پارسال بهمین مناسبت، این نوشته را منتشر کردم.
می بینید که، کماکان در بر همان پاشنه ای می چرخد که سالهاست در چهار چوب خاصی قرارش داده اند.
هیچگونه  تلاش، حرف، تهدید، تحریم و زور آزمائی، بین المللی هم توی کت این رژیم نمی رود، رژیمی
که  با خیزآب نارضایتی مردم، که به قدرت و ارتفاع " سونامی " است نیز روبرومی باشد.
  مملکتی که ده میلیون انسان زیر خط فقر دارد، و فقط 3 درصد مردمش مرفه و بی نیاز هستند، و 97   درصد
بقیه در منجلاب های فقر، نداری، بیکاری، گرسنگی، اعتیاد، و فحشا دست و پا می زنند، از این همه " تیر" های گوناگون " آخ " هم
نمی گوید....چه حامیان قدری باید داشته باشد
------------------------------------------------------------------------------------------
 

 22 بهمنی دیگر- 22 بهمن 1357 - 1386 .....29 سال حکومت جابرانه

محمود صفریان

بیست و نه سال است که از زندگی متعارف، زندگی مثل مردم سایر کشورها ساقط شده ایم، " به جرم تولد در ایران زمین "
29 سال است که زجرعالم را تحمل کرده ایم، و هر گونه اختیاری را از دست داده ایم. حتا فکر کردن را.
آن ها که در داخل اند از هر گونه آزادی محرومند، و آن ها که در بیرون هستند آواره هفت اقلیم اند. آیا می شود همه گناهان را چون طوقی " بجای  گردن خودشان که مقصرین اصلی هستند " به گردن مردم انداخت و با برچسب مضحک:
" خوشی زیر دلشان زده بود "
در صف اول مقصرین قرارشان داد، و دست را تکاند؟ بی توجه به این حقیقت که در مقایسه با مردم سایر کشورهای غربی از کدام " خوشی "  صحبت می کنند؟ با چنین معیاری، پس باید همه کشورهای به مراتب از ما نه تنها " خوش " تر که پیشرفته تر، و با مردمی " سیر " تر خیلی زود تر از ما انقلاب می کردند.
انقلاب از بطن محرومیت، فقر، نبود عدالت اجتمائی، عدم رعایت تقسیم عادلانه ثروت ملی، تبعیض همه سویه، فشار و پیگرد پلیسی، همچون نحوه عملکرد ساواک، زیر لوای توهین به شخص اول مملکت، و...بیرون می آید و نه بخاطر خوشی! زیاد، تا جائی که بزند زیر دل.
آن هائی که چنین می اندیشند و اعتقاد دارند که ملتی نمک نشناس، سیر، و سر شار از خوشی بودیم، تصور و اعتقادشان این است که ما مردم مثل دیوانه ها زد به سرمان و ریختیم در خیابان ها و انقلاب راه انداختیم. و به سران ممالک کلیدی گفتیم لطفن در " گواد الوب " جمع شوید و ترتیب انقلاب ما را که از خوشی دنبال غم و نا خوشی می گردیم بدهید. و به رادیو BBC دستور دادیم که بشود زبان و بوق ما. و به کشور فرانسه امر کردیم که " نوفل لوشاتو "  را
برای خمینی آب و جارو کند. و از همه مهمتر، از شخص اول مملکت خواستیم که بی درد سر از سر راه برود کنار، و ملک و ملت را به امان خدا رها کند و با گریه سوار هواپیما بشود و برود به آنجا که عرب نی انداخت. چون ما سیر و بی نیاز و خوش بودیم و ویرمان گرفته بود انقلاب کنیم. هرقدر گفت:
" به کوروش قول داده ام که آسوده بخوابد چون قرار است ما! بیدار باشیم "
تو کتمان نرفت. حتا گفت:
 خوب نیست، من یک عمراز مزایای این مملکت استفاده کرده ام، به همه خرهای مراد سوار بوده ام، حالا درست موقعی که باید کشتی طوفان زده ملک و ملت را با دستان با کفایت خود به ساحل نجات برسانم و مثل یک رهبر، یک فرمانده و یک کاپیتان، از خودم قاطعیت و مدیریت و بُر ِش نشان بدهم ، شما ملت خوشی زیر دلتان زده و مردمان تا حلقوم سیررا رها کنم و بروم. گوش نکردیم.

به راستی آنچه در کشورمان اتفاق افتاد، برای این بود که از چاله به چاه شویم؟ و بنیانی از آزادی و امنیت و زندگی متعارفی چون سایر ملل محروم شویم؟
و شبانه روز مجبور باشیم " از بیم جان " دروغ بگوئیم و فریاد بزنیم که به همه چیز رسیده ایم و دردی جز عاشورا وکاری جز گریه زاری و خود زنی نداریم. و زنانمان شاکر باشند که به حرمت و منزلت " نه بیشتر که  کامل " رسیده اند... و صدها مطلب و معضل دیگر. و هر 22 بهمن نیز در میادن شهر ها جمع شویم و از خوشی جامه بر تن بدریم. و بافی قضایا که می دانید.
و انتظار داشته باشیم