![]() |
یوسف قوجق
|
|
چوب دست |
|
يوسف قوجق |
هنوز تبر را از دست " تاقان " نگرفته بودند و نياورده بودند توی خانه که خبرش همه
جای روستا رسيد.
يک عده گفتند:
" آخر عمری به سرش زده."
بعضی ها هم گفتند:
" مرد که پير می شه، عقلش می شه اندازه ی يک بچه."
بعضی های ديگر هم همين را گفتند و گفتند:
" مقصر اولاد و بچه هاشن. تبر را نبايد دم دستش می
گذاشتند. "
تاقان نگفته بود، اما بعضی ها هم گفتند:
" اون گفته چوب چوبه. چه دست باشه و چه درخت. خشک که شد ، بايد کند، انداخت
دور. "
مدتی نگذشت که خبر به آخرين خانه ی روستا، اين
طور رسيد که:
تاقان می خواسته دست چپش را با تبر قطع کنه ، بيندازه جلوی سگ ها که پسرش بموقع
رسيده و تبر را از دستش گرفته و حالا غل و زنجيرش کردن که کاری نکنه.
دارند شال و کلاه می کنند که ببرتد پيش " تايتی " که براش دعا بنويسه.
غل و زنجيرش نکرده بودند. تاقان اين کارها را
نکرده بود و اين ها را هم نگفته بود. فقط پسرش می دانست که چه کرده و چه گفته.
پسرش وقتی رسيده بود خانه، ديده بود که پدرش آمده بيرون و نشسته کنار هيمه ی هيزم.
تبر را هم در دست راستش ديده بود که بالا می برده و می زده به کنده ی هيزم. حتی اين
را هم ديده بود که هيزم در می رفته و تاقان تبر را می گذاشته کنار ، هيزم را می
آورده ، می گذاشته سر جای اولش و باز تبر را می گرفته دستش و می زده به هيزم.
پسر نتوانسته بايستد و ببيند. سريع پريده بود و رفته بود تبر را از دستش گرفته بود.
گفته بود:
" سخته که با يک دست هيزم بشکنی. "
و گفته بود:
" من می شکنم. شما بهتره برويد خانه. "
او هم نداده بود و گفته بود:
" هنوز وقتش نرسيده بشينم و لم بدم به بالش و کاری نکنم. "
و چنان نگاهی به پسرش کرده بود که ديگر نتواند چيزی بگويد. او هم چيزی نگفته بود و
گذاشته بود به کارش ادامه بدهد. تاقان باز هم سعی خودش را کرده بود. بعد که ديده
بود نمی تواند ، همانجا نشسته بود و از غصه ، زده بود زير گريه و گفته بود:
" خسته شدم از اين دست بی خاصيت. "
فقط همين را گفته بود. نه کم و نه زياد. بعد با دست راستش ، تکانی به دست چپش داده بود و دست، مثل يک تکه گوشت آويزان، تکان خورده بود. بعد همسايه ها گريه هايش را شنيده بودند و ريخته بودند آنجا و با هم او را آورده بودند داخل خانه.
* * *
از وقتی که دست تاقان شده بود يک چوب خشک ، اين
موضوع شده بود مشکل همه ی مردم روستا. وقتی هم موضوع شکستن و نشکستن هيزم پيش آمد و
تاقان با آن سن و سال گريه کرد، اين موضوع شد نقل مجلس هر خانه. انگار که توی روستا
هيچ موضوع ديگری نبود که صحبت کنند و همه ی صحبت ها در باره ی هر چه که بود ،
بالاخره برمی گشت به اين که تاقان با اين يک تکه چوب آويزان به خودش ، بايد چه
بکند. چه بکند که دوباره جان بگيرد و بشود مثل دست راستش.
يکی می گفت:
" رگش خواب رفته. بايد بردش پيش طبيب تا حسابی آن را
بماله تا رگهاش باز بشه."
ديگری می گفت:
" بايد برود شهر تا عملش کنند. تنها راهش همينه. "
و يکی ديگر می گفت:
" بايد زردة تخم مرغ رو قاطی کنه با فلفل سياه و بماله به دستهاش تا خوب بشه. "
پسرش که مانده بود از بين آن همه نسخه ها به
کدام يک عمل کند، بالاخره در آن سرما، رفت و از ده بالا، تايتی را آورد.
