پریسا

عطاران " آرام "


 

ـ " والله چه بگم، پنج روزه خونه نيومده. نمی دونم چکار کنم؛ جیگرم ميخواد از حلقم بیاد بيرون. نه خواب دارم نه خوراک. صب تا شب پشت پنجره می شینم و اشک چشمو می خورم. "
ـ " غصه الکی نخور؛ حتم پيش رفیقاشه. مثه اون دفعه که یک هفته  پيداش نبود؛ بعد معلوم شد بی خبر رفتن شمال "
ـ " ای خواهر، این چه حرفی می زنی. این موقع سال توی اين سرما چه وقت مسافرته. "
ـ " چند بار گفتم بیا دستشو بذار تو دس یک دختر، اما گوش نکردی. تو که ناسلامتی پریسا را قابل ندانستی. "
ـ " این حرفا چیه، سرنوشت هر کسی از پیش تعیین شده، شاید قسمت پریسا اين بوده با یکی دیگه خوشبخت بشه. "
 بعد ساکت شد و با بغض دست ها را روی صورت چروکیده اش گذاشت. صدایی ازش شنیده نشد، اما شانه های استخوانیش زیر شال ضخیم تکان خورد. مادر پریسا دخالت کرد و گفت:
 " جلو بچه گریه نکن، غصه میخوره."
دختر هشت نه ساله ای بود، با رفتاری مثل بزرگترها. برای همين کمی سرخ شد. دامنش را با دست صاف کرد و سرش را پایین انداخت.
بار ديگر گفت:
" پيدا ميشه؛ دلم روشنه. تازه مگه دختر عموش مرده.
 پريسا هر جا باشه ديگه بايس پیداش بشه....به گمونم ميتونه دوباره با جناب سرگرد صحبت کنه، و کاری واسش بکنه..."
زن دست هايش را از روی صورتش برداشت، برقی در چشمهایش درخشید:
" بگو به جان پریسا! "
مادر پریسا برای این که خودش را از تک و تا نیندازد گفت:
 " سياوش که پيداش بشه، خودم براش دس بالا می زنم.!"
بعد اضافه کرد:
" حالا پاشم بروم چایی بیارم."

پايش که به آشپزخانه رسید زنگ زدند. دختر با خوشحالی فریاد زد:
" دختر عمو پریسا اومد."
بعد هم خودسرانه دوید. از سرسرای بلند و درازی گذشت و در را باز کرد. پریسا دختر را بغل کرد و بوسید. آنوقت هراسان خودش را انداخت تو. لاغر بود و بلند بالا. چشمان سیاه درشتش نگران و هراس زده بود. با زن عمو روبوسی کرد و تندی پرسید:
" چی شده؟ "
زن از لحن سئوال پریسا بیشتر خود را باخت؛ به طوری که چانه اش به لرزه افتاد. بعد هم با بغض گفت:
 " می ترسم این بار بلایی سر سیاوشم آورده باشن. تو بهتر از هر کی میدونی جونم تو جون اونه. همه بچه هام یک طرف او یک طرف.»
پریسا به دشواری آب دهانش را فرو داد و تندی پرسید:
" مگه کسی چیزی گفته. "
ـ " نه، اما چند روز پیش بچه ام هراسان آمد و وسایلش را جمع کرد. بیشتر حواسش به کتاباش بود. چندتایی را برد تو حیاط و آتش زد؛ بقیه را هم با خودش برد خانه رفیقاش. "
مادر با سینی چای آمد و همزمان گفت:
 " همش زیر سر دوستای خرابکارشه. "

تکه کلام مادرش بود که ورد زبانش شده بود. چپ و راست می گفت عده ای خرابکار و خائن به مملکت! همه را از شوهرپریسا یاد گرفته بود.
ـ " به کلانتری خبر دادین. "
ـ " هرجا که بگی رفتم !..."
مادر دنبال حرف زن عمو را گرفت:
" از رفیقاش پرس و جو کردی."
ـ " کدوم رفیقا؟ از همون موقع که سال خدابیامرز تموم شد، بچه ام از این رو به اون رو شد. نه با کسی رفت و آمد می کرد و نه از خونه پاشو بیرون گذاشت."

