خانم منیرو روانی پور، در این
رابطه و پس از اتمام
کتاب، بیشتر نوشته است. که در سایتشان موجود است.
ولی چون هنوز کامل نشده، وجان کلام درهمین نوشته
مختصر است، در زیر آن را با هم می خوانیم
|
بازی آخر بانو |
|
منیرو روانی پور |
صحفه 46 این کتابم . همین امروز ازتهران به دستم رسید .شروع کردم به خواندن .صحنه اول حلوا گردانی گل بانومرا کنجکاو داستان کرد اما ...هر چه جلوتر امدم اشتیاقم کمتر شد .به سختی پیش می روم هیچ چیز دراین رمان ساخته نشده همه چیز مقوایی و بی بنیاد است .امیدوارم اشتباه کنم و رمان خودش را بالا بکشد .اما چند سئوال کوچک دارم تا زمانی که رمان را تمام کنم :
1- تکیه کلام می تواند جزو ویژگی یک ادم باشد اما شخصیت نمی سازد وقتی در دائی جان ناپلئون از زبان شخصیت داستان می شنویم که تا گور.آ...آ..این تکیه کلام باهمه چیز مش قاسم می خواند و اورا کامل میکند اما هیچ شخصیتی با جونم جونم ساخته نمی شود.
2 - این چه روستایی است ؟ روستای جنوب ایران که خودش دو قسمت می شود روستاهای کوهستانی و روستاهایی که کناردریا هستند یا روستایی درمرکز ایران است یا روستای شمال همه می دانند غیر از وجوه اشتراکی که میتوان در ابادیها دید اداب و رسوم و واکنشهای روستاهای مناطق مختلف ایران مثل لباسهایشان باهم متفاوت است این چه روستایی است که ساخته نمی شود. با اوردن دلو و اب کشیدن ازچاه که ما نمی توانیم روستا بسازیم نویسنده نمیتوانست حداقل سری به کلیدر یا جای خالی سلوج بزند
3 – این آقای مدیرکه داستان یک شهر را هم می خواند، چه طور از روستا خبر ندارد. فکر نمی کنید این آقای مدیر کمی خنگ است و پر مدعا.
4 - خلاقیت نویسنده فقط این است که چیز هائی را که همه می دانند و از عهد دقیانوس دهان به دهان گشته است به خورد خواننده بدهد و خواننده را ابله ببیند، مقصودم آنجائی است که نسا به کلمه خانم اعتراض می کند.
5 - چرا اینقدر توضیح واضحات می دهد نویسنده؟:
" نسا فکر می کند فاحشه ها خانم هستند..." یا
" همیشه نگران سرد شدن چای من است..."
ده بار که یک موضوع پیش پا افتاده را تکرار نمی کنند.
6 - دیالوگ در داستان و رمان کار برد های اساسی
دارد، و در بسیاری از موافع زحمت اصلی داستان را به دوش می کشد. مثلن در کارهای
همینگوی،
راحت می توانیم کار برد دیالوگ را ببینیم، اما اینجا دیالوگ در حد دیالوگ های
سریالهای آبکی تلویزیون است:
" ما عشایر برای هر دردی دوائی داریم و سال تا ماه هم بگی درد به سرمون می گیره،
نمی گیره "
7 - چرا نویسنده نمی تواند برای " شرم دخترانه " واژه دیگری یا توصیفی دیگر و یا کار نوئی ارائه دهد.
8 - نه تنها در ادبیات جهان که در ادبیات نوپای خودمان، بارها شخصیت هائی بوده اند که متن ذهن عریان و آشوب زده شان را به ما نشان داده اند. یعنی نویسنده " خشم و هیاهو" ی فاکنر را نخوانده؟ یا اصلن صادق چوبک را می شناسد؟ سیمین دانشور - عباس معروفی - هوشنگ گلشیری و...
راستش من هم مثل اهالی روستای ساخته نشده " بازی
آخر بانو " از دست زدن رفقا تعجب کردم، و راستش نمی دانم در چه انقلابی بوده که
آدمهای بی دین
توانسته اند برای بچه شان مراسم بگیرند. نویسنده نمی تواند مردم دو شقه شده و هار
شده از هجوم سنت را نشان بدهد و فقط به دو سه دیالوگ کلیشه شده
میان روستائیان بسنده کند.
تا این جا، تا صفحه 46 به سقوط ادبیات داستانی ایران تاسف می خورم. امیدوارم اشتباه کنم و باقی متن مرا متقاعد کند که خانم بلقیس سلیمانی نویسنده خوبی است.