نگاهي به مجموعه داستان:
" مورچه‌هايي كه پدرم را خوردند "
 نوشته
علي قانع

طعم لذيذ يك خوراك داستان -  
حسين نوروزي‌پور

هزار و يك شب به ما آموخته است كه همواره قصه مي‌تواند التيام درد‌هاي ما باشد. قصه امروز هم راهي براي تحمل سختي و درد‌هاست. شهرزاد قصه‌گو درون داستان هنوز نفس مي‌كشد و نمي‌شود بي‌تكيه به اين اصل هزار و يك شب يعني انتظار داستان نوشت. همه داستان‌هاي مغزدار جهان اگر به مرتبه جهانشمولي رسيدند، براي اين بود كه شهرزادي درون آنها زندگي مي‌كرد، براي اينكه شهرزاد قصه‌گو براي خلا‌صي از مرگ خود و هلا‌كت انسان‌هاي ديگر قيام مي‌كند و از قصه‌گو مي‌خواهد كمكش كند و مرد قصه‌گو به او مي‌گويد بايد هميشه مخاطب خود را منتظر نگه دارد؛ يعني به اين امر هم مي‌شود تكيه كرد كه انتظار فكر ايجاد مي‌كند و شايد با توجه به داستان‌هاي امروزي اين انتظار و پايان باز به همين علت رواج پيدا مي‌كند.

مخاطب در درگيري ذهني خود از انتظاري كه در داستان حاصل شده به نوعي مكاشفه برسد و برآورد تازه‌اي از فضاي متن دست پيدا كند. با توجه به مقدمه‌اي كه آمد، به سراغ داستان‌هاي مجموعه " مورچه‌هايي كه پدرم را خوردند " مي‌رويم. اين كتاب از 9 داستان تشكيل شده اما شايد تمام مجموعه با استحكام سه داستان (مورچه‌هايي كه پدرم را خوردند ، پنج روايت از قتل پروين، و بلوغ) خوش منظر باشد و شش داستان ديگر با كم و كاستي‌هاي خود زير سايه سه داستان عنوان شده قرار مي‌گيرند. آنچه كه بيشتر مد نظر بوده اين است كه هر يك از داستان‌ها برآمده از نگرشي دارد كه انسان را مي‌شناسد و به انسان فكر مي‌كند و سعي دارد چراگاه زندگي را مراقبت كند و مي‌شود شهرزاد درون آنها را يافت و انتظار همان اصل از قديم مانده در داستان نويسي را ديد.

مورچه‌هايي كه پدرم را خوردند

" نيم ساعتي طول كشيد تا پدر را آوردند. دو نفر از مامورهاي زندان زيربغلش را گرفتند و كمك كردند از پله‌ها پايين بيايد. توي ماشينم نشسته بودم و نگاهش مي‌كردم. نمي‌دانستم خودش شماره تلفن را داده بود يا مسوولا‌ن زندان از داخل پرونده اش بيرون كشيده بودند. تماس گرفته بودند، مادر گوشي را برداشته بود. شبي كه از سر كار برگشتم پريشان بود و زير لب غر مي‌زد."
 داستان مورچه‌هايي كه پدرم را خوردند، پله‌پله ما را به دنياي درون آدم‌هاي داستان رهنمون مي‌كند و با آشنايي آدم‌ها، چه آنها كه حضور دارند و چه آنها كه غايب هستند ولي با اشاره به آنها حضورشان را درك مي‌كنيم. محور داستان بر شخص پدر مي‌چرخد، با همه رنگ و لعابش. گفت‌وگو‌ها بجا و در تودرتوي لا‌يه ‌هاي داستان موثر بوده و چروك‌هايي از زندگي بازنمايي مي‌شود. هسته داستان اگر در متن ريشه دار باشد، به تنه درختي در ذهن مخاطب بدل مي‌شود كه اين يعني تكثر و بارآوري از كلمه. در داستان " مورچه‌هايي كه پدرم را خوردند "، نوعي نگاه مردم شناسي وجود دارد؛ شناخت زن ايراني، مرد ايراني و عشق و ثمره عشق، فرزند. اين داستان اگر از هر زاويه‌اي نوشته مي‌شد، شايد به اين‌اندازه خواندن آن لذت بخش نبود و اين شايد به اين دليل باشد كه در اين داستان بيشترين حرف از جانب پدر گفته مي‌شود و فرزند به عنوان راوي، بيشتر در گفت‌وگو خاموش است و حرف شنوي دارد و پسر هرچند در فاصله طولا‌ني سال‌هاي جدايي از پدر به نوعي كينه در سينه داشته اما انگار هنوز زير سايه مهر پدري قرار دارد و سكوت او در برابر پدر باعث پذيرا شدن تمام نوسانات او مي‌شود. گويي در داستان " مورچه‌هايي كه پدرم را خوردند " همه به نوعي گرفتار زخمي هستند و اين تنها پدر نيست كه به علت بيماري سرطان بايد منتظر مرگ باشد و اين شيوه روايت به كرسي مي‌نشيند و اتفاق داستان هرز نمي‌رود و دايره مينا مي‌شود اين زندگي سرشار از عشق و‌اندوه. 
 "
انگار در آخرين ثانيه‌ها به طور اتفاقي دستش بسته اسكناسي را كه پنهاني توي جيب كتش گذاشته بودم لمس كرد. با لبخند معني داري سرش را تكان داد و بازم گفت: خوبه ... شيشه ماشين را پايين كشيدم و گفتم: تلفن من رو كه داريد. كاري داشتيد حتما زنگ بزنيد. "