پریسا از شنیدن این حرف يک باره وا رفت. از این که سیاوش بخاطر حرف های او بلایی سر خودش آورده باشد، دلش هُری ریخت پایین.
لحظه ای که سوگواران می خواستند؛ گورستان را ترک کنند، توانست سیاوش را به گوشه ای بکشاند. سرش را بالا آورد، به بهانه ای که چادر مشکی اش را درست می کند، به آسمان نگاه کرد:
" پس تصمیم خودتو گرفتی؟ "
سیاوش سربر تائید تکان داد و به قبر پدرش اشاره کرد:
" تا حالا صبر کردم؛ سالگرد بابا برگزار بشه."
پریسا نم اشک هایش را پاک کرد و نگاهش به درخت های سپیداری افتاد که بی برگ بودند.
سیاوش نگاه او را دنبال کرد و آرام زمزمه کرد:
 " اگه تو نخوای باهام بیای، میرم جایی که هیشکی نتونه پیدام کنه. "

پیرمردی گدا به آن ها نزدیک شد و طلب پول کرد. پریسا از توی کیفش یک اسکناس درشت بیرون آورد و به او داد. سیاوش هم جیب ها را جستجو کرد. موجودی اش را که زياد نبود، با صورتی سرخ شده و شرمگین به گدا داد. پیرمرد سر از پا نمی شناخت. تند و تند آن ها را دعا کرد و از آنجا دور شد.
سیاوش با لحنی که موجی از عشق و نفرت بهمراه داشت، نگاهش را به پریسا دوخت:
ـ " سر در نمی آورم، از چی این موجود نره خر خوشت اومد که خودتو دو دستی انداختی بغلش. تو که پولکی نبودی! "
پریسا نفس عمیقی کشید، و با حالتی که برای سیاوش ناشناخته بود گفت:
" دیگه کار از این حرفا گذشته."

بیشتر مردم گورستان را ترک کرده بودند. اتوبوس ها و سواری ها نزدیک در گورستان؛ در حال سوار کردن آن ها بودند:
" باید دیگه بریم، ممکنه کسی ما رو با هم ببینه. "

سیاوش انگار چیزی یادش آمده باشد، پوشه ای قطوری از کیفش بیرون آورد:
" راستی! می تونی اینو برایم نگه داری. می ترسم من که نباشم بلایی سرش بیاد. "

پریسا دستپاچه شد، با این که خودش اصرار کرده بود، کتابی که تازه نوشته بود را به عنوان یادگاری به او بدهد، اما نخواست آنجا ازش بگیرد. همانطور که چشم های مرطوب را پاک می کرد؛ آهسته گفت:
 " بهتره بذاری خونه، خودم ميام از زن عمو مي گرم. "

چندبار خواست خودش را به خانه آن ها برساند و پوشه را از زن عمو بگيرد، اما فرصت نکرد. در آن لحظه خواست از زن عمو در باره آن بپرسد که متوجه شد دارد زیر لب چیزهایی نجوا می کند. بعد هم اشک هایش سرازیر شد. مادر با همدردی سرش را تکان داد. او هم بدون این که خودش بفهمد؛ گونه هایش گلگون و برافروخته شد و چشم از زن عمو برنداشت.

مادر برخاست و به آشپزخانه رفت و با يک سینی چای برگشت. استکانی چای جلوی زن عمو گذاشت وتلاش کرد آرام بگیرد. بخار چای تازه دم از فضای غم بار کمی کاست. اما این موضوع هیچ از احساس پریسا کم نکرد. هر چه می گذشت، منقلب تر می شد. نمی دانست چرا این طوری شده است. زن عمو چادرش را روی ران های استخوانی اش کشید، دست دراز کرد و حبه ای قند از قندان برداشت و چای داغ را به دهانش نزدیک کرد. مادر نگاهی به پنجره کرد و گفت:
 " انشاءالله پیدا میشه."
زن عمو نگاه زن را دنبال کرد. اما جز تیرگی و سیاهی چیزی در آسمان ندید. بعد زیر لب گفت:
" هوا چه سرد شده. "
پریسا زیر نور سفید مهتابی سرسرا که روی صورت زن عمو افتاده بود، چهره اش را پریده تر می دید.
" دیگه آخرای پاییزه. "
 این را مادر گفت.
پریسا احساس کرد خودش حال درستی ندارد. بريده بريده نفس می کشيد، انگار توی مرداب سربی افتاده است و در آن فرو می رود. چشمانش را بست و سر را به پشتی مبل فشرد.
زن عمو چایش را نصفه گذاشت و برخاست. شال پشمی را دور گردن و شانه پیچید، چادرش را روی آن جابجا کرد و راه افتاد. هنوز توی راهرو بود که از سرما به لرز افتاد و دندان هایش به هم خورد.
پریسا زن عمو را تا دم در بدرقه کرد.
زن عمو در آخرين لحظه برگشت و واگویه کرد:
 " تو رو به روح عموت قسم ؛ اگه می تونی سیاوشم را برگردون. "
پریسا سعی کرد او را دلداری بدهد، اما زبانش خشک شده بود و واژه ای از ميان لب های کبودش بيرون نیامد. بعد هم نگاهش روی چهره او که مثل مرده  پریده رنگ بود، ثابت ماند.

