب دراین بوستان اتفاق می‌افتد خبردار نخواهد شد.
از خیابان اصلی وارد خیابان فرعی می شوم، دوخیابان فرعی دیگر را رد می‌کنم، وارد بوستان شوش می‌شوم. دخترجوانی با کوله پشتیِ زهوار در رفته‌ای روی یک قسمت از چمن خشک شده زمستانی بالا و پایین می‌رفت، بی‌قرار و خمار بود. به سمتش رفتم و سلام کردم. با تعجب نگاهم کرد و آهسته جواب سلامم را داد. گفتم:«من خبرنگار نیستم، اومدم تا از نزدیک اینجا رو ببینم و قصه‌ی زنان رو بنویسم.» خندید و گفت:« ما قصه نداریم، ما غصه داریم. چهار- پنج سال میشه مواد مصرف می کنم، اولش با نامزدم و جمع دوستام، کراک و شیشه کشیدم، بعد نامزدم ولم کرد. منم از خونه بیرون اومدم. شبای زمستون میرم خوابگاه (گرمخانه‌ی شهرداری)و روزا میرم دی آی سی (این مراکز برای کنترل آسیب‌های اجتماعی اعتیاد به وجود آمده و معتادان پرخطر و در معرض ابتلا به بیماری‌های عفونی نظیر ایدز، با مراجعه به این مراکز، از امکانات رایگان مثل سرنگ و برنامه‌های آموزشی استفاده می‌کنند) بعد میام اینجا. الان محرک‌ و متادون مصرفَمِ، خونوادم بهم اطمینان نمی‌کنن. خونه رام نمی‌دن، منم نمیرم. خوب حقم دارن. الان با دوستام رابطه دارم. (از گفتن کلمه تن‌فروشی اجتناب می‌کرد) خرج موادمو میدن.» آنقدر خُمار بود که نتوانست بیشتر صحبت کند.
جلوتر می‌روم، زاغه‌ای با چند آجر و تکه‌ بولک‌های سیمانی شکسته با سقف کوتاه نایلونِ قرمزرنگی را می بینم که دو زن از آن بیرون می‌آیند. پیش از اینکه به زاغه برگردند، بهشان نزدیک می‌شوم، خودم را معرفی می‌کنم و حاضر می‌شوند گفت و گو کنند. هردو چهره‌ای دلنشین داشتند. یکی‌شان که لهجه‌ی جنوبی داشت، گفت:« چهل و سه سالم هس. از سربندر اومدم. شوهرم هشت سال اسارت عراق بود. جانباز بود. وقتی اومد موج می‌گرفتش همش اذیت می‌کرد. زندگیمو سوزوند. یک بار ‌خواست پسرم رو خفه کنه، دست خودش نبود. دکترگفت:«نباید زن و بچه داشته باشی.»، منم متارکه کردم. بچه‌هام رو ازم گرفتن و تحویل شیرخوارگاه دادن. اونموقع بیست و سه سالم بود، بعدشم فرار کردم اومدم تهران. یه سال خونه خواهرشوهرم بودم. بعد ستاد آزادگان برام یه خونه گرفت ویه مقدار اثاثیه دادن. بعدش کارپیدا کردم. ازهمون محل کارم تویِ یه خونواده رفتم، اونجا معتاد شدم. اونموقع بیست و پنج سالم بود. بیشتر بخاطر دوری از بچه‌هام به سمت مصرف مواد رفتم. بعدم بیکار شدم و کارتن خواب. دوباره ازدواج کردم. اونم معتاد بود، شیشه می‌کشید. بهم میگف کراک نکش، بیا شیشه بکش. چون کتکم میزد و بهم خیانت می‌کرد، جلو چِشَم، منم کراکم رو می‌کشیدم. ازش باردار شدم و یه دختر توی خونه به دنیا اُوردم. بیمارستان نبردتم. پنج شیش سالیه که ازش جدا شدم. دوباره کارتن خوابم. بچه‌هام بعد از بیست و یک سال پیدام کردن. دختر بزرگم کار می‌کنه. چند بارخواست ترکم بده اما من نتونستم ترک کنم. پسرم بیست و چهار سالشه، کارمی‌کنه. دختر کوچیکه هم شوهرکرده. از وقتی معتاد شدم تن فروشی می‌کنم، یک بار هم سه نفر تو همین خیابان شوش صبح به زور سوار ماشینم کردن بُردنم بیرون شهر. اونقدر گریه کردم، اونام غروب ولم کردن. هرسه تاشون اذیتم (تجاوز) کردن. بعضی از مشتری‌هام می‌خوان که یه جور دیگه رابطه داشته باشن. اما من نمی‌خوام. سه ماهه با رفیقم(اشاره به مردی می‌کند که داخل زاغه بود) اینجا هستیم. ازاونموقع تن‌فروشی نکردم. هیجده ساله مواد مصرف می‌کنم، الانم کراک و شیشه و هروئین رو باهم می‌کشم.»
زن دوم بعد از اینکه صحبت ما تمام شد به سمت من آمد، برخلاف قبلی اصلا بهش نمی‌آمد که معتاد باشه. زیبا و مرتب بود. پیش از این که من سئوالی بکنم، خودش شروع به حرف زدن کرد. گفت:«سی وچهار سالم هست. بیست ساله مواد می‌کشم. شوهرم هروئینی بود، تزریقی بود. وقتی طلاق گرفتم، یه همسایه داشتیم با من خیلی دشمن بود. اون روز که دخترم رو گرفتن بردن بهزیستی رو حساب اون منو عملی کرد. هی میگف دوتا دود بکش دو تا دود بکش حالت میاد سرجاش منم هی کشیدم هی کشیدم بعد دیدم غَرقِشَم. الان کارتن خوابم. هروئین و شیشه می‌کشم. برا تهیه موادم خرید و فروش مواد می‌کنم، تن‌فروشیم می‌کنم. مشتریام بازاریم بودن، کارگرم بودن، مغازه دارم بودن. من فقط یک چیزو می دونم اونم اینه که مواد زورش از خدا بیشتره.»

