|
رابعه: خورشید بلخ |
|
محمود کویر |
هزار
سال از عشق رابعه می گذرد. هزار سال پیش، شهبانوی شعر ایرانی، از انسان و عشق، به
پارسی، سرود.
هزار سال پیش رگ های رابعه را بریدند.
هزار سال است رگ های رابعه را می برند.
ازآن روزکه رگ های رابعه را بریدند تا آن روز که در همان شهر گلوی نادیا را دریدند
چند سال راه است؟
از آن روز که رابعه را کشتند تا آن روز که طاهره را کشتند، چند سال بوده است؟ این
خشم و کین به عشق و زیبایی تا کی در ما شعله خواهد کشید؟ بیایید به بلخ برویم. به
خانه و خانقاه مولانا ی بلخی. به مدرسه ی نوبهار بلخ. به کوی ابراهیم ادهم بلخی.
بوشکور بلخی... به سرای رابعه!
***
سلام بر بلخ، بلخ نورانی، بلخ درخشان! بلخ نوبهار! بلخ که باکتریا باشد که همان باک
و باغ و نخستین باغ و بهشت بر زمین است! بهشت سیاوش است. گنگ دژ آرزوهای پاک انسانی
است. بغ دخت و بغ داد است. بغ و باغ است.
بلخ از کهن ترین مراکز تمدن در جهان است.
بلخ زادگاه و پرورشگاه:
ابراهیم ادهم، ابوشکور بلخی، دقیقی، شهید بلخی، مولوی
بلخی... و رابعه است.
میگویند که بنیادگذار بلخ جمشید بودهاست. در منابع تاریخی از
آن به نام های مختلف یاد شده است:
بلخ گزین، بلخ الحسنا، ام البلاد، ام القرا، بلخ بامی.
همان بلخ که بر کنارش خنگ و بت و سرخ بت ، هزار سال به سلام عاشقان جهان
ایستاده بودند و تبهکارانی از ژرفای تاریخ نا بودشان
کردند.
بَلخ ،(باختر یا باکتریا)، از قدیمی ترین شهرهای افغانستان و یکی از استان های
شمالی افغانستان و نام شهرکی به فاصله 20 کیلومتری مزار
شریف مرکز ولایت بلخ است.
الها مه مفتاح، مینویسد اعراب در دوره پیش از اسلام بلخ را(معشوقه) نام نهاده
بودند.
سید ابوالقاسم سمرقندی در کتاب تاریخ بلخ این شهررا چنین وصف می کند: «بلخ در اول وضع برخ بوده است و برخ بهره و نصیب باشد، و بامی منسوب بود به بام و بام مکان مرتفع باشد. یعنی مملکت و پادشاهی بلخ از رفیع ترین انحاء ملک است.»
مسعودی در مروج الذهب از بلخ چنین یاد می نماید: « هفت خانه در مقابل بیت الحرام شناخته شده که خانه ی چهارم، نو بهار است که منوچهر در بلخ به نام (ماه) بنا کرد...»
تازیان که بلخ را ویران و مردمش را کشتار کردند، نیز از ستایش بلخ جلوگیری نتوانستند.. در باره بانی بلخ، واعظ بلخی از قول ابوذرغفاری نقل می کند که: « دو شهر اند که جبرئیل بر پر مبارک خویش بر دارد، آن شهر ها را با اهالی وی، و این دوشهررا به بیت المقدس بر ساند... و آن دو شهر یکی به مشرق است و دیگری به مغرب است، آنکه به مغرب است طرابلس است، و آنکه به مشرق است، شهر بلخ است...»
واعظ بلخی که در قرن هشت هجری می زیسته در کتاب فضایل بلخ می نویسد:
«و گو یند که شهربلخ بنا کرده قابیل کشنده هابیل است و مرقد و مشهد هابیل در موضعی است که آن را میدان گشتاسب می خوانند که اگر شرف و بزرگی تربت پاک او نبود، صاعقهء عذاب ازدیر باز بر این شهر نازل می گشت، و لیکن خداوند اِن شهر را به برکت آن روضه بزرگ از بلا دفع می گرداند»
در روایات است که آدم و حوا در بلخ بوده اند و نسل بشر از بلخ اند.