به محض اینکه زن عمو از خانه رفت، به شوهرش تلفن زد و وقتی شنید زودتر از شب های دیگر به خانه می آيد؛ خوشحال شد. روزهایی که زود می آمد؛ حال و حوصله حرف زدن داشت. باید از شوهرش بخواهد، یک بار دیگر کمکش کند.
 به خودش قبولاند؛ هرکاری که بخواهد؛ از دستش برمی آید. با این حال نمی توانست با اضطراب و نگرانی اش کنار بیاید. احساسی که هر چی می گذشت؛ بدتر می شد. تا این که تصمیم گرفت به خانه اش برود. ا خانه مادرش سرد بود، اما در خانه خودش می توانست در کنار گرمای شومینه خودش را حسابی گرم کند. هر چه مادرش اصرار کرد بماند؛ گوش نکرد و خودش را به کوچه رساند.

بيرون باد تندی می وزيد، شاخه های بی برگ درخت ها شلاق وار به هم می خوردند و تک و توک برگ هایی را که هنوز به شاخه ها چسبیده بودند، پرواز می داد. همچنان که دنبال تاکسی می گشت؛ چشمش به سپيدار بی برگی افتاد که کلاغی روی یکی از شاخه های لخت آن نشسته بود...و اندوه اش جان بیشتری گرفت.
نفهمید چگونه به خانه رسید. زمانی طول کشید تا توانست کلید خانه را از توی خرت و پرت های کیفش پیدا کند.  در را که باز کرد، کوران لباسش را به تنش چسباند، بعد هم پنجره سرسرا به شدت به هم خورد. آن را همیشه باز می گذاشت که هوای خانه جریان داشته باشد.
 کورمال کورمال کلید برق را یافت . با زدن کلید راهرو روشن شد. بعد از پله ها بالا رفت و پنجره را بست. هنوز کارش تمام نشده بود؛ رگبار باران؛ شیشه سرسرا را نشانه گرفت.
به هال رفت، چراغ آنجا را هم روشن کرد. باد زوزه می کشید و می خواست با فشار از لای درز پنجره ها توی خانه يورش بیاورد. از این که به موقع    رسیده بود، احساس خرسندی کرد. اگر دیرتر راه می افتاد، توی این باد و باران مشکل می توانست وسیله ای پیدا کند.

 خانه چقدر سرد است. اول از همه پالتویش را در آورد و به آینه کمد آویزان کرد. آنوقت رفت سراغ شوفاژ و درجه آن را زیاد کرد.و بعد خودش را روی مبل مشکی انداخت.به این فکر بود که چگونه دلش شوهرش را به دست بياورد تا لجبازی نکند. می دانست که آدم سخت گیری است و از سیاوش نیز بیزار است، اما آنقدر او را دوست دارد که خواسته اش را زمین نزند. بخصوص با پا به سن گذاشتن و رسیدن به چهل سالگی، ناز او را بیشتر می خرد.

فکرش به گذشته کشیده شد. دوران خواستگاری یادش آمد. اون موقع هم مثل حالا اواخر پاییز بود. عجیب بود که زندگی اش با پاییز شروع شده بود، با شب های طولانی و سرد. چند هفته ای بود سیاوش را دستگیر کرده بودند و هیچکس نمی دانست کجاست و چه برسرش آمده است. خواستگارش قول داد سیاوش را آزاد کند، اما به شرطی که فراموشش کند و بیا ید طرف او. نفهمید چرا به خواسته اش تن داد، شاید بخاطر این که موضوع دستگیری سیاوش را جدی گرفته بود و ترسید بود بلایی سرش بياید. و او به ناچارجان سیاوش را با عشقش معاوضه کرد.

