|
پرواز |
|
عباس صحرائی |
وقتی آمدی
با شبنمی در چشمانت
طراوت صبح را
در جانم ریختی
و من
هوای نرم و تازه ی آن را
تا انتهای امکان
فرو دادم
و آنگاه که مرا
با بوسه های داغ لب هایت
به رویای
تماشای تن عریان در خوابت
بردی
با هم
به کرانه افق
پرواز کردیم
******************