مرادی غیاث آبادی در پژوهش ارزشمند خویش می نویسد:
چند هزار سال است كه یكی از بزرگترین و شكوهمندترین و زیباترین و مردمیترینِ جشنهای نوروزی در میان همه سرزمینهای ایرانی، در شهر بلخ، در این پایتخت باستانی ایرانی و با برافراشتن درفش سه رنگ كاویانی، در میان انبوهی از مردمانی كه از دوردستها گرد آمدهاند، و در میان شادی كودكان و سرودهای زیبای دختران و دعای مادران و آرزوها و آمال پدران و در كنار بنای فرخنده و ورجاوند «مزارشریف» مزار باستانی ایرانیان، و در میان «دشت شادیان»، دشتی دوركرانه و آكنده از گلهای سرخ لاله، برگزار میشده است.
آنروز كه قیس بن هیثم، مركوبش را در آبهای پاك و گرامی «بلخرود» فرو برد و از جشنگاه و انجمنگاهِ رایومندِ نوبهار بلخ، آن جایگاه گردهمایی سرداران سرزمینهای ایرانی و آن جایگاه اهتزاز درفشهای نمایندگان ایرانی، تنها ویرانهای بر جای گذاشت و پیكرههای شكوهمند و ستارهآذین آناهید را خرد میكرد؛ آیا میدانست كه از پس سالیانی دراز، بازماندگان او دگرباره دستهای خود را بسوی این یادمانهای گرانپایه ایرانی دراز میكنند و سلاحهای خود را بسوی تندیسهای فرازمندِ «بامیان بامیك»، تندیس بودای مظهر صلح و آشتی، نشانه میروند و حتی مانع برگزاری «جشن گل سرخ» میشوند؟
اما به راستی امروزه نیز مردمان بلخ و بادغیس و هرات، آن مرز پَـروان و بامیان و چَـخچَـران، آن مردمان شِـبرغان و سمنگان و بغلان و بدخشان و آن شیران تُـخار و «دره پنجشیر»، دانند چاره كار را نرم نرمك. و اینان اینك شبیه همان ترانهای را میسرایند كه پیش از این پدرانشان برای پسر هیثم ساختند و طبری آنرا روایت كرده است و هنوز هم در افغانستان سروده میشود:
از ختلان آمدی
با روی سیاه آمدی
آواره باز آمدی
خشك و نزار آمدی
آیین برافراشتن درفش كاویانی در بلخ باستانی یا مزارشریف امروزی كه در بیست كیلومتری بلخ واقع است، پیشینهای چند هزار ساله دارد. در اوستا، بلخ با پاژنام «سریرام اردوو درفشام» همراه است؛ به معنای «بلخ زیبا با درفشهای برافراخته». تعبیری كه در ادبیات پهلوی و در شاهنامه فردوسی به گونه «بلخ بامی» (بلخ درخشان) ماندگار شد.
«درفشهای برافراخته» به پایتختی بلخ اشاره میكند، جایگاهی كه سرداران و نمایندگان سرزمینهای ایرانی درفشهای خود را در كنار یكدیگر و در پیرامون درفش كاویانی، در «انجمنگاه نوبهار» و در آغاز هر بهار بر میافراختهاند.
به گمان نگارنده، درفشی كه امروزه در مزارشریف برافراشته میشود، «درفش كاویانی ایران» است. چرا كه درفش كاویانی آنگونه كه در شاهنامه فردوسی به روشنی بیان شده است، با سه پارچه سرخ و زرد و بنفش، آذین میشده است و درفش مزارشریف نیز با سه پارچة سرخ و زرد و بنفش، برافراخته میشود:
فرو هِشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش كاویانی درفش
به پیش اندرون كاویانی درفش
جهان زو شده زرد و سرخ و بنفش
آیین برافراختن درفش در افغانستان بنام «میلَـه گل سرخ» (جشن گل سرخ) یا مراسم «ژنده بالا» نامبردار است. نام گل سرخ از آن روست كه در آغاز بهار، دشتهای پیرامون بلخ كه به دشت شادیان شناخته میشود و در كنار هجده نهر بلخرود و پیرامون دریاچه باستانی بلخ كه امروزه خشك شده است، آكنده از گلهای سرخ لاله میشود. گلهایی كه تمامی دیوارهای نوبهار را با آن میپوشاندهاند و آذین میكردهاند.