اگر عمویش زنده بود، هیچوقت تن به این ازدواج اجباری نمی داد. شاید هم از شرایط زندگی دو خانواده خسته شده بود، برای همین ،شرط را پذیرفت.
 نقشه اش را فقط با زن عمو در ميان گذاشت، بعد هم از او خواست به همه بگوید، که با ازدواج آنها مخالف بوده است.

همه چیز به سرعت گذشت، سیاوش خیلی زود آزاد شد.  هفته بعد؛ یک شب جمعه، در اوج نا باوری بساط بله برون راه افتاد و بعدش هم همه چیز تمام شد. انگار همه اش یک بازی بود. روز عروسی تصمیم نداشت، پیراهن سفید بپوشد. نفهمید چرا این کار را کرد. شاید در خیالش؛ هنوز خودش را زن پسر عمویش می دانست. مادر شوهرش می خواست جنجال راه بیندازد، خنده مسخره ای کرد؛ به طوری که دندان جلو آمده اش تو ذوق خورد:
 " به حرف او گوش نده، شگون عروسی به لباس سفیده. "

اما شوهرش برای این که نشان بدهد، چقدر دوستش دارد. آزاد گذاشت هر لباسی که می خواهد انتخاب کند. و این رفتار شوهرش متوجه اش کرد که خیلی به خطا نرفته است و زندگی آنقدرها هم برایش کسل کننده نبود. شوهرش دوستش داشت و موافقت کرده بود درسش را ادامه بدهد؛ بعد هم اجازه می داد گاهی نیز با همکلاسی های دانشکده بپلکد، دلش خوش بود. او هم زندگی را زیاد سخت نمی گرفت؛ همين که از دانشکده می آمد، تندی خودش را به خانه می رساند. با دلگرمی به همه جا می رسید، جارو می زد و گردگیری می کرد، غذا درست می کرد. بعد بخاری نفتی خانه را روشن می کرد و منتظر شوهرش می ماند.
 تا اینکه اون اتفاق افتاد. اعتصابات دانشجویی و پشت سر آن آشوب های خیابانی که باعث شد خیلی ها دستگیر شوند.

شوهرش از خانواده ای معمولی و تا حدی بی بضاعت بود؛ به طوری که نتوانسته بود درست و حسابی درس بخواند. اما هوش و ذکاوت داشت؛  همراه با رفتاری خشن و تند. یکدنده، لجوج و مستبد. که عواملی بودند برای پیشرفت و ترقی او. از موقعیت ها به دست آمده حداکثر استفاده را می کرد. خیلی زود ترفیع گرفت و تا درجه سرگردی ارتقا یافت. با این که هیچوقت اونیفرم نپوشید، اما در عوض چند پست مهم داشت و چنان کار روی سرش ریخت؛ که گاه هفته ها خانه نمی آمد، ولی نمی گفت چکار می کند و کارش چيست؛ او هم پی جو نمی شد. بهانه اش این بود که حقوق خوبی می دادند. بعد هم با پول هایی که می گفت از حقوق و حق مأموریت ها است، این خانه را خرید. خانه ای ویلایی با همه گونه امکانات. بعد هم یک روز او را سوار ماشین کرد و آوردش اینجا. با غرور همه جای خانه را به او نشان داد و گفت:
" از اینجا خوشت مياد؟ "

نور صاعقه ای که از پنجره خودش را توی خانه پرتاب کرد، او را به خود آورد. پشت سر آن غرش تندری چنان او را ترساند که به لرزه افتاد. هراسان نگاهی به بیرون انداخت. هر بار که صاعقه آسمان را روشن می کرد، رگبار باران را می دید که با شدت به شیشه های پنجره برخورد می کرد. بدتر از آن صدای زوزه باد و توفان بود که حالا واضح به گوش می رسید.

