بیاد انسانی فرهیخته
-------------------

تکه ای از یکی از نامه های:
زنده یاد
محمد علی صفریان
مترجمی با کار هائی ماندگار
سه شنبه چهارم اسفند هزار و سیصد و شصت  

"...محمود جان، امروز پیش از نوشتن، یکبار دیگر نامه ات را خواندم و نمی دانم چرا دلم گرفت، شاید هم می دانم چرا - و اگر اشتباه نکنم به این سبب بود که مرا به یاد همه ی آن چیز هائی انداخت که می خواهم و ندارم، مثل خود تو. از وقتی تو رفته ای، من خلائی بیش از ظرفیت و تحمل پذیری در خودم، در روحم و در وجودم احساس می کنم تا حدی که  به گمانم دیگر نتوان به آن خلاء گفت بلکه حفره ای است که با هیچ چیز نمی توان پرش کرد. بهمین جهت تنها تر شده ام و در نتیجه پژمرده تر، در خود فرورفته تر، بی دل و دماغ تر. و ناگزیر همه وقتم یا در اداره می گذرد ( که انگار دیگر تنها دلخوشی ام است ) یا در اتاقی که پس از باز گشت از آبادان و آوردن مقداری از کتاب هایم، بصورت خانقاهی برای خودم درست کرده ام. کمتر آفتابی می شوم و خویشاوندان هم که اغلب در سطح می لولند و معصومانه دنبال وقت گذرانی های بی دغدغه ای هستند، عطایم را ( که هیچ نمی تواند باشد جز یک قلب پر از مهر ) به لقایم بخشیده اند، و دیگر جز به ضرورت و دست بالایش از روی اتیکت! و آن هم با چنان ایجاز و اختصاری که برای روح حساسی مثل من می تواند خیلی هم بر خورنده و توهین آمیز باشد. به سراغم نمی آیند، شاید هم حق با آن ها باشد، چون: افسرده دل افسرده کند انجمنی را.
نمی دانم، دیگر هیچ نمی دانم چه درست و چه نا درست است. آنقدر ضابطه هایم بهم خورده و معیارها و مقیاس هایم در هم ریخته که سر گیجه گرفته ام."
                                                                                    ***