هزار سال پیش بر گل های سرخ بلخ، خاکستر مرگ
پاشیدند و رگ های رابعه را در باغ گل سرخ بریدند
آن کبوتر گلوبریده ی عشق چه نام داشت و که بود؟
پدرش فرمانروای بلخ و سیستان وقندهار و بست بود. رابعه شیفته بردهای ترک به نام بَکتاش میشود و برایش شعر میسراید. برادرش حارث که از این عشق آگاه میشود آشفته میشود و دستور میدهد که خواهرش را به حمام برند و رگ هایش را بگشایند تا بمیرد. همین!؟
و این غزل بدو منسوب شدهاست:
ز بس گل که در باغ ماوی گرفت
چمن رنگ از تنگ مانی گرفت
صبا، نافه ی مشُک تبت نداشت
جهان بوی مشک از چه معنی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندر است
که گل رنگ رخسار لیلی گرفت
به می ماند اندر عقیقی قدح
سرشکی که در لاله ماوی گرفت
قدح گیر چندی و دنیی مگیر
که بدبخت شد آن که دنیی گرفت
سر نرگس تازه از زر و سیم
نشان سر تاج کسری گرفت
چو رهبان شد اندر لباس کبود
بنفشه مگر دین ترسی گرفت
و نیز از اوست:
عشق او باز اندرآوردم به بند
کوشش بسیار نام د سودمند
عشق دریایی، کرانه ناپدید
کی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی که تا پایان بری
بس که بپسندید باید ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن سخت تر گردد کمند
***
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بر یکی سنگین دلی چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غمخوری
تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من
***
هرگز روزی به بنده پروات نبود
واندیشه ی این بی دل شیدات نبود
خوردیم ز تو خون و نخوردی غم ما
در پای تو مردیم و سر مات نبود
محمد عوفی صاحب کتاب لباب الالباب
درباره ی وی می گوید:
" دختر کعب القزداری اگر چه زن بود اما به فضل برمردان
جهان بخندیدی. فارس هر دو میدان ٬ والی هر دو بیان ٬به نظم تازی قادر و در شعر
فارسی به غایت ماهر "
رضا قلی خان هدایت نیز درباره ی دانش وی گفته است:
" رابعه در حسن وجمال و فضل و کمال و معرفت وحال٬ وحیده ی روزگار وفریده ی دهر و ادوار٬ صاحب عشق حقیقی ومجازی٬ فارس میدان ادب فارسی و تازی بود."
رضا قلی خان هدایت گفته است:
" رابعه در حسن جمال نیز سرآمد بوده
است وبه همین دلیل او را " زین العرب
" می نامیدند. عطار در همین باره می گوید:
به نام٬ آن سیمبر زین العرب بود
دل آشوبی و دلبندی
عجب بود
شیخ فرید الدین عطار، در مثنوی الهی نامهی خویش داستان عشق خونین این شاهبانوی قلمرو شعر و عشق و شهادت را طی (422) بیت و به روایتی (428) بیت چنان سوزناک و عاشقانه بیان داشته است که کمتر داستان عاشقانه یی میتواند با آن برابری کند.