با این که شب های زیادی را تنهایی سر کرده بود؛ توی این مدت از هیچی نترسیده بود. می دانست در و پنجره های خانه طوری بود که هیچکس نمی توانست وارد آن شود. اما امشب نمی توانست آرام بگیرد. از طرفی احساس می کرد هنوز سردش است. شوفاژ؛ خانه را گرم نکرده بود. بلند شد و چند تکه هیزم که همیشه کنار اجاق بود، توی شومينه گذاشت و با فندک آن را روشن کرد. بعد هم به فکرش رسید لباس گرمی بپوشد. اما حوصله رفتن به اتاق خواب را نداشت. خودش را به آینه کمد رساند؛ تا پالتوی پوست خزش را تنش کند. پیش از برداشتن پالتو، چشمش به اورکت نظامی شوهرش افتاد. ترسید پالتوی خودش که گرانبها بود، کثیف و خراب شود، برای همین اورکت شوهرش را روی شانه انداخت و بسوی آشپزخانه راه افتاد. پیش از رفتن خودش را یک نظر در آینه کمد نگاه کرد. صورتش رنگ پریده بود، اما آنقدر پریشان بود که متوجه قیافه نگران و چشمان ترس زده اش نشد.
  فکر کرد، چای درست کند، چون با این کار هم مشغول می شد و هم ترسش می ریخت. هنوز سردش بود. حتا دندان هایش نرم به هم می خورد.

همین که به آشپزخانه رسید، متوجه شد. گلدانی که تمامی طول این مدت از آن مراقبت کرده بود و دوستش داشت، روی موزاییک ها افتاده. باد پنجره آشپزخانه را باز کرده بود و باعث شده بود گلدان بیفتد. حالا متوجه شد که خانه چرا آنقدر سرد بود.  پنجره را بست و یک سطل پلاستیکی آورد و خاک های گلدان شکسته را توی آن ریخت. بعد به آرامی گل شکسته را که هنوز از هم جدا نشده بود، صاف کرد و توی سطل گذاشت. دلش می خواست خشک نشود. بعد کتری را آب کرد و روی گاز گذاشت و ماند تا آب جوش بیاید.

آشپزخانه نامرتب بود و ظرف ها کثیف؛ اما حوصله کار نداشت. به ساعت نگاه کرد. هنو هشت نشده بود. با اینکه شوهرش تلفنی گفته بود، زود می آید، اما می دانست نبایستی بتواند زودتر از ساعت نه؛ نه و نیم انتظارش را بکشد.

چای را که دم کشید. فنجانی برای خودش ريخت و دوباره به پذیرایی برگشت. چای را روی میز گرد کوچکی که نزدیک شومینه بود گذاشت و خودش را روی مبل ولو کرد.

دیگر سردش نبود. گرمای مطبوع  شومينه به درونش می دويد. اما با گرم شدن خانه هم، آن آرامشی را که انتظارش داشت، به دست نياورد. حوصله اش سر رفته بود. نمی دانست چکار کند. کتاب یا مجله ای هم برای سر گرمی دم دستش نبود تا خودش را سرگرم کند. البته شوهرش هم با کتاب و روزنامه مخالف بود. این چیزها را عامل انحراف می دانست. خودش هم هیچوقت هیج تمایلی به خواندن نداشت. هر بار هم که به شوخی می پرسید، در دانشکده افسری چه کتاب هایی می خوانده است، بدون این که جوابش را بدهد، نخودی می خندید. ،

چیزی که او را آزار می داد، اینکه این اواخر اخلاق او عوض شده بود. بیشتر مواقع کم حوصله و عصبی بود. دیگر از این که با او تند خویی کند، واهمه ای نداشت. و او برا رفع این حالت و آوردن آرامش به محیط خانه وقتی به خانه می رسید،  جلو می رفت، سلام می کرد اورکتش را می گرفت، لبخند می زد، اما جوابی نمی گرفت و او کما کان با اخم لباس عوض می کرد و در سکوت  خودش را روی مبل مشکی می انداخت . تا جایی که فهمید دلخوشی های اندکی را هم که  اوایل ازدواج داشته، دارند بخار می شوند و جای آن را سختگیری ها و بهانه جوئی ها پر می کنند.