جلوتر که رفتم، پله‌های زیادی بوستان را به دو قسمت تقسیم کرده بود. پله‌هایی با شیب تند. از آنها پایین‌ رفتم تا بتوانم به قسمت دیگر بوستان که افراد زیادی در آنجا جمع شده بودند برسم. لابلای درختان بی‌برگ زمستانی، معتادان زیادی درحال کشیدن همه نوع مواد بودند، اما اکثراً پایپ داشتند. وقتی به سمت مردانی که در حال مصرف بودند خواستم بروم با اشاره‌ی دست، یا تهدید می‌کردند یا دورم می‌کردند. زنان تمایل بیشتری به گفت و گو نشان می‌دادند. شاید بخاطر این بود که از جنس خودشان بودم.
در پستی بلندی‌های پارک، میان درختان بلند چنار و سپیدار دو زن و یک مرد داشتند موادشان را برای کشیدن آماده می‌کردند. به سمت خانمی که سنش به نظر بیشتر می‌آمد رفتم. وقتی برایش توضیح دادم چرا اینجا آمده ام، بی آنکه سوالی ازش بپرسم، خودش شروع به حرف زدن کرد. گفت:« نزدیک سی ساله مواد می‌کشم. یه دختر دارم شوهرش دادم، الان موفقه. همه جور موادم کشیدم. اولین بار برای دیسک کمرم به جای مسکن هروئین کشیدم. چاردَه سالگی عقدم کردن، پونزَه سالگی خونه شوهرفرستادنم، شونزَه سالگی بچم دنیا اُومد. همش یه سال شوهرداری کردم، بعدش طلاق گرفتم. از خود فروشی خیلی بدم میاد. از بچه‌گی بدم میومد. رو تعصبی که به ما انگار تزریق شده، دیگه برا همین، همیشه اینجوری بودم. اصلاً میل جنسی ندارم. شبا میرم خوابگاه شهرداری. زوری میرم ناچاریه دیگه، یک سوپ یا استنبولی به ما میدن و ساعت نُه صبح هم بیدارمون می‌کنن یه تکه نون وچایی با خرما میدن بعدش دوباره میام اینجا. تا حالا بیست بار ترک کردم اما دوباره شروع کر‌دم.» پرسیدم از کجا موادت را تهیه می‌کنی، نه کارمی کنی نه تن‌فروشی؟ پاسخی نداد.
دخترشانزده ساله‌ی بسیارزیبایی با چشمان درشت سیاهش دور حوضی وسط بوستان که سمت چپ آن زنان و مردان زیادی درحال کشیدن شیشه بودند، قدم می زد و با هر قدمش پکی محکم به سیگارَش می ز د، آهنگی تند با شعری غمگین از یک خواننده‌ی پاپ با صدای بلند ازگوشی موبایلش پخش می‌شد. با احتیاط به سمتش رفتم. بخاطر نوجوان‌ بودنش نمی‌خواستم احساس ترس کند. با تعریف از آهنگ و زیباییش توانستم نظرش را برای گفت و گو جلب کنم. گفت:« خونه مون یاغچی آباده. بابا ندارم، مامانمو ولش کن. همین پارسال شب تاسوعا پنج تا پسر خفتم کردند. دوستام بودن. گفتن بریم بنزین بزنیم، بعد انداختن جاده بهشت زهرا خفتم کردن. سه تاشون بهم تجاوز کردند ولی دو نفرشون بهم دست نزدند. شکایت کردم اما به جایی نرسیدم چون بعد یه ماه رفتم. پلیس گفت چون یه