عبدالرحمان جامی در کتاب (نفحات الانس من حضرات القدس) خویش از رابعه تجلیل کرده و از زبان شیخ ابو سعید ابوالخیر بیان میدارد:
" شیخ ابوسعید ابولخیرگفته است که
دختر کعب عاشق بود بر غلامش اما پیران همه اتفاق کردند که این که او می گوید نه آن
سخن باشد که بر مخلوق توان گفت او را جای دیگر کار افتاده بود. روزی آن غلام دختر
را (رابعه) ناگاه دریافت، سر آستین وی گرفت. دختر بانگ بر غلام زد و گفت: ترا این
بس نیست که من با خداوندم و آن جا مبتلایم، بر تو بیرون دادم که طمع میکنی. شیخ
ابوسعید گفت: سخن که او گفته است نه چنان است که کسی را در مخلوق افتاده باشد.
این سخنان در باره ی وی از این روست که وی چنین دلیرانه و
عاشقانه داد سخن می دهد:
کاشک تنم باز یافتی خبر دل
کاشک دلم باز یافتی خبر تن
کاشک من از تو برستمی به سلام
آی! فسوسا! کجا توانم رستن
ذبیح الله صفا در (گنج سخن) می نویسد:
" این شاعر غزلسرای قرن چهارم
هجری و قرن دهم میلادی، نخستین زنی ست که نام او در شمار شاعران ثبت شده است...
"
عبدالرحمان فرامرزی در (تذکره ی زنان سخنور) آورده است:
" کسانی
که دوست داشته اند در ادبیات فارسی تتبعی کرده و گوینده گانی را که ابتدا شروع به
سرودن شعر فارسی کرده اند بشناسند. طبعاً در ورق زدن کتب تذکره به نام رابعه قزداری
برخورده و ..
سعید نفیسی می نویسد:
"... نخستین زنی ست که به زبان فارسی شعر
از و مانده و در شعر فارسی نهایت قدرت داشته."
هنگامی که رابعه یکی از غزل های جاودانه خویش را با مطلع "زبس گل که در باغ ماوا گرفت – چمن رنگ ارژنگ مانا گرفت" برای پدرش می خواند، کعب از حیرت، انگشت به داندان می گزد و رابعه را می نوازد.
اما حارث تمام اتاق ها و دفتر های خواهر را جستجو کرده، اشعار او را آتش می زند و به خواهر خود اخطار می دهد که دیگر شعر نسراید... و سرانجام فرمان می دهد تا رگ های او را پاره کنند.
رابعه نه تنها اولین شاعر زن پس از تازش تازیان، او لین شاعر شهید ، بلکه اولین زن است که پس از تجاوز تازیان در میدان جنگ ظاهر میشود و بر آنان می تازد .. بنا به گفته عطار وقتی آن زن که جز رابعه کسی دیگری نیست ، در میدان جنگ زخم بکتاش را می بندد و بکتاش را نجات میدهد و در اثر ان دوباره بکتاش به میدان می آید و این بار بر دشمن پیروز میگردد. معلوم می شود که بکتاش غلام نیست بلکه سردار جنگی است.
دلیل دیگر این که گفته شده رابعه بکتاش را در یکی از مجالس بزرگی که حارث ترتیب داده بود . می بیند و عاشق او می شود پس چنین بر می آید که بکتاش غلام نبوده که در مجالس شاهانه راه داشته است.
گذشته از این ها حارث نتوانسته بکتاش را بکشد ،و این باید از سببی باشد که قتل او به نسبت بزرگی مقام که داشته برای حارث آسان نبوده است. او خون خواهر را می ریزد، اما غلام را در چاهی زندانی می کند .
دیگر این که بکتاش چنان قدرتی دارد که از چاه بر می آید ،وارد قصر شاهی می شود و گردن قاتل را می زند.
بلخ هماره مرکز پایداری در برابر بیگانگان بوده است و برامکه که خود خلفا و خلافت را می گرداندند، نگهبانان نوبهار بلخ بودند. عرفان ایرانی پس از تازش تازیان از بلخ بر می خیزد تا در برابر نابهنجاری ها و سخت دلی های آیین نو بایستد. بلخ است که نخستین و والاترین شاعران پارسی گوی را به جهان پیشکش می کند.
من بر این باورم که:
هم از این روست که نخستین زن شاعر پارسی گوی نیز از بلخ است
بکتاش نه غلامی، که از سرداران است.