ابتدا نگذاشت دانشکده برود، بعد قدغن کرد با خانواده عمو مراوده داشته باشد. و دست آخر وادارش کرد با همه دوستانش قطع رابطه کند. او حتا اجازه نداشت به جز مادرش؛ کس دیگری را به خانه بیاورد. بهانه اش این بود که از نظر امنیتی بهتر است کسی نداند کجا زندگی می کنند. و این ها همه برایش نه تنها تازگی داشت که آزار دهنده هم بود، و عجیب می نمود.
او هم کم کم  دریافته بود از زندگی توی این خانه بزرگ و بی روح خسته شده است. بارها حسرت روزهای مجردی را می خورد. بخصوص پیش از ازدواجش را که  به خانه عمویش می رفت و لحظه هایی را با سیاوش بود. چندبار با او مشاجره کرد. اما فایده نداشت. هروقت  می گفت:
 " من این زندگی را دوست ندارم. "
بجائی نمی رسید و او با هم با کف دست محکم روی میل چرمی مشکی می کوبید و می گفت:
" بچه بازی در نیار، انگار جور دیگه ای چرخ زندگی مان داره جلو ميره...."
  و پس از کمی سکوت ادامه می داد
" مگه دس خودمه.»
بعد هم برمی خاست و مثه دیوانه ها دور خودش می چرخید و می غرید:
" الان موقعیت بهم رو کرده، این مأموریت ها شده نردبون پیشرفت. اگه ازش استفاده نکنم صدها آدم دیگه هستن که رو هوا ميزنن، اونوقت ما بایس تا آخر عمر مثه بیچاره ها زندگی کنیم. 
و او با دلخوری گفت:
"این که راهش نیس. "
 و رویش را برمی گرداند و اضافه کرد:
" ...که زندگی یک عده آدم بیگناه بشه وسیله پیشرفت ما..."
به این جا که می رسید شوهرش براق می شد:
 " فکر کردی ما شکنجه گریم یا بیمار روانی؟ نه جانم این وظیفه! است....تازه اونا که اینکارا را می کنن می دونی کيا هستند؟ "
ـ " کیا هستند؟ "
ـ " همین خرابکارا را می گم و جوونایی که آلت دس اونا شدن. "
و پریسا، به این جا که می رسید کلافه می شد. چون بنظر نمی رسید که شوهرش کوتاه بیاید. برای این که به این دعوای بی هوده خاتمه دهد، دستش را روی گوش هایش می گذاشت و می نالید:
 " من از این چیزها سر در نمی آرم، هر طور که تو می گویی. "

به شعله های هيزم شومینه خیره شد. حالا می فهمید چرا هر وقت اسم دوستای دانشجویی اش را پیش او می آورد، شوهرش با عصبانیت می گفت:
 " اونا لیاقت دوستی ندارن. "

کاش سیاوش زودتر از اینا به فکر می افتد خودش را از این مخمصه در ببرد. خدا کنه تو این مدت اتفاقی برایش نیفتاده باشد.
یک بار دیگر صدای مهیب تندر او را از جا پراند. همزمان چند بار صاعقه تو آسمان زده شد و درخشش نور سفیدی بیرون را روشن کرد. به دنبال آن صدای شکستن درختی را شنید. حتا شاخه های آن را ديد که روی پنجره افتاد. با چشم های سیاه ترسان به قاب پنجره  خیره شد. هنوز چیزی نگذشته بود که نور چراغ ها ضعیف شد. بعد هم، خانه در خاموشی مرگ آوری فرو رفت. تنها شعله های بی جان شومینه بود که نور آن به سختی اطراف خود را روشن می کرد. حدس زد شکسته شدن درخت؛ باعث قطع سیم های برق شده است.

صدای هورهور شوفاژخانه هم از کار افتاده بود و خانه در سکوتی وهم آور فرو رفت، و این موضوع ترسش را تشدید کرد. حتا احساس کرد زوزه باد واضح تر به گوش می رسید. بدتر از آن صدای رگبار باران بود که مثل سوزن توی مغزش فرو می رفت و جانش را به لب رسانده بود. نفهميد چه مدت از ترس بی حرکت نشسته است.  به خود آمد و فهمید نشستن روی مبل فایده ای ندارد. چه بسا تا مدتی سیم های برق درست نشوند.  شعله شومینه لحظه به لحظه بی فروغ تر می شد و شب خودش را به درون خانه می کشید. آنوقت با خاموش شدن آتش شومینه؛ علاوه بر سرما؛ خانه هم تاریک می شد. با دشواری برخاست تا از توی زیرزمین چند تکه هیزم بیاورد و توی شومینه بریزد.

فندک را روشن کرد و به آرامی به سوی زیرزمین راه افتاد. شعله فندک به سختی جلو پایش را روشن کرده بود، در عوض سایه لرزانش را که چند برابر خودش بود، روی دیوار بتونی بزرگ و کوچک می شد. بار دیگر چانه اش به هم خورد. به خودش تلقین کرد لرزش چانه اش از سرماست نه از ترس. قدم هایش را آهسته روی پله می گذاشت، مبادا بخاطر تاریکی بیفتد.

