سرگذشت مه آلود!

فرهاد عرفانی – مزدک


 
جاذبه ی شخصیتی و اندیشه بزرگان شعر ایران، گاهی آنچنان زیاد بوده است، که ما را از کنکاش در ابعاد زندگی این افراد، و چرائی کردار گوناگون ایشان، در عرصه های مختلف، دور کرده است. بعنوان مثال، ما همواره در بررسی تاریخ ادبیات ایران، با تخطئهء فرخی سیستانی یا قا آنی بعنوان افرادی مداح، روبرو بوده ایم، اما کمتر به چرائی مداح شدن این افراد، برخورده ایم.

گاهی نیز بسیار ساده پذیرفته ایم، که بخشی از شاعران، درباری و مداح باشند، و بخش دیگر، (( معترض ))، و در فقر و بیچارگی، کله پا شوند !

و اما حقیقت چیست؟ حقیقت اینستکه؛ داشتن یک زندگی معمولی، همراه با آرامش، در سرزمینی بنام ایران، هماره مشکل بوده است، چه رسد به اینکه در چنین سرزمینی، بخواهی بار ِ یک اندیشه را نیز بدوش کشی و حاضر نیز نباشی که به قدرت حاکمه باج بدهی !!

بغیر از مقاطعی کوتاه، شاعر و نویسندهء ایرانی، در سراسر تاریخ دراز این سرزمین ، هماره مجبور بوده است، در سخت ترین شرائط از نظر اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی ( و پس از ورود اسلام به ایران، از منظر فرهنگی ) بسر برده و به تنهائی، بار ِ خلاقیت، تولید فرهنگ، و انتقال اندیشه و هنر را، از نسلی به نسل دیگر، بدوش کشد!...

چه بسیار بوده اند شاعران بزرگ و با استعدادی که در زیر چرخ دنده های فقر، خرد شده و به باد فراموشی سپرده شده اند. چه بسیار شاعران ِ بزرگ ِ شورشگر و گردنکشی که، در زیر تیغ تیز جنایتکاران و حاکمان وحشی، گرفتار آمده، یا سر به راه آرمان انسانی خود داده، یا تن به خفت سپرده، ذلت را، به مدح نشسته اند!

در تاریخ سه هزار سالهء اخیر ایران، حتی برای مدتی کوتاه، مشکل می توان دوره ای را دید که، شاعر ایرانی، آزادانه بتواند دست بقلم برده، آنچه را در دل و سردارد، به زبان آورده و مکتوب گرداند. او همواره از جهات مختلف تهدید می شود، به زندان می فتد، شکنجه می شود، بر دار به رقص اش می کنند، پوستش می کنند و می سوزانندش، حکم ارتداد می دهندش ... تبعید می شود، ... از کار بیکار شده، کتک می خورد و خوار می شود! تو گوئی قرار است او سنگ زیرین آسیاب تاریخ این سرزمین باشد! دیوار او از همه کوتاهتر است. هر که از راه می رسد، اول مشت بر سر او می کوبد!! در هرم فرهنگ (( ضعیف کشی ))، در پائین ترین سطح قرار دارد ... و تنها زمانی از او یاد می کنند که در گور خفته باشد، آنهم اگر بلند اقبال باشد و از وی، چیزی به کسی ماسیده باشد!!!

از جملهء این شاعران، که به معنای واقعی، حال رقت انگیزی داشت و گاهگاهی حس ترحم و نفرت را، همزمان، در انسان بر می انگیخت، محمد حسین بهجت تبریزی، متخلص به (( شهریار )) بود!

شهریار، به معنای واقعی کلمه ، شاعری بدبخت و بیچاره بود! بیچاره از اینجهت که خودش هم تا آخر عمر نفهمید که چکاره است؟! کسانیکه با شعر و زندگی او و شخصیت احساساتی و حس لطیف و دوست داشتنی اش، از نزدیک آشنایند، می دانند که وی، تا چه حد ظریف و شکننده بود و آماده برای بالا بردن پرچم سفید !

شهریار، نماد و نمونهء شاعری است که، در تنگنای فشارهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی، آنچنان مچاله می شود که کیستی خویش را بطور کامل از دست داده و تبدیل به موجودی قابل ترحم می شود! موجودی که قدرت حاکمه، اول وی را لِه و خمیر می کند، سپس به شکلی که خود می خواهد ، در می آوردش، پس از آن، به ستایش ساخت دست خود می پردازد! از وی مجسمه می سازد، آرامگاه برایش برپا می کند و برای سالگردش، مراسم باشکوه! می گیرد و سطحی ترین مداحی های بی ارزشش را، بعنوان شعر ناب! به خورد خلق الله می دهد!... و از همه خنده دارتر، تعیین روز تولدش، بعنوان روز ملی شعر و ادب؟! است، آنهم در سرزمین بزرگان شعر و ادب جهان و کسانی از زمرهء رودکی و فردوسی و خیام و نظامی و حافظ و سعدی و ناصر خسرو ومولوی و عطار و سنائی و صائب و ... هزاران ادیب برجستهء دیگر!