داستان رابعه و بکتاش و خاندان آن ها نبرد مردم ایران با متجاوزان تازی است.
در اشعار و احوال رابعه، نشانه هایی از ارج و احترام وی به مانی دیده می شود. می دانیم که در آن روزگار گرایش به آیین مانی یکی از راه های مبارزه با بیگانگان بوده است.
زمان سامانیان و پس از آن، رزوگار زنده کردن و باز آفرینی افسانه ها و حماسه های کهن پارسی است و خراسان و بلخ مرکز آن است. در همین روزگار است که ویس و رامین و بسیاری از منظومه های حماسی و عاشقانه فارسی که به زمان اشکانیان بر می گشتند، بازآفرینی می شوند.
داستان رابعه و بکتاش نیز می تواند از داستان های دوران اشکانی بوده باشد که با شرایط روزگار به داستانی عاشقانه و ضد بیگانه نغییر یافته و بازآفرینی شده است.
از وی هفت غزل و چهار دوبیتی و دو بیت باقی مانده كه بر روی هم پنجاه و پنج بیت است.
رابعه از زبان عطار
عطار در تذكرةالاولیاء به ستایش رابعه میپردازد و در منطق الطیر، الهی نامه و مصیبت نامه حكایاتی از او نقل میكند و او را بر مردان برتری میدهد.
عطار در پاسخ پرسندگان مینویسد: «اگر كسی گوید كه ذكر او در صف رجال چرا كردی؟ گوییم خواجه انبیاء علیه الصلوة والسلام میفرماید كه: «ان الله لاینظر الی صوركم» كار به صورت نیست به نیت نیكوست.».
عطار در ستایش رابعه میگوید كه او كسی بود كه اگر در مجلس حسن بصری حاضر نبودی مجلس نگفتی، لاجرم ذكر او در صف رجال توان كرد. عطار در همین كتاب در بیان برتری زنان سخنی از رابعه را نقل میكند: «جمعی به امتحان پیش او رفتند و گفتند: همه فضایل بر سر مردان نثار كردهاند و تاج مروت بر سر مردان نهادهاند و كمر كرامت بر میان مردان بستهاند. هرگز نبوت بر هیچ زنی فرونیامده است، تو این لاف از كجا میزنی؟ رابعه گفت: این همه كه گفتی راست است اما منی و خود دوستی و خودپرستی و انا ربكم الاعلی از گریبان هیچ زن برنیامده است و هیچ زن هرگز مخنّث نبوده است.»
فصل نهم تذكرةالاولیاء درباره رابعه است. عطار هم چنین در منطق الطیر پنج بار، در الهی نامه دوبار و در مصیبت نامه نیز دوبار یاد رابعه كرده و داستانهایی از زندگی و كرامات وی نقل میكند كه مأخذ بعضی از آنها در همان تذكرةالاولیاء است.
داستانی درباره رابعه و حسن بصری كه در تذكرةالاولیاء آمده است و در الهی نامه نیز نقل میشود: حسن بصری روزی به قصد دیدن رابعه از بصره بیرون آمد. او رابعه را در حالی دید كه انواع نخجیر و آهو و بزكوهی گرد او صف زده بودند، اما به محض دیدن حسن فرار كردند. رابعه از حسن میپرسد كه چه خوردهای و حسن پاسخ میدهد كه پیه و پیازی خورده ام. رابعه هم در پاسخ جملاتی در نهی از خوردن و پرخوری میگوید و به حسن هشدار میدهد تو كه پیه این حیوانات را خوردهای چگونه انتظار داری كه از تو نگریزند.