به زیر زمین که رسید؛ متوجه شد کف آنجا خیس است و آب باران به آنجا هم سرازیر شده است. ترسید کُنده ها خیس شده باشند. می دانست آن ها روی زمین؛ نزدیک سرداب چیده شده است. با احتیاط و همانطور که مواظب بود، آب توی کفش هایش نفوذ نکند، خودش را به آنجا رساند. نور فندک را جلو برد تا بهتر ببيند. اما یکباره چشمش به در سرداب افتاد که باز بود. از این موضوع تعجب کرد، فکر کرد حتما شوهرش یادش رفته است، آن را ببندد. اما چگونه ممکن است. او به سرداب حساسیت عجیبی داشت. به طوری که هیچ وقت اجازه نمی داد به آنجا نزدیک شود، چه رسد به این که بگذارد کسی برود و توی آن را ببیند. اوایل چند بار که کنجکاوی کرد و پرسید آنجا چی دارد. بهانه آورد که اسلحه و مواد و مدارک نظامی نگهداری می کند و رفتن  به آنجا خطر دارد. او هم زیاد پاپیچ نشد. به طوری که بزودی به خودش قبولاند که هیچ وقت نزدیک سرداب نرود و راجع به این موضوع با شوهرش جر و بحث نداشته باشد.
مدتی طول کشید تا به خودش مسلط شد. با این که تصمیم گرفت؛ چند تکه هیزم بردارد و برگردد، اما کنجکاوی باعث شد؛ نگاهی توی سرداب بیندازد. هوا را تو سینه فرو داد و کمی به اعصابش مسلط شد، و  آرام  اما با کمی با دلهره قدری بیشتر در سرداب را باز کرد. بعد هم شعله فندک را توی تاریکی قیرگون سرداب فرو برد. اول فقط سایه های چند میز و صندلی را تشخیص داد. اما همین که سرش را بیشتر تو برد و شعله آتش را جلوتر آورد؛ توانست چیزهای دیگری ببيند که روی ميز بود. کوشش کرد بر ترسش مسلط شود  و نزدیکتر برود. کنجکاوی ترس را پس زده بود. خوب که دقت کرد، تعداد زیادی کتاب ديد که به طرز نامنظمی روی میز ریخته شده بود. نور فندک را روی کتاب ها چرخاند. یک باره چشمش به پوشه ای افتاد؛ شبیه آن که سیاوش روز مزار خواسته بود بهش بدهد. فقط گوشه ای از جلدش پاره شده بود. لکه ای هم روی آن دیده می شد، لکه ای شبیه خون. به خودش تلقین کرد که فقط شباهت ظاهری است. اما  درد مبهمی قلبش را در چنگ گرفت. با چشمانی از حدقه بیرون آمده به پرونده خیره شد. خواست آن را با دقت بيشتر نگاه کند، که صدایی را شنيد. گوش هايش را تيز کرد، اما فقط ریزش باران و زوزه باد می آمد. بار دیگر نگاهی به پوشه انداخت. اما باز همان صدا را شنید، این بار واضح تر و نزدیک. انگار صدای قدم های کسی بود که از پله ها پایین می آمد. درست بود، صدای قدم هایی بود که برایش آشنا بود. یک باره فهميد اگر شوهرش باشد، او را نباید توی سرداب ببیند. می دانست اگر شوهرش باشد، بدجوری عصبانی می شود. سراسیمه از آنجا بيرون آمد. هراسان چندبار نام شوهرش را صدا زد. کسی جواب نداد. بجای آن غرشی تندرآسا پنجره کوچک زیرزمین را لرزاند. هراسان به سوی پله ها دوید، اما از هول نرسیده به پله ها، پایش لیز خورد و روی زمین ولو شد. بعد هم فندک از دستش افتاد. صدای دردآلودی از دهانش بيرون آمد، در پی آن چند بار کمک خواست. اما خودش هم به زور صدایش را شنِید. نمی توانست از جایش بلند شود، انگار به زمین چسبیده باشد. از ناتوانی شروع به گریه کرد. به زودی بدنش از آب کف زیرزمین خیس شد و سردی شوم آن به تمامی بدنش نفوذ کرد.

