بیاد: جواد آذر

و....گداخت

شبنم جهانگیری

چنان ز سوز غمت  قلب بی قرار گداخت
که چشم  خسته ام ار درد انتظار  گداخت

به جرم عشق تو آن دم که سوی دار شدم
زمین به لرزه درآمد زترس و، دارگداخت

ز درد باغ چنان سینه ی هزاران سوخت
که چشم سرخ شقایش به لاله زارگداخت

دراین هوای نفس گیرجای قصه کجاست؟
که  از  نگفتن  آن  قلب  داغدار  گداخت

فضا فضای جنون بود و مرگ و ویرانی
که یک جرقه شررگشت وآن حصارگداخت

میان  آتش  و خون  ناگهان  کسی   نالید
" مهارصبرزکف رفت واختیار گداخت"

من  آن غزال  گریزان  ز دام    صیادم
که  از خیال  رهائی، گه  فرار گداخت

چوکولیان به هوایت به کوه ودشت زدم
ولیک پای امیدم  ز سوز  خار گداخت

چه  شد که باغ گل ِ یاس و مریم عشقم
ز یک  نگاه رقیبان عقده دار  گداخت؟

کدام  صاعقه عشق  مرا نشانه گرفت؟
که روح عاشقم از ذکر یاد یار گداخت

چنانکه " شبنم " عمرم به پلک همزدنی
زداغ حسرت یک شهر ِ بی بهار کداخت

رفیق راه من " آذر " کجاست کز غم او
نه جان من که دل سنگ ِ روزکارگداخت