ماه گذشته بفرستیمت پزشک قانونی دیگه چیزی معلوم نیست. تو مدرسه هم انقدر شلوغ کردم که اخراجم کردن. حوصله‌ی خونه موندن رو ندارم. یکی دوماه یه جا فروشندگی کردم سخت بود اومدم بیرون. الان روزی هزار نفر میان پیشنهاد میدن (منظورش برای تن‌فروشی بود) ولی من قبول نمی‌کنم. از چهارده سالگی دارم سیگار می‌کشم. یه مدت می‌رفتم پارک خزانه یکی اونجا انقدر زدتم که شیشه بکشم ولی من نکشیدم. از اون به بعد دیگه میام اینجا. میدونم آخر راه چیه ولی خب میرم دیگه.»
همین که صحبت‌مان تمام شد، پسری حدود بیست ساله با موتور به سمت‌مان آمد، موهای دختر را کشید و با کتک سوار موتورش کرد و چند فحش آبدار به من داد و گفت الان برمی‌گردم تا …. کنار چند دیوار نیم دایره شکلی، زنانی نشسته بودند. یکی از آنها جوانتر بود. موهای زردِ رنگ شده و آرایش غلیظش جور خاصی بود. تنها زنی در آنجا بود که چنین پوششی داشت. زن های دیگری که با آنها مصاحبه کرده بودم، آرایشی نداشتند و بعضی‌هاشان حتی لباس مرتبی هم به تن نداشتند. از زیر چشم نگاه خصمانه‌ای بهم کرد. با احتیاط به سمتش رفتم. گفتم:« می‌تونم باهات صحبت کنم؟» گفت:« الان وقت کشیدنمِ. برو تا یک سوت نزدم که بریزند سرت. با سوت من صد نفر میان اینجا. هوا هم داره تاریک میشه، زود نری خفت میشی. حالا خود دانی.» دیگر اصراری نکردم و از پارک خارج شدم و اولین تاکسی ای را که دیدم، جلویش را گرفتم و سوار شدم. راننده‌های تاکسی معمولاٌروانشناسان قابلی هستند. گفت:« اینجا پلیس هم وقتی هوا تاریک میشه جرات نمی کنه بیاد،.دل و جراتی داری که اومدی! حالا خوب شد زود بیرون اومدی. ازت کرایه زیاد نمی‌گیرم اما می‌برمت چند جا رو نشونت بدم. ببین توی خیابون های فرعیش بدتر از اینجاست. اولش ترسیدم. راننده متوجه شد اما به روی خودش نیاورد. به سمت کوچه‌های فرعی رفت و آهسته حرکت کرد. گفت:«خانم جون خوب ببین. اینجا همه کار می‌کنن. مواد می‌فروشند، مواد می‌کشند، دخترا و زنا رو میخرن، میفروشن، بی عصمت می‌کنن، موادی شون می کنن. بعضی صبح‌ها هم جنازه‌ای پیدا می‌شه که نه جایی می‌نویسن و نه کسی چیزی می‌فهمه. حالا دیگه ببرم خونت.»
خیابان شوش، مرکز معتادان، مواد فروشان و تن‌فروشان است. اکثریت زنان تن‌فروش به ویروس اچ آی وی مبتلا هستند. هیچ سازمان یا نهادی مسئولیتی در قبال این بخت برگشتگان به عهده نمی‌گیرد. با وجود تهیه عکس‌ها و گزارش‌های زیادی از سوی خبرنگاران یا پژوهشگران و انتشار آن ها در فضای مجازی باز هم این فاجعه‌ی “خاموش” ادامه دارد.