پنج روايت از قتل پروين

تكرار كلمه كشتن و مرگ در اين داستان تا آن حد پيش مي‌رود كه فاجعه زندگي زني نمايان شود. داستان بافت زيبايي دارد و تخيل در اين داستان آنچنان متن را در بر گرفته كه بين خيال به واقعيت، خواننده پرسه مي‌زند و گاه واقعه شخصي زندگي راوي در تنه تخيل داستاني كه راوي مي نويسد نفوذ مي‌كند و همه صحنه‌هاي زندگي درون داستان به واقعه‌اي از كشتن و مرگ ختم مي‌شود، و مرگ زيستي در داستان با نمايي از صحنه‌هايي از فيلم و شعري از شاعر مصري همراه مي‌شود. هر روايت اين داستان زخمه‌اي است بر تار زندگي و بازآفريني آن. زندگي زن داستان نمود روشني از زن ايراني است و دريافت‌هاي ذهني زندگي راوي و همسر راوي و زن اساطيري و درخششي كه پشت هم مي‌آيد و بعد افول ستاره‌اي آشكار مي‌شود و مرارت كشتن و مرگ پذيري در ذهن شرقي جاي تعمق دارد. اين نحوه داستان پردازي دستاورد داستان نويسي نوين است كه با بهره گيري از امكانات موجود در زبان، داستاني خلا‌ق نوشته شود. به ديگر سخن، عشق و مرگ و زندگي آنچنان داستان را فرا مي‌گيرد كه شباهت زيادي به‌هايكو ژاپني پيدا مي‌كند. محيط پيراموني متن هم از حادثه مرگ دور نيست. قسمت حوادث روزنامه و صحنه فيلم و شنيدن جيغ زن و سكوت همسايه‌ها همه نشانه‌اي از تنهايي انسان است. علي قانع از مكانيزم زبان در اين داستان بهره لا‌زم را مي‌برد و داستان خوش ساخت مي‌شود، آنچنان كه خواننده با لذتي همراه با فكر متن را دنبال مي‌كند.