عطار در رابطه رابعه و حسن بصری ،مقام رابعه را از مقام حسن بصری بالاترمی برد. در حكایتی از منطق الطیر میبینیم كه حسن نزد رابعه میرود و از او طلب درس میكند:
رفــت شیـــخ بصــره پیش رابعـه
گفـت ای در عشق صاحب واقعه
نكتهای كــز هیچكس نشنیـــدهای
بركسـی نه خواندهای نه دیـدهای
آن تو را از خویشتن روشن شدست
آن بگو كز شوق جان من شدست
در ستایش رابعه و عدم تفاوت بین زن و مرد می سراید:
تو رها كن سر به مهر این واقعه
مرد حق شو روز وشب چون رابعه
او نه یك زن بود او صد مرد بود
از قـــدم تا فــرق عیــن درد بود
بــود دایــم غـرق نور حق شده
از فضـــولی رستــه مستغرق شده
و از زبان رابعه نقل میكند: «او همان كسی است كه در سجده گاه خار به چشم او رفت و خون از چشمان وی جاری شد بی آنكه خود را از آن خبری باشد و بس.
آنكه او را اینچنین دردی بود
كی طلبــكار زن و مــردی بود
و اما داستان رابعه و بکتاش
چنین قصه كه دارد یاد هرگز؟
چنین كاری کرا افتاد هرگز؟
رابعه یگانه دختر كعب امیر بلخ بود. دختری زیبا و دانا. پدری نگران . چون مرگش فرار رسید، پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: «چه شهریارانی كه این درّ گرانمایه را از من خواستند و من هیچكس را لایق او نشناختم، اما تو چون كسی را شایستـهی او یافتی خود دانی» پسر گفته های پدر را پذیرفت و پس از او بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت. اما روزگار بازی دیگری پیش آورد.
روزی حارث جشنی برپا ساخت. بساط عیش گسترده شد.تخت شاه بر ایوان و حارث چون خورشیدی بر آن نشسته بود. چاكران و كهتران همه نیكو روی و بلندقامت، همه سرافراز و دلاور. اما از میان همـهی آن ها جوانی دلارا و خوش اندام، چون ماه در میان ستارگان میدرخشید. نگهبان گنجهای شاه بود و بكتاش نام داشت. رابعه از شكوه جشن خبر یافت و به بام قصر آمد . ناگهان نگاهش به بكتاش افتاد . آتشی از عشق به جانش افتاد . از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و توفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. پس از یك سال، رنج و اندوه چنان ناتوانش كرد كه او را یكباره از پا در آورد و بر بستر بیماریش افكند. برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان كند، اما چه سود؟
چنان دردی كجا درمان پذیرد
كه جان درمان هم از جانان پذیرد
رابعه دایه ای داشت، زیرك و كاردان. باچاره گری و نرمی پردهی شرم را از چهرهی او برافكند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود، آشكار كرد:
چنان عشقش مرا بی خویش آورد
كه صدساله غمم در پیش آورد
چنین بیمار و سرگردان از آنم
كه می دانم كه قدرش می ندانم
سخن چون می توان زان سرو من گفت
چرا باید زدیگر كس سخن گفت
از دایه خواست تا سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد، و نامه ای برای بکتاش نوشت:
الا ای غایب حاضر كجایی
به پیش من نه ای آخر كجایی
بیا و چشم و دل را میهمان كن
وگرنه تیغ گیر و قصد جان كن
دلم بردی و گر بودی هزارم
نبودی جز فشاندن بر تو كارم
زتو یك لحظه دل زان برنگیرم
كه من هرگز دل از جان برنگیرم
اگر آئی به دستم باز رستم
و گرنه می روم هر جا كه هستم
به هر انگشت درگیرم چراغی
ترا می جویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار
پس ، چهرهی خویش را بر آن نقش كرد و به سوی یار فرستاد. بكتاش چون نامه را دید ، چنان یكباره دل بدو سپرد كه گویی سالها آشنای او بوده است. پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. از آن پس روز و شب غزل ها می سرود و به سوی دلبر می فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق تر و دلداده تر می شد. مدت ها گذشت. روزی بكتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما بجای آنكه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند باخشونت و سردی روبرو گشت. چنان دختر از كار او برآشفت و از گستاخیش روی درهم كشید كه با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد:
كه هان ای بی دب این چه دلیریست
تو روباهی ترا چه جای شیریست
كه باشی تو كه گیری دامن من
كه ترسد سایه از پیراهن من
عاشق نا امید برجای ماند و گفت: ای بت دلفروز، این چه حكایت است كه در نهان شعرم می فرستی و دیوانه ام می كنی و اكنون روی می پوشی و چون بیگانگان از خود می رانیم؟
دختر پاسخ داد كه: از این راز آگاه نیستی و نمی دانی كه آتشی كه در دلم زبانه می كشد و هستیم را خاكستر می كند نزدم چه گرانبهاست.