اشاره ای کوتاه در مورد شاهنامه و فردوسی – مجتبا عبدالله نژاد

مرداد ۱۳۹۶

عنایت فانی در بی‌بی‌سی فارسی از آقای خالقی پرسید فردوسی در حفظ هویت ایرانی چقدر سهم داشت و آیا این حرف درست است که اگر فردوسی نبود، شاید ما هم به سرنوشت مصری‌ها دچار می‌شدیم؟ پاسخ آقای خالقی به نظرم پاسخ دقیقی نبود. آقای خالقی گفت اصل هویت ایرانی زبان فارسی است و فردوسی در حفظ زبان فارسی خیلی مؤثر بود (نقل به مضمون). اما به عقیدۀ من کار فردوسی فراتر از مسئلۀ زبان بود. چیزی که هویت ایرانی را زنده نگه داشت، صرفاً زبان فارسی نبود. زبان به‌تنهایی نمی‌توانست هویت ایرانی را زنده نگه دارد. کاری که فردوسی کرد این بود که اجازه نداد روح ملی در ایرانیان بمیرد. اهمیت فردوسی بیشتر از اینکه در حفظ زبان فارسی باشد، در حفظ روح ملی بود. به خاطر قصه‌های شاهنامه بود که ایرانیان همیشه خودشان را متمایز از بقیۀ اقوام می‌دانستند. من حتم دارم اگر شاهنامه نبود، بسیاری از افسانه‌های قوم ایرانی از بین می‌رفت. آن تمایزی که ایرانیان بین خودشان و بقیۀ ملل می‌بینند، وجود نداشت. این احساس تمایز همیشه وجود داشته و کسی که اجازه نداد این تمایز از بین برود، فردوسی بود. بنابراین پاسخ عنایت فانی مثبت است. اگر فردوسی نبود، هویت ایرانی هم وجود نداشت. ولی نه به این دلیل که فردوسی زبان فارسی را زنده نگه داشت. به این دلیل که فردوسی اجازه نداد ایرانیان گذشتۀ خود را فراموش کنند. اجازه نداد روح ملی از بین برود.

لفط الله – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۶

عمه فاطمه پار سال، پس از کمی بیش از هشتاد سال زندگی بسیار معمولی، و در بی خبری کامل
از بزرگی و متنوعی دنیا، و با بر جای گذاشتن دو دختر و دو پسر، زندگیش نقطه پایان خورد.
طفلک تا مرد، فکر می کرد با لفط الله ازدواج کرده است. البته این فکر، به لطف الله ختم نمی شد. بهر اتومبیلی هم می گفت فورد و این صنعت پیشتاز، برای او از فورد جلو تر نرفته بود.
راستش نمی دانم فقط به ماشین های سواری می گفت فورد، یا هر نوعش برایش فورد بود.
اولین باری هم که بچه هایش رادیو آندریا ئی آورده بودند خانه که با باطری به بزرگی باطری اتومبیل کار می کرد، چیزی نمانده بود قبض روح بشود. پس از این واقعه بود که اطمینان بی برو بر گردش به جن ، بی چون و چرا شد. پیش که می آمد به دو دست بریده ابوالفضل قسم می خورد که جن را به چشم دیده و با گوش هایش شنیده که در طاقچه خانه نشسته بوده و او را که دیده گفته:
اینجا تهران است

و توضیحات مکرر بچه ها، که بخدا قسم، جن نبوده، رادیو آندریا بوده که پس از خاموش شدن تا مدتی بعد هم به حرف زدن ادامه می دهد، فایده نکرده بود.

به واقع زندگی راحت و بی دنگ و فنگی داشت. نه درآشوب تکنولوژی دست وپا می زد، ونه حرص خرید و تجملات را داشت. چشم و هم چشمی هم نداشت.

