چراغ نفتی، به سفارش امیر!

نادره افشاری


گاه که ای میلی برات میرسد که در آن نوشته اند: تیکه ای و خوشگلی و دل خیلیها برات کباب است و فلان کسک که لابد پس از صد بار ترمیم «باکرگی» اش دلش غنج میزند این بار تو ازاله ی بکارتش کنی، خنده ات میگیرد. مگر تو اینجا دستگاه «مرد» سازی داری که این جماعت «روش ان فکری» مخصوصا از نوع واپس زده اش بهت بند میکند و میخواهد در دستگاه قناس شناسی ات کارنامه برای خودش دست و پا کند؟ بدبختی این عکس ورپریده ی هزارسال پیش توست که خیلیها را حالی به حالی کرده و همچنان میکند؛ با آن خنده ی یخ و بیمزه... که اگر این جماعت کمی ظرافت داشت، میفهمید که تمام آن خنده ای که پهن شده است تو صورتت، به ریش همین جماعت از خود راضی و قناس است. طفلکها اصلا کاری ندارند که تو هم آدمی و تو هم میتوانی بخواهی و میتوانی بله یا نه بگویی. عدل میآیند توی شکمت و...

البته اینقدرها هم بد نیستند، ولی حرصت را درمیاورند. و از قضا در دنیای سیاست کمی سیاست بازی، چیزکی بندبازی و از این ترفندها را هم یاد گرفته اند. برای همین هم اولش برات نامه ی «فدایت شوم» ادبی میفرستند: «چه نوشته هایی دارید. من حظ میکنم از نوشته های شما و به خیلی از دوستانم هم تاکید کرده ام که بروند و ادبیات و سیاست و اصلا زندگی کردن را از شما یاد بگیرند!»

اونجای آدم دروغگو! با این خیزی که تو برداشته ای، مگر شریک لازم داری؟ بدبختی این که نمیفهمی در سن و سال بازنشستگی سیاسی ِ حزب سیاسی ِ عهد بوق هم میشود همچین خیز برداشت برای «یارگیری سیاسی و ادبی و چیز» که بقیه را انگشت به دهان حیران کنی. و آن هم با چه عجله ای... ای بخشکی شانس... همه را مار میگزد، توی بدبخت را «خر چسونه»! نه، همه را برق میگیرد، تو را «چراغ نفتی» آن هم چه چراغی... چراغ نفتی پت پتی بدون نفت و فتیله سوخته ی لامپا شکسته ی...

مرحله ی بعدی، پس از آن همه تعریف و تمجیدهای ادبی و بی ادبی، میرسد به ایراد گرفتنهای املایی. اینجا «مرد» باید مهرش را بکوبد که برتر از «زن» است و بالاتر است و بهتر میفهمد و تو هر که باشی و هر چه هم شده باشی، باید بروی کلاس اکابر «مردها» و دال و ذال و قدغن و غدقن را از اینها یاد بگیری... «...آلت لای پای من دلیل فهم بیشتر من است، حتا اگر پنچر باشد!»... کجا این تیکه را انداخته بودی؟ کی نوشته بودی؟ کی؟ هزار سال پیش؟ آهان یادم آمد... و البته که همه ی این افاضات در پوشش کومنتار و کامنت و نظرات اظهار نظرکنندگان طرح میشوند، والا که انگاری ماتحت این جماعت، از کله شان هم تمیزتر است!!!

اما همین که میبینند سنبه ات پر زور است و سالهاست در میان لاشه های هزاران کتاب و مجله و شب نامه و روزنامه، الفباء را دست کم یاد گرفته ای، وارد مرحله ی بعدی میشوند، چون سند داری و چون دهخدا و معین و عمید هم این وسطها نقشهایی بازی میکنند... حالا میخواهند تو را در حزب و دسته و گروهشان بچپانند.

برای این جماعت انگار که «داستان نویس» و «شاعر» و مخصوصا «شاعره» مال بی صاحبی است که هر کس میتواند به او طمع کند و حزب سیاسی وازده اش را زیر لوای اسم این بدبخت، به سر و سامان تازه ای برساند. اما همه ی این تلاشها پیشدرآمد آن خیز آخری است برای «تجدید فراش» با این تیکه ی خوشگل و مامانی که از قضا سر و صدایی دارد و مدتی است کار سیاسی را بوسیده و گذاشته کنار، چون بازار اشباع است، چون هر ننه قمر و بابا شملی که از ننه اش قهر کرده، شده است مفسر سیاسی و رهبر جنبش و رئیس هیئت اجرائیه ی چیز و میز و صندلی...

در این میان هم با تمام ادعاهای ناسیونالیستی و مخالفت با تجزیه ی وطن و البته اگر «امپریالیسم» حمله کرد، رفتن و صاف و پوست کنده زیر عبای پوزیسیون ناکار سنگر گفتن... زیر و روشان که میکنی در هیئت همان کومنتارها و کامنتها و اظهار نظرهای سیاسی و ادبی و بی ادبی، میبینی که با «براندازی» هم مخالفند و آخر خط خودشان را باند «رفسنجانی» میدانند. اصلا مگر «آزادیخواهان» مخصوصا «پیشوایان آزادی» طرفدار سرنگونی دولتهای مهرورزی و گفتگوی تمدنها میشوند؟ میشوند؟! البته من هنوز نفهمیده ام که میشود آدم «وطنپرست» باشد و به آذریها بگوید «چیز» و به شمالیها بگوید «ویز» و بلوچها و عربها و... چند تا نقطه... و برو تا فرحزاد...

لطفا اگر شما تصادفا بین این همه «روش ان فکری» و «آزادیخواهی» هماهنگی ای دیدید، خبرم کنید! او.کی.؟ مرسی!

25 ژوئن 2008 میلادی