بلوغ

" از اولين لحظه‌هاي شنيدن خبر تا پايان مراسم شب هفت يك‌بند گريه كرده بودم. پيراهن سياهم خاك آلود و لك لكي بود، بس كه بي‌اختيار خودم را به در و ديوار مي‌زدم و با لبه آستين‌ها اشك صورت و آب دماغم را پاك مي‌كردم. خبر را سه نفر ريشو آوردند. وقتي از مدرسه برمي‌گشتم پشت در خانه منتظر ايستاده بودند، سر به زير و ماتم گرفته. هر سه اوركت نظامي چرك به تن داشتند و دست‌هايشان را روي برآمدگي شكمشان قفل كرده بودند. فرداي آن روز دوباره آمدند. كپه‌اي اعلا‌ميه و پارچه‌هاي مشكي شعار نوشته و چند گوني برنج و روغن و قند و چاي گذاشتند توي حياط و سر به زير و غرق در ماتم ايستادند..."
شروع داستان، قوت و استخوان‌بندي محكم متن را نويد مي‌دهد. تمهيدات به كار رفته حاصل ممارست طولا‌ني نويسنده بوده است. ورز آمدن واژه در جمله و ريختي كه از نحوه برخورد شخصيت‌ها ارائه داده مي‌شود، همه دست به هم دست مي‌دهند تا متن نرم‌نرمك در تونل ذهن پيش برود و هر نشاني كه از مهر آدمي دارد، كنارش فاجعه هم حضور دارد. داستان از نگاه پسري كه انگار تازه دستش به قفل در رسيده حكايت دارد و مثل دوربين عمل مي‌كند و حال خود را طوري بيان مي‌كند كه پي در پي حس قلقلك مي‌دهد:
 "
آذر كه بي حال شد با عجله دويدم توي حياط و چادر نماز مادر را از طناب رخت‌ها چنگ زدم و آوردم كه روي پاهاي لخت و موهاي پريشان آذر بكشم. غيرتم اجازه نمي‌داد آنطور جلوي ديد باشد. احساس دين مي‌كردم به آقاي مرادي. به خاطر چيزهايي كه يادم داده بود. به خاطر قول مردانه‌اي كه داده بودم و بايد مراقب خانواده‌اش باشم و به خاطر خوني كه توي رگ‌هام مي‌دويد و دائم فداكاري‌اش را به يادم مي‌انداخت. حكم برادر نداشته‌ام را پيدا كرده بود. "
 در همان چند بند آغاز داستان، ماجراي دو خانواده كه غير از اينكه با هم صميمي و گرم هستند، رابطه اداري بين پدر راوي و همسر آذر مشخص مي‌شود و به نوعي اشخاص درون داستان جلوي چشم ظاهر مي‌شوند تا بعد در ميانه داستان و انتهاي آن كاركردهاي شخصيت‌ها در برابر موقعيت‌هاي مختلف نمايان شود. در واقع عصاره و چكيده اثر از چند سو مي‌تواند داراي اهميت باشد. مرادي آموزگار است، با همسرش زندگي شيريني دارد اما جنگ او را به طرف صحنه نبرد پيش مي‌برد و در اين راه جان را نثار مي‌كند و همسر كه بايد غم را پذيرا شود، در راه پرخطر زندگي بايد صبور باشد و راوي داستان كه همه را به حال و توان خاص خود شرح مي‌دهد.
علي قانع در اين داستان با ايجاز موثر، صحنه‌هاي ظريفي از زندگي آدم‌ها را به نمايش در مي‌آورد: احساسات زن جوان كه تمام داستان را تحت پوشش خود قرار مي‌دهد و در عين حال سكوت اختيار كردن مادر راوي به شكل پخته و حساب شده و تكامل جسمي و روحي راوي و بيان لحظه‌هاي خاطره برانگيز عشق دوره نوجواني و ديگر اينكه رفتن باعجله و شتاب آذر از آن خانه و بي آنكه اشاره‌اي مستقيم شود. داستان نمايي از تنهايي زن (بيوه) ايراني است در جامعه‌اي مردسالا‌ر:
  "
آذر گريه مي‌كرد و حرف مي‌زد. گفت دلش مي‌خواست مثل بقيه زندگي كند. طعم خوشبختي را بچشد. بچه مي‌خواهد. دختر، پسر، هر چه كه باشد. آقاي مرادي انگشت‌هاي باريك و كشيده آذر را گرفته بود و روي حلقه طلا‌يي ازدواجشان دست مي‌كشيد و مي‌خنديد. آذر با گريه‌اي عصبي گفت كله شق يكدنده. "
 اندوهي كه پشت اين داستان نهفته، ما را به جهان داستان ب
لوغ نزديك مي‌كند و حسرت، ترس، غم و شادي‌هاي زودگذر زندگي را در اين اثر درخشان به وضوع مي‌توان ديد و با آن همراه شد. گاه برگشت ذهني خواننده به داستان، متن را از فرسودگي در زمان بيرون مي‌آورد و اثري خلا‌قانه در ذهن مخاطب پوست مي‌اندازد كه اين همان شهرزاد درون داستان است كه توانسته از بيان هنري خود براي جهان آفرينش بهره ببرد و ما را به سوي حوادث جهاني نزديك كند كه سال‌ها از آن گذشته ولي هنوز مي‌تواند لحظه داستاني آن تازه و شكوفا باشد و همين مي‌شود كه داستان ايراني مي‌تواند در پهنه گسترده خود (اگراز موانع موجود در آن كاسته شود)، با استفاده از دستاوردهاي تازه در زبان در آفرينش داستان پيش برود و از زندگي آدم‌ها داستاني شكل يابد كه دريچه‌اي نو به سوي جهان پيش رو باشد. و اين راز آفرينش است كه چخوف و همينگوي را در پهنه داستان همچنان زنده احساس مي‌كنيم. با اميد به اينكه تلا‌ش و كوشش علي قانع در راه نوشتن داستان همچنان ادامه يابد و بتواند گوشه‌هاي تاريك از زندگي آدم‌ها را در داستان‌هايش روشن كند و اين امر شدني مي‌شود وقتي كه بتواند در حركت داستاني خود لحظه‌هايي را بيافريند كه بتواند با درهم ريختن تخيل و واقعيت‌هاي موجود، دنياي داستاني بسازد.
---------------------------------------
بر گرفته از:
اعتماد ملی:فرهنگی: 
 
انتشارات ققنوس