اما چرا، حمام رفتن زن ها ی دیگر خانه که حکایت از رسیدگی شبانه شوهر ها بود کمی آزارش می داد.

شنیده بودم که به صدیقه خانم که مدت ها از حمام رفتنش گذشته بود، می گفت:

به این بقچه و بندیلشان نگاه نکن، بیشتر اوقات خبری نبوده، واین حمام رفتنشان برای کم نیاوردن است. “

آن سال من را به شهر محل اقامت عمه یک جورائی تبعید کرده بودند. شیطان بودم، مادرم بتازگی بچه دیگری به دنیا آورده بود، و حوصله و فرصت هچ و نچ با من را نداشت. پدرم تصمیم گرفته بود خانه را برای او که هنوز دوستش داشت، چون تنبانش دوتا نشده بود ساکت کند، و حد اقل بار زحمت من یکی را از کول او بردارد.
فرستاده شدم تا سال تحصیلی آینده را خدمت عمه خانم باشم. دوم ابتدائی بودم.

خانه ی درندشتی بود در سه طبقه و دو شبستان، و شاه نشین کوچکی که بر بالای طبقه سوم نشسته بود. و زن و بچه بود که در این کاروانسرا وول می خوردند. از خودی و مستاجرو چه زن و دختر های خوشگلی هم بودند

با همان سن کم، که هنوز نبایستی چیزی! ” سرم می شد، از دیدن آن همه زیبائی کیف می کردم.
برایم تابلو های قشنگ متحرکی بودند که به پاس حرمت عمه فاطمه، دستی هم به سرو کول من می کشیدند. می بردندم به اتاق های خودشان و کلی چیز های خوش مزه به خوردم می دادند، بخصوص، آن هائی که شوهرهایشان برای درآمد بیشتر به کویت رفته بودند.
به واقع آن سال حسابی چشم و گوشم باز شد.
علاقمند شده بودم که به حرف های بخصوص زن ها گوش بدهم. پاره ای از آن حرف ها، به مراتب از فیلم های پورنوی کنونی سکسی تر بود. همچین که می دیدم چند تا ئی دور هم جمع شده اند می دانستم که عاقبتش به کجا کشیده می شود. فورن بساط مشق و درسم را در همانجا، همراه با

گوش هایم پهن می کردم.
به همه اتاق ها، به خاطر عمه خانم و کمی سن، و اینکه حواسم جمع مشق و درسم است، جواز ورود داشتم.

لطف الله که می خوابید، خانه ای به آن شلوغی از نفس می افتاد. بخصوص خواب بعد از ناهار، که بنظر می رسید حرمت بیشتری دارد.
در طول این خواب نیمساعته بود، که بساط پچ پچ زن ها رونق می گرفت و تا پاسی پس از رفتن مجدد او به مغازه نجاری اش ادامه می یافت. غیبت شوهرانی که تا تنگ غروب به کار مشغول بودند، به این نشست ها رونق بیشتری می داد.

لطف الله، رئیس صنف نجارها بود، و بهمین خاطر در خانه او را قنسول صدا می کردند، و عمه از این بابت چه پزی می داد و چه خودی می گرفت. من عمو صدایش می کردم.

اولین کتکی که از او خوردم، وقتی بود که در مورد حسرت زن ها از خروس عمه برای او تعریف کردم. که البته عمه به حمایت من برخاست.

“…لفط الله! این چه کاری بود کردی؟ این بچه این جا امانته! ما حق نداریم او را آن هم این جور ناکار بزنیم. اون که نمی دونه منظور این زن های بی حیا چیه…”

و همین اعتراض عمه بود که متوجهم کرد داستان خروس از چه قرار بوده است. و حالی ام شد که از حرف های این گونه نشست ها، چیزی حتا به عمه هم نگویم. چون همین عمه بود که پس از اعتراض به شوهرش به من پرخاش کرد که:

“…چرا به حرف زن ها توجه می کنی؟ و چرا آن ها را به عمویت می گوئی، مگر حواست به مشق و درست نیست؟…. یک دفعه دیگر از این غلط ها بکنی من می دانم و تو. “

و من دیگر جائی تعریف نکردم. هرچند به واقع تعریف کردنی بودند.