مانند پرنده ای گرفتار در دام شکارچی، قادر به هیچکاری نبود. مغزش از کار افتاده بود. فقط با صدای بلند گریه می کرد. یکباره نور تندی روی صورتش افتاد، بعد هم دستی قوی بازویش را چسبید. از ترس نزدیک بود قلبش از سینه بزند بیرون. اما همین که صدای شوهرش توی گوشش پيچيد، کمی جان گرفت و نیم خیز شد. ابتدا فکر کرد خواب می بیند، اما همین که وادارش کرد برخیزد، خودش را  کمی پیدا کرد. و با خشمی فرو خورده در مقابلش ایستاد. صورتش را از اشک پاک کرد.

شوهرش زیر بغل هایش را گرفت و وادارش کرد، بالا بروند. و چراغ قوه ای را که دستش بود، روشن کرد. نورش را انداخت توی صورتش،  با اخم پرسید:
"
زیرزمین رفته بودی چکار؟ "

بغض آلود جواب داد:
"
سردم بود؛ رفتم هیزم بیارم. "
ـ " توی سرداب که نرفتی؟ "
هیچی نگفت. در مغزش آشوب بود، وبا نا امیدی توی خودش فرو رفته بود. شوهرش با خشم توام با دلهره، دوباره غرید:
پرسیدم تو سرداب که نرفتی؟..."
خواست بپرسد؛ جزوه سیاوش آنجا چکار می کند، اما توان سخن گفتن نداشت. احساس کرد شوهرش می داند چه بلایی سر سیاوش آمده است. از ناراحتی دست هایش را روی صورتش گذاشت و با صدای فروخفته ای نالید:

"بگو کاری باهاش نکردی"

شوهرش چیزی نگفت. اما کمی کوتاه آمد. رفت کنار در ایستاد، تکیه داد به دیوار و او را نگاه کرد. نگاهی که بیشتر او را ترساند. دست ها را در جیب فرو برده بود، اما انگشت شست بیرون بود. آنوقت نزدیک آمد، بغلش کرد و آهسته در گوشش نجوا کرد:

"باور کن هیچکس نمی خواست این اتفاق بیفتد. مقصر خودش بود، خیلی لجبازی و یکدندگی کرد."

بوی بد دهان شوهرش همراه با واژه هایی که از دهانش بيرون می آمد؛ توی سرش پیچید. احساس کرد این صدای شوهرش نبود. همانی که روزی با عشق او معامله کرده بود. صدایش چه سرد و برنده بود، آنقدر که تا اعماق روحش فرو رفت. نمی دانست چکار کند، چگونه به زن عمو بگويد؛ شوهرش نه تنها کمکی نکرده که یکی از قاتلان اوست. فهميد از این به بعد؛ زندگی برایش معنایی نخواهد داشت. بیزاری کشنده ای درونش پیدا شد. ناخودآگاه سرش را بالا آورد تا برای آخرین بار صورت شوهرش را ببيند، اما نور زننده چراغ قوه مانع شده بود. با شهامتی که برای خودش عجیب بود، فریاد زد:

"اون نور لعنتی را برگردون. "

شوهرش چیزی نگفت، اما چراغ قوه را خاموش کرد. حالا نور شعله آتش شومينه روی صورت او را روشن کرده بود. به طوری که خطوط چهره اش مشخص تر به نظر می رسید. تا حالا او را چنین ندیده بود. قیافه ترسناکی پیدا کرده بود. با ترس از جایش برخاست و اندکی از شوهرش فاصله گرفت. بعد هم خودش را به آینه کمد رساند، پالتو پوستش را برداشت و با سرعت از خانه بیرون رفت. صدای شوهرش را پشت سر شنيد.

" توی این هوا سرد کجا میری؟."

جوابش را نداد و خودش را به خیابان رساند. همه جا تاریک و سوت و کور بود. با این که باران همراه باد و طوفان به سر و رویش می خورد، اما اهمیت نداد. از بودن در خانه همراه شوهرش بيشتر می ترسید. می دوید و بی هدف پیش می رفت. نرسیده به چهارراه، تصمیم گرفت خودش را به آن طرف خیابان برساند. نگاهی به اطراف کرد، ماشینی دیده نمی شد. تند راه افتاد، اما هنوز وسط خیابان نرسیده بود که چراغ های پرنور ماشینی او را نشانه گرفت. خواست برگردد، اما دیر شده بود. پیش از آن که در هوا پرواز کند، صدای ترمز ماشین توی گوشش پيچید. بعد هم دردی مرگ آور که تنها چند لحظه دوام آورد.

----------------------------------------------------------
زمستان 1386 آلمان