نا گفته پیداست که در بسیاری از داستان های عاشقانه ی ما چون داستان به اینجا می رسد، و دیدار و وصال فراهم می گردد، مانند زال و رودابه و رستم و تهمینه، ناگهان قهرمان داستان به یاد دین و آیین می افتد و توبه می کند و راه نجات را در عفت و پاکی می بیند. پیداست که دست روزگار و دست های دیگری در کار این تحریف ها بوده و با افزودن چند بیت بر سر داستان حجابی فکنده اند.
به هر روی،پس از این سخن، رابعه رفت و بکتاش را شیفته بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت .
روزی دختر عاشق تنها میان چمن ها می گشت و می خواند:
الا ای باد شبگیری گذركن
زمن آن ترك یغما را خبركن
بگو كز تشنگی خوابم ببردی
ببردی آبم و آبم ببردی
چون دریافت كه برادر شعرش را می شنود كلمـهی «ترك یغما» را به «سرخ سقا» یعنی سقای سرخ رویی كه هر روز سبویی آب برایش می آورد، تبدیل كرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.
از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملك حارث حمله ورگشت و سپاهی بی شمار بر او تاخت. حارث هم پگاه با سپاه از شهر بیرون رفت.
حارث سپاه را به سویی گرد آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله كرد. از سوی دیگر بكتاش با دو دست شمشیر می زد و دلاوریها می نمود. سرانجام چشم زخمی بدو رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همینكه نزدیك بود گرفتار شود،دلاوری رو بسته سلبا شمشیر پیش صف در آمد و چنان خروشی برآورد كه از فریاد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاك افكند و یكسر بسوی بكتاش روان گشت او را برگرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگرانش سپرد و خود چون برق ناپدید گشت. هیچكس از حال او آگاه نشد و ندانست كه كیست. این سپاهی دلاور رابعه بود كه جان بكتاش را نجات بخشید.
حارث پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افكن را طلبید نشانی از او نجست.
همینكه شب فرا رسید، رابعه كه از جراحت بكتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامهای به او نوشت:
چه افتادت كه افتادی به خون در
چون من زین غم نبینی سرنگونتر
همه شب همچو شمعم سوز دربر
چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چه می خواهی زمن با این همه سوز
كه نه شب بودهام بیسوز نه روز
چنان گشتم زسودای تو بی خویش
كه از پس میندانم راه و از پیش
دلی دارم ز درد خویش خسته
به بیت الحزن در برخویش بسته
اگر امید وصل تو نبودی
نه گردی ماندی از من نه دودی
بکتاش نیز در جواب یار سرود:
كه: «جانا تا كیم تنها گذاری
سر بیمار پرسیدن نداری
چو داری خوی مردم چون لبیبان
دمی بنشین به بالین غریبان
اگر یك زخم دارم بر سر امروز
هزارم هست برجان ای دل افروز
زشوقت پیرهن بر من كفن شد
بگفت این وز خود بی خویشتن شد
چند روزی گذشت و زخم بكتاش بهبود یافت.
رابعه روزی در راهی به رودكی شاعر برخورد. شعرها برای یكدیگر خواندند و سـﺅال و جواب ها كردند. رودكی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آنجا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا، كه به كمك حارث شتافته بودرسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه ای بر پا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند شاه از رودكی شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت كه نام گویندهی شعر را از او پرسید. رودكی هم مست می و گرم شعر، بی خبر از وجود حارث، زبان گشاد و داستان را چنانكه بود بی پرده نقل كرد و گفت شعر از دختر كعب است كه مرغ دلش در دام یار اسیر گشته است چنانكه نه خوردن می داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن كاری ندارد.
حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنانكه گویی چیزی نشنیده است. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می جوشید و در پی بهانه ای می گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید.
بكتاش نامه های آن ماه یكجا جمع كرده و چون گنج گرانبها در درجی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاك كه از دیدن آن درج، به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه ها را بر خواند همه را نزد شاه برد. آتش خشم سراسر وجودحارث را چنان فرا گرفت كه در همان دم كمر قتل خواهر بربست. ابتدا بكتاش را بند آورد و در چاهی زندانی کرد.سپس فرمود تا حمامی بتابند و رابعه را در آن بیفكنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند. دژخیمان چنین كردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محكم بستند. شاعر شیدا و شوریده انگشت در خون فرو می برد و غزل های پرسوز بر دیوار نقش می كرد. همچنان كه دیوار با خون رنگین می شد چهره اش بی رنگ می گشت و هنگامی كه در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند.
روز دیگر گرمابه را گشودند و دیوار گرمابه را در خون و شعر و عشق نگارستان یافتند:
نگارا بی تو چشمم چشمه سار است
همه رویم به خون دل نگار است
ربودی جان و در وی خوش نشستی
غلط كردم كه بر آتش نشستی
چو در دل آمدی بیرون نیائی
غلط كردم كه تو در خون نیائی
چون از دو چشم من دو جوی دادی
به گرمابه مرا سرشوی دادی
منم چون ماهی بر تابه آخر
نمی آیی بدین گرمابه آخر؟
نصیب عشق این آمد ز درگاه
كه در دوزخ كنندش زنده آنگاه
سه ره دارد جهان عشق اكنون
یكی آتش یكی اشك و یكی خون
به آتش خواستم جانم كه سوزد
چه جای تست نتوانم كه سوزد
به اشكم پای جانان می بشویم
بخونم دست از جان می بشویم
بخوردی خون جان من تمامی
كه نوشت باد، ای یار گرامی
كنون در آتش و در اشك و در خون
برفتم زین جهان جیفه بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی
چون بكتاش از این واقعه آگاه گشت نهانی فرار كرد و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمد و سرش را از تن جدا كرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خویش شكافت .
نبودش صبر بی یار یگانه
بدو پیوست و كوته شد فسانه
آرامگاه رابعه
گور رابعه از مزار طاهره و نادیا چقدر فاصله دارد؟ آیا به راستی هزار سال گذشته است و ما هم چنان و هم چنان و هم چنان تر....
گودگاهی در کنار گور خواجه پارسا. گودگاهی چونان کشتارگاهش. دختران و پسران افغان می روند زیارتش. بر خاکش بوسه می زنند و هنوز تبهکاران در کنار مزارش عشق را تازیانه می زنند.
بلخ کجاست؟ رود آمو مرز کنونی افغانستان است با ازبکستان و تاجیکستان. اگر رو به جنوب و پشت به آمودریا بایستید در روبرو دشتی می بینید پهناور و هموار. در میان این دشت زمانی شهری بوده است: آباد و بزرگ که نام آن باختری یا باکتری بوده و بعد ها بلخ شده است.بلخ شاعران و عارفان و عاشقان. آن چه ما امروز بلخ می گوییم شهرکی است بسیار کوچک در میان ویرانه هایی که از شهر باستانی بلخ بجا مانده است.
بلخ نام استان یا ولایتى هم هست که مرکز آن شهر مزار شریف است و در سی کیلومترى شرق شهرک بلخ است.
بلخ به باوری زادگاه زرتشت، نیایشگاه آناهیتا نیز بوده است. نوبهار بلخ، نیز نیایشگاهی برای خدابانوهای ایرانیان باستان بوده است. بانوانی که بافتن و رشتن و کاشتن و خانه سازی و خط را به مردان آموختند و مردان قبیله سالار، در خونشان کشاندند.
نبودش صبر بی یار یگانه
بدو پیوست و كوته شد فسانه
سبز باشید