عمه تو حیاط ولنگ و واز خانه، هفت هشت مرغ رنگارنگ و یک خروس قبراق داشت. از تخم آنها، هم برای خوراکی استفاده می کرد، هم برای جوجه کشی. و در یکی از همین گرد هم آئی های زنانه بود که زهرا خانم گفت:
“…
کاش مردای ما از این خروس یاد می گرفتند. پاش که می افته تنگ چند تا مرغ را پشت سر هم می کشه
و عصمت زن جوان و زیبای مش جواد شاطر، به دنبال آهی کوتاه گفت:
بذار یکی را بی فس فس حریف بشن، چند تا پیش کششون
و آنقدر می گفتند، که آرزو می کردم، کاش مرد نبودم. و مدت ها رفتم تو کوک ِ خروس حرامزاده که ببینم و بیشتر درآرم که چطور می تواند چند مرغ را حریف بشود. و کم کم حسادت را تجربه کردم.
دفعه بعد که مش جواد را دیدم با نان سنگک بلند بالای دو آتشه ای که نوکش را گرفته بود تا همسایه ها بهتر بتوانند آن را ببینند، جلو رفتم و برای اینکه قد و بالا و صورتش را خوب بررسی کنم سلام کنان، نان را از دستش گرفتم و به دنبالش راه افتادم، و تا توی اتاقشان رفتم. انصافن فس

فسی در او ندیدم. فکر کردم که حتمن عصمت خانم انتظارهای دیگری از او دارد. دلم می خواست نه از او، اما از عصمت خانم بپرسم، مردی به این سر حالی چرا فس فس می کند. ضمن اینکه
درست نمی دانستم منظور از فس فس چیست.
امتحان ثلث اول را گند زدم. کسی هم نبود که چرائیش را ازم بپرسد. ولی خودم از ترس مادر که اگر بفهمد کارم ساخته است، به شد ت نا راحت بودم. عمه متوجه شد.

احمد! چرا تو خودتی؟ حالت خوبه؟
و الکی گفت:
مادرت نامه فرستاده، خیلی هم از تو پرسیده، و نوشته، دلم برای احمد یک ذره شده…”
پرسیدم:

عمه جان می توانم نامه را ببینم؟
نه، تو جیب بغل کتِ عموته
عمه را سر حال و مهربان دیدم. فکر کردم وقتشه. به خودم جرات دادم و پرسیدم:

چرا به یه مرد میگن فس فسو؟
گردش چشم عمه، همه تنم را لرزاند.
“…
تو به مرد ها چه کار داری؟ کی را دیدی که فس فسوه؟

عمه! من اصلن نمی دونم فس فسو یعنی چه. “

پس چرا می پرسی؟ از کی شنیدی؟…”

گرفتار شده بودم. عجب غلطی کردم. نمی دانستم چه بگویم. ولی می دانستم که اگر اسم جواد و عصمت را بیاورم، واویلا می شود.
دروغ گفتم:

معلمم سر کلاس گفت…”

معلمت!…درست بگو ببینم چه گفته…”
چه پیله ای کرده بود.
گفت:
یه مرد خوب اونه که فس فسو نباشه، بخصوص برای زنش…”

که عمه گُرگرفت. طوفان شد.

معلمت و تو با هم غلط کردید. فردا پسرعمه مَندل را می فرستم مدرسه تا پدرش را درآوره، و یادش بده که دیگه از این گه های زیادی نخوره، و راجع به مرد و زن در کلاس حرف نزنه
کمی ترسم ریخت. پسر عمه مَندل مرد آرامی بود. من را هم خیلی دوست داشت. منهم همیشه ازش حساب می بردم و بسیار مودب با او بر خورد می کردم. بد اخلاقی و خشونت عمو لطف الله را هم نداشت. گه گاهی هم دستی به سروکولم می کشید و گاه دهشاهی هم کف دستم می گذاشت و لوطیگری در مدرسه ام را رونق می داد، حتا یکبار هم مرا همراه چند تا از دوستانش به پیک نیک برد، که خیلی خوش گذشت.
بلند بالا و خوش سیما بود، هر چند کاسبکارانه لباس می پوشید و در قید لباس شیک نبود. او هم در

دکان سه دهنه نجاری عمو لطف الله کار می کرد.
تمام کار های ظریف، از جمله تزئین سقف هتل ها و خانه های گران قیمت بجای گچ بری از وظایف او بود، و بنظر می رسید که از این بابت درآمدش خیلی خوب باشد.

