دو سروده
|
سر زمین نور |
|
شهرام وکیلی هریس |
رخت باید بست، رخت
باید از این در گلو بشكستن آواز خویش
باید از این خود شكستن رخت بست.
باید از آئینهها آموخت
گفتن تا بینهایت
دیدن تا بی نهایت
خواهم از آباد باد زندگی
عشق را پرچین نمود.
خانهای خواهم ساخت
آن دورها
هر كجا، هر جا كه باشد
دورتر از دورها
انتهای رود جاری
یا كنار جنگل آئینه ها
در جوار قبلهی نور
سرزمینی هست!
در كجا؟
نمی دانم!
اما دیده ام من.
من در آنجا دیده ام آئینهها را
می سرایند هوش را تا بی نهایت
خانهای خواهم ساخت
رخت خواهم بست رخت
|
مسیح عشق |
|
شهرام وکیلی هریس |
در شب حادثههای همه بد
منطق فلسفهی كور حیات
رانده خورشید به پستوی عدم
روزگاری كه در آن
نبض بی خون زمان
در خم ثانیهها گم شده بود
روزگاری كه عشق، سكهی بی
ارزش بازاری بود
روزگاری كه غرور به گدایی افتاد
در غم آلوده ترین شب هایم
عابر خلوت چشمان تو بودم
هر دم
شعلهها یخ زده بود
كوچه در غربت تنهایی خود
حسرت رهگذری را میخورد
كه پر از خاطره بود
در چنین همهمه ای
مأمن گرم صلیب تو مرا
تا مسیحایی باران میبرد
و در آن فاصلهی خالی تنهایی و مرگ
ـ غسل حیاتم میداد.
در فضایی كه نسیمی،
حتی هیچ برگی نتكاند
در تب شرجی باد
عطر گیسوی تو تا مرز جنون میرقصید
و من از نشئهی تنهایی خود
با تو پیمان ابد میبستم
كه به پایان شب آغاز كنم
تا ابد بودن را
تا ابد ماندن را.