ببینید خود او راجع به بزرگترین حماسه سرا و شاعر جهان چه می گوید؛

توفنده از او حميت و احساسات

داننده راز انفجار كلمات

افتاده به روي نقشه‌هاي جنگي

فرمانده جنگهاي فرهنگي ماست

خلاق غرور قوميت ما

او شاعر ايده آل ما فردوسي است

(ديوان ـ‌ج 2 ـ 1116)

..........................................

او شاعر قهرمان ما فردوسي است

او را قلم آن كرد كه شمشير نكرد...

او كاخ زبان پارسي كرد بلند ...

او شاعر ايده‌آل ما فردوسي است

تصوير كند عشق و فداكاري‌ها

والا منشي‌ها و فداكاري‌ها

تصوير كند مفاخر ايران را ...

(همانجا ـ ص 1118)

............................................

دنيا همه يك دهن به پهناي فلك

بگشوده به اعجاب و به تحسين تمام

با هر چه زبان و ترجمان دل و جان

در گوش تو با دهان پر مي‌گويند:

فردوسي و شاهنامه جاويدانند

(همانجا ـ 1121)

و اما در سوی دیگر ِ این شخصیت سازی واژگونه از شهریار، کسانی قرار دارند، که پلشتی های اندیشهء نژادپرستانهء خویش را، در پشت نام و زبان مادری وی، پنهان کرده، از او چیزی می سازند، که به هرکسی شباهت دارد جز شهریار! کسی که همواره به ایرانی بودن خود افتخار می کرد و بزرگان شعر و ادب پارسی را می ستود!

تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو

پور ايرانند و پاك آئين نژاد آريان

اختلاف لهجه مليت نزايد بهر كس

ملتي با يك زبان كمتر به ياد آرد زمان

گر بدين منطق ترا گفتند ايراني نه ايي

صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان

( ديوان ـ ج 1 ـ ص 352)

......................................

اين قصيدت را كه جوش خون ايرانيت است

گوهر افشان خواستم در پاي ايران جوان

شهريارا تا بود از آب، آتش را گزند

باد خاك پاك ايران جوان مهدامان

(ديوان ـ ج 1ـ ص 365)

..................................

در قعر هزار سالهء غار قرون

از كشور يادهاي يك قوم اصيل

كانجا قرق غرور قوميت اوست

يك منظره شكوهمندي خفته است

يك دورنماي دلفروز تاريخ

ايران قديم!

(ديوان ـ ج 2 ـ ص 1115)

بازماندگان و نوادگان سلطان سنجر، چنگیز و هلاکو و تیمور و خونخوارانی از این دست، که در کشور های همسایه و انگلیس و آمریکا لانه کرده اند، از میان هزاران بیت شعر زیبا و دلکش و عمیق شهریار به زبان پارسی، به یک شعر آذری وی، که بگفتهء خودش (( آنرا برای کسانی سروده است که بیسوادند و قادر نیستند فارسی را بفهمند و حافظ بخوانند ! )) آویزان شده، حیدر بابایه را تبدیل به بیرق عثمان می کنند، تا سیاست کثیف و ضد انسانی و استعماری خویش را، ملبس به نام شاعر دردمند روزگار کنند، تا بلکه برای خویش، و حرکت ضد ایرانی خویش، آبروئی بخرند و مردم ایران را بر علیه یکدیگر تحریک کنند!

حکایت شهریار، حکایت غریبی ست! حکایتی ست که آب به چشم آورده ، دل را به درد می خواند! شاعر و انسانی، که مچاله شده و خرد می شود و از عاشقی شوریده، به مداحی لهیده تبدیل می گردد! کسی که یکی از زیباترین اشعار پارسی در مورد (( پدر )) را سروده است، تبدیل می کنند به شاعری که زمخت ترین مدح را در مورد هاشمی رفسنجانی بسراید!

از شاعری شاد و عاشق پیشه، به شاعری غمگین و مداح تبدیل می شود، آنگونه که دل آدم به حالش می سوزد و آرزو می کند که هر چه زودتر بمیرد، بلکه کمتر خوار شود !!! این با کمال تأسف، حقیقت است!!! و چه حقیقت تلخی ...

حالا که بحث مردن پیش آمد! بد نیست خاطره ای را هم که زیاد بی ربط به این نوشته نیست، در اینجا بیاورم؛

روزی از روزها، دور و بر بیست سال پیش، به جهت عیادت استاد ابوالحسن ورزی، که در آنزمان کسالت مختصری داشت، به منزل ایشان در بهجت آباد رفته بودم. تاجبخش هم بود. برای استاد، تصنیف مرغ سحر را خوانده و با سه تار نواخته بود، برای همین وقتی من وارد شدم، ابوالحسن خان، سرحال بود....

استاد، چون از علاقهء من به هدایت مطلع بود، شروع کرد به تعریف خاطرات و ماجرا های مشترک خود با هدایت، که نمی دانم چه شد، که بحث شهریار و شرکت وی در کلاسهای احضار روح!، در ایام جوانی، پیش آمد، استاد گفت: (( او ( شهریار ) از اول هم آدمی خرافاتی! و متعصب بود. من و بقیه دوستان، هیچوقت نتونستیم