|
ای دل بلا، ای دل بلا، ای دل بلائی... |
|
عماد خراسانی |
بس
در سر زلف بتان جا کردى ايدل
ما را ميان خلق رسوا کردى ايدل
غافل مرا از فکر فردا کردى ايدل
تا از کجا ما را تو پيدا کردى ايدل
روزم
س يه ، حالم تبه کردى تو کردى
ايدل بسوزى هر گنه کردى تو کردى
ايدل
بلا، ايدل بلا، ايدل بلائى
ايدل سزاوارى که دائم مبتلائى
از مائى آخر،
خصم جان ما چرائى؟
ديوانه جان ! آخر چه اى ، کار کجائى ؟
مجنون شوى ، ديوانه ام کردى توکردى
از خويشتن بيگانه
ام کردى تو کردى
تا چند
مى سوزى دلاخود را ومارا
ما هيچ ، رحمىکن بخود، آخرخدا را
تا چند خواهى
عشق درد بى دوا را
تا کى بجان بايد خريدن اين
بلا را
هر
کس که باشد همچو تو ايدل دل او .
آسان نگردد تا ابد يک مشکل او
يا
کمتر اندر دام خوبان مبتلا شو
يا ناله کم کن، مرد ميدان بلا شو
با بى وفا يان يا دل ا کم آشنا شو
يا آشنا خواهى شوى، شو، بى وفا شو
ديگر
وفا، ايدل، خريدارى ندارد
کم گوى ازاین کالا، که بازارى ندارد
اى
آبرو ريز، ايدل ديوانه ى من
اى از قرار و ، صبرو دين بيگانه ی من
اى از توپر خون جاى مى پيمانه ى من
اى از تو وردِ هر زبان افسانه ى من
تا
چند هر شب تا سحر بيدار باشم
با مرغ شب دمساز و با غم يار باشم
آزاد
بودم من گرفتارم تو کردى
مفتون مهرويان عيّارم تو کردى
من اهل بودم، رندو ميخوارمتو کردى
با می فروشان اين چنين يارم توکردى
آخر دلا ! تا کى غم بيهوده خوردن
ما را به اين ميخانه ، آن ميخانه بردن
تا
کى به زلف دلبران پا بند ايدل
تا کى به اميد وفا خرسند ايدل
تا چند ايدل ، راستى تا چند ايدل
وقت است کز بگذشته گيرى پند ايدل
بس در سر زلف بتان جا کردى ايدل
ما را ميان خلق رسوا کردى ايدل