یک روز که از مدرسه آمدم، خانه بود، زمانی که ندیده بودم خانه باشد. مرا که دید، صدایم کرد:

بیا اینجا

قرار بود حالا که کار به او سپرده شده چنین ترسی نداشته باشم، ولی نمی دانم چرا جرات نزدیک شدن به او را نداشتم. داشتم این پا آن پا می کردم که خندید و دوباره به نام صدایم کرد با افزودن

جان
خنده و جانی که پسوند اسمم کرده بود و چهره مهربانش، توانم را روبراه کرد. بسویش رفتم:

بله، پسر عمه

با من بیا، می خواهم کمی با تو حرف بزنم

به اتاقش رفتیم.

کیف مدرسه ام همچنان دستم بود.

بنشین! ”
هر چه نگاه کردم دیدم صندلی برای نشستن در اتاقش نیست. همان یکی هم که بود خودش نشسته یود.

متوجه شد.

بنشین لبه تخت

جایم از صندلی راحت تر بود.
خب احمد! جریان خروس چیه؟
از کجا فهمیده؟ قرار بود در مورد مردان فس فسو بیاد مدرسه.

احمد، هر چه هست کامل برایم تعریف کن. بدون واهمه و ترس. من نمی گذارم کسی به تو کاری داشته باشد. بگو ببینم کی در مورد خروس صحبت کرد، کیا آنجا بودند، تو آنجا چکار می کردی؟

فقط توانستم بگویم:

خروس! “

بله، جریان چی بوده؟ کامل و بی کم وکاست برایم تعریف کن. “

می ترسم. “

و گریه کردم.

برخاست دستی به موهایم کشید و محکم گفت:

گفتم نترس، نمی گذارم هیچکس به تو کاری داشنه باشد، نه عمه ونه عموگریه نکن…”

سرم را پائین گرفتم و آرام و آهسته شروع کردم، ضمن اینکه نمی دانستم چرا این همه علاقمند شنیدن جزئیات است.
” …
چند روز پیش که عمو خوابیده بود، چند تا از زن ها و دخترها تو اتاق عصمت خانم جمع بودند من هم به بهانه نوشتن تکلیف های مدرسه ام به آنجا رفتم و بساطم را پهن کردم و مشغول شدم. چند دقیقه ای که گذشت، نصرت دختر حاج حبیب گفت:

حواسش نیست، داره مشق می نویسه.”

کبرا دختر ترشیده آن جمع گفت:

حواسشم باشه حالیش نمیشه…”

و ادامه داد:

” …دقت کردید که خروسه حتمن کارشوخوب و کامل هم انجام می ده، چون پائین که میاد هم خودش و هم مرغه چه سینه ای جلو می دن و با چه پزی راه می افتن، و این یعنی ارضای کامل…”

وقتی کبرا داشت حرف می زد، بقیه چکار می کردند؟
هیچی! سرا پا گوش بودندولی وقتی کبرا اضافه کرد: کاش من یکی از مرغ ها بودم، نمی دانم چند نفر دیگرشان هم گفتند: کاش ماهم بودیم…”

شعف خاصی چهره پسر عمه را گل انداخته بود.

دیگه چی؟

یادم نمی آید، فکر می کنم دیگه چیزی نگفتند. “

مگه میشه؟ بعد از اینکه چند تائی که دلشان می خواست مرغ باشن، بقیه لالمونی گرفتند؟

خوب فکر کن…”

فقط مثل اینکه صدیقه خانم بود که گفت:
خوش به حالتان، در عوض مال من از این خروسه هم بدتره. زخمم کرده…”

باز خندید..

” …پاشو برو، من همه چیز را برایت روبراه می کنم. تو هم دیگه اصلن حرفی در هیچ مورد از جمع زنها به عمه نگو. ولی هر وقت دور هم جمع شدند، بهر بهانه ای برو و خوب گوش بده و بعد کلمه به کلمه اش را برایم تعریف کن، فهمیدی؟

بله! فهمیدم

پسر عمه مَندل مجرد بود.