|
بر جاليز نشسته ها |
عباس صحرائی |
خورشيد را بايد در رگ شب دواند
اين ظلمات
بار ننگ است
اهريمن ، وقار خودش را دارد
در افتادن با او حکايت رزم است
چه، بى مقدارى است که:
رجاله ها را پيش ِرو داشته باشى
مُنجُق هاى نور را
بايد بر اين تاريکى نشاند
و سرچشمه را از آلودگى رهاند
نديده هائى که بر جاليز نشسته اند
در حسرت دستهاى بيشتر
حرمت ِتالان را نمى
دانند
ناخوانده ها شب را به کول گرفته اند
با بُرقع هاى سياه
در کوچه هاى تَنگ
و بر
رشد دانه ها
که زايش را به انتظارند پاى مى کوبند
عبورگدازان نور
تن پوش تاريکى را
سنگفرش پگاه ميکند
بايد به ديدارش شتافت