تاقان تا او را ديد، اخم کرد. حتی جواب سلامش را
هم نداد و برخلاف هميشه که وقتی مهمانی می آمد، بلند می شد، بلند نشد. نگفت به پسرش
که تدارک ناهار را ببينند و چای بياورند. داد زد که نمی خواهد. داد زد که نمی خواهد
خوب شود. حتی اين را هم گفت که دوست دارد چشمش مدام به دست چوب شده ی خودش بيفتد و
از اين که چوب شده ، لذت ببرد. بعد، وقتی ديد که به حرفش توجه نمی کنند و تايتی نشسته و
دارد معجونی می سازد که به دستش بزند، به او هم ناسزا گفت و هر چه دم دستش بود،
گرفت و به سمتش پرت کرد.
روز بعد تاقان را واقعاً به غل و زنجير بسته
بودند.
* * *
تاقان خواب بود. برق را نديد که از آسمان به بيرون پريد و همه جا را روشن کرد. نديد که با آن برق، بيرون کلبه و حتی همه جای آن دره که علف های خوبی داشت و درختان تنومندی سايه انداخته بودند، مثل روز، روشن شد. تاقان از بس خسته بود، تکان هم نخورد و سرش را هم بالا نياورد. تنها سگ گله و گوسفندان توی آغل و يکی دو گاوی که کنار کلبه بسته شده بودند، سرشان را بالا آوردند و گوشهايشان را تيز کردند که بشنوند.
آن شب بعد از آن برق، آسمان به شدت غريد. شعله ی تنها فانوسی هم که داخل کلبه بود، با صدای آن به خودش لرزيد. تاقان از خواب پريد. بچه ها هم حتی به خود لرزيدند و از خواب پريدند.
با آن صدا، تنها تاقان نبود که هراسان از جا پريد و کورمال کورمال به اطراف دست کشيد. پسر تاقان هم که غروب آن روز با خانمش سوار بر موتور، رفته بود روستا تا شير را برساند و حالا نشسته بود کنار بخاری و چای می خورد، از جا پريد. پريد، رفت نگاهی به بيرون انداخت و نگاه به آسمان کرد. سياهی ابرها را که ديد، به خودش لرزيد. برگشت و داد زد: زن! بايد بريم.
باران اول آرام آمد. بعد شديد شد. بعد هم شديدتر. اين را از صدای قطرات باران که به آخور می خورد، می شد فهميد. هر چه بيش تر می باريد، صدا شديدتر می شد. بعد صدای غرشی آمد و برقی که حتی از لای درزهای در کلبه به درون خزيد و سايه روشن ترسناکی را نشان داد.
در چوبی کلبه، بسته بود. بيرون، باد می آمد، می خورد به درزهای باز در کلبه و صدای زوزه می داد. بين صدای باد، صدای پارس سگ گله هم شنيده می شد.
بادی از بين درزهای در، به داخل خزيد و چراغ
نيمه روش فانونس را کشت. تاقان ترسيد. بلند شد و کورمال کورمال رفت به سمتی که صداي
بچه ها می آمد. گفت:
" نترسيد. چيزی نيست. "
دستش به توبره ی کوچک کاه که خورد، خودش هم
فهميد که چيزی هست. اما باز گفت:
" چيزی نيست. "
توبره ی کاه ، جلوی در بود. خيس آب شده بود.
تاقان رفت سمت فانوسی که با نخ و قلاب، از سقف آويزان بود. آن را از قلاب برداشت.
کبريت کشيد و را روشن کرد، آورد بالا. باز گفت:
" نترسيد. چيزی نيست. "
نوه هايش از ترس، پاها را توی شکم جمع کرده بودند و به خود می لرزيدند. تاقان پوستين را در آورد و روی آنها انداخت. خوب پوشاندشان و خودش نيز کنارشان دراز کشيد.
چشم های تاقان بسته بود، اما خواب نبود. مدتی بعد صداهايی نا آشنا شنيد. سراسيمه بلند شد. صدای جريان آب بود و به هم خوردن سنگ ها و صخره ها. رفت و در چوبی کلبه را باز کرد. بيرون که آمد ، همه ی آن اطراف را پر از آب ديد. آب تا ساق پايش را پوشاند. ترس در خانه ی دلش خزيد.
ـ يا خدا...
سريع برگشت. هر دو نوه اش بيدار شده بودند و هاج
و واج به اطراف نگاه می کردند. لباس های گرمشان را پوشاند. خودش هم پوستينش را
به تن کرد. هر دو را به بغل گرفت و بلند شد. نوه ی بزرگتر در دست راستش بود و آن که
کوچکتر بود، دست چپش. با اين وجود، دردی از دست چپش، پيچيد توی بدنش و رسيد به قلبش
و تکانش داد. چيزی شبيه به درد نيشتر بود. انگار جوالدوزی را به کتف چپش فرو کرده
باشند. بی هيچ درنگی، به بيرون دويد.
آمد بيرون و نگاهی به اطراف انداخت. سگ نخوابيده
بود که بيدار شود. بيدار بود و مرتب پارس می کرد و پنجول می کشيد به زمين. تا تاقان
را ديد، دم تکان داد و ساکت شد.
تاقان بی توجه به سگ، اول به سمت بالای تپه دويد. چند بار ليز خورد و با زانو به زمين پر از آب افتاد ، ولی نگذاشت نوه هايش به زمين بخورند. دوباره بلند شد و دويد، باز هم ليز خورد.
صدای شکستن سنگ و چوب و جريان آب می آمد. با هراس نگاهی به اطراف انداخت. درست از سربالايی سمت چپ آن دره ، چيزی ديد. داشت می خزيد و به آن سمت می آمد. اول فکر کرد چشمان کم سويش اشتباه می کنند. دوباره نگاه کرد و اين بار دقيق تر از هر وقت ديگر. درست ديده بود. اشتباه نمی کرد. موجی بزرگ از آب بود که می آمد به آن سمت و هر چه را که سر راهش بود ، می کند و با خود می آورد. تاقان بيش تر از هر وقت ديگر به هراس افتاد. بار ديگر لبهايش لرزيد.
ـ خدای من...
نوه هايش هم به آن سمت نگاه کردند. تاقان دست
هايش را محکم تر به خودش فشار داد و سعی کرد نگاه آنها را به سمت ديگری برگرداند.
فرصت زيادی نداشت. با اضطراب، نگاه کم سويش را
دوباره به اطراف چرخاند. سراشيبی ليز بود و با آن وضع، بعيد بود بتواند از آن بالا
برود. درنگ جايز نبود و بايد سريع تصميم می گرفت. فکری به ذهنش رسيد. به سرعت، پا
کشيد به سمت درخت پير و تنومندی که در فاصله ای آن طرف تر کلبه بود. يک نگاهش به
سمت درخت بود و سمت ديگر نگاهش به سمت موج بزرگ سيل که داشت همه چيز را می کوبيد و
پيش می آمد.
به پای درخت که رسيد، هر دو نوه اش را به روی
شانه اش سر داد و با دست ، به تنه ی درخت چسبيد. همه ی توانش را جمع کرد و به بالا
خزيد. هم مواظب سنگينی روی شانه هايش بود و هم خودش را به بالا می کشيد.
در آن وضعيت، نيرويش چند برابر شده بود. به هر
زحمتی که بود ، نفس زنان خود را به بالا کشيد. به اولين شاخه که رسيد ، پاهايش را
روی آن محکم کرد. نفسی عميق کشيد و دو باره بچه ها را از روی شانه، کشيد توی بغل و
محکم به خودش چسباند.
آبی، شلاق وار آمد و به صورتش خورد. حتی به بچه ها هم خورد. نگاهش را که برگرداند، همه جا پر شده بود از آب. به پائين نگاه کرد و با ديدن آبی که تند و تيز از زير درخت می گذشت، به خودش لرزيد. لرزی که به تن تاقان افتاد، حتی بچه ها را هم لرزاند.
بچه ها گريه کردند و خود را بيشتر به پدربزرگ چسباندند و مادرشان را صدا زدند. تاقان نمی شنيد. تنها چيزی که در گوشهايش بود، صدای گرومپ گرومپ قلبش و سنگها و صخره هايی بود که توی آب به هم می خوردند و می خوردند به تنه ی درختی که آنها رويش بودند.
تاقان نگاه مضطربش را دوباره به بالای دره دوخت، به جايی که سيل از آن سمت آمده بود. موجی ديگر بالا آمده بود و داشت می آمد. تاقان باز هم لرزيد. حتی پلک هايش هم چند بار پريدند و به خود لرزيدند. نگاه به پائين پايش کرد. آب از چند وجب پائين پايش می گذشت.
نگاهی دوباره به سمت موج جديد انداخت. بايد می جنبيد. اگر دير می جنبيد، اين بار بعيد نبود با آن موج، از درخت کنده شود. دوباره نوه هايش را روی دوش کشيد و باز هم بالاتر رفت. شاخه ی بالايی، خيلی بالا بود. بالاتر از آن که او بتواند به آن برسد. نفسش به شماره افتاد. ديگر نمی توانست. نمی توانست بالاتر برود. شاخه ای هم نبود که پايش را رويش محکم کند. همان طور که چسبيده بود به شاخه ی کلفت درخت ، پاهايش را از پشت شاخه ، به هم رساند و محکم به همديگر قلاب کرد. بعد نوه هايش را دوباره از شانه هايش به پائين سر داد و به خودش چسباند.
موج آمد. درخت را لرزاند و پاهای تاقان را شست و رفت. سيلاب خيلی بالا آمده بود. بين آن همه صدا ، صدايی آمد. صدای افتادن چيزی سنگين به داخل آب. تاقان سرش را چرخاند. تير چراغ برق بود. بعد صدايی ديگر. اين بار کلبه تاقان در آب حل شد. تاقان نوه هايش را که می لرزيدند، بيش تر به خود چسباند.
آب فقط چند وجب با پاهای او فاصله داشت. سيل همه چيز را با خود می آورد. در آن تاريکی ، تنها می شد صخره ها ، الوارها و گاهی هم سياهی هايی را ديد که به گاو و گوسفند شبيه بودند که در آب فرو می رفتند و بيرون می آمدند. آن پائين ، گاری خالی از يونجه توی آبها قل می خورد و در مسير آب به جلو می رفت. بعد پيت های بزرگ و کوچک و صخره ها و خيلی از چيزهای ديگر.
تاقان زمانی متوجه شد که ديگر دير شده بود. فکر کرد اگر کمی زودتر می فهميد ، شايد می توانست. می توانست نوه ی دومش را هم مثل نوه ی ديگرش ، کمی بکشد بالا و روی دوشش ببرد تا اندکی از خستگی دست هايش کاسته شود. اما ديگر نمی توانست. دست چپش به فرمانش نبود. حتی تکان هم نمی خورد. چه برسد به اين که نوه اش را که با لباس های خيس ، سنگين هم شده بود ، اندکی به بالا بکشد و روی دوشش بگذارد. نتوانست. هر چه می گذشت، دستش بی حس تر از قبل می شد.
تاقان ديگر نه چيزی می ديد و نه چيزی می شنيد. سعی هم نمی کرد که چيزی ببيند يا صدايی بشنود. تمام حواسش متوجه ی نوه ای بود که روی دست چپش بود و حالا هر چه می کرد، دست هايش به فرمانش نبودند و نمی توانست جلوی سر خوردن آرام او را بگيرد.
پيرمرد فکر کرد چه بايد بکند و چه می تواند بکند. ابتدا هر چه در توان داشت ، به دست چپش داد و سعی کرد آن را تکانی بدهد تا بلکه جمع تر شوند اما بود و نبود دستش را هم از دست داده بود. کمی که گذشت ، حس کرد دستی به نام دست چپ ندارد و نوه اش هم دارد رفته رفته سر می خورد و پائين می رود. پيرمرد دستپاچه شد. ماند که چه بايد بکند. اگردست دست می کرد و کاری نمی کرد، نوه اش از دست می رفت. اين بار با لثه ی بی دندانش، گوشه ی بلوز پيراهن اش را گرفت. نوه اش گريه کرد. سنگين بود و داشت به پائين کشيده می شد. طولی نکشيد که لثه اش به خون نشست. اين را از خون هايی که داشت روی گردن نوه اش می ريخت می فهميد. پيرمرد فهميد. فهميد که مدتی بعد، نوه اش را از دست می دهد. گريه کرد. هق زد همراه با نوه هايش که داشتند گريه می کردند. بعد سعی کرد تا می تواند بو کند و بويش کرد و سعی کرد آن دقايق آخر، تا می تواند به گردن و دست های نحيفش نگاه کند.
وقتی سر خورد و افتاد توی آب ، چيزی در دل
پيرمرد شکست. از ته دل ضجه زد. حتی به صرافت اين هم نيفتاد که نوه ی ديگرش ممکن است بترسد. داد زد:
خدا!
و وقتی صدای گريه ی نوه اش را شنيد که ترسيده بود، يکدفعه ساکت شد. ساکت و بی صدا ، با دست راستش ، نوه اش را محکم تر به خودش فشرد و زل زد به آبی که تند و با شتاب، می گذشت و به سمتی می رفتند که نوه کوچکش هم رفته بود.
يادش نيامد چه مدت گذشته است. اما زمانی به خودش آمد که صدای آشنای موتور آمد و صدای جماعتی که آرام آرام نزديک می شدند. تاقان نوه اش را محکم تر به خود فشرد و سرش را برگرداند به سمت صداها. با آبی که روی سر و صورتش نشسته بود ، همه جا را تار می ديد اما سياهی هايی را ديد که بالای تپه جمع شده بودند و صدايش می کردند.
دست چپ تاقان ، چوب شده بود؛ يک چوب خشک. او ديگر دوست نداشت دستش دوباره جان بگيرد.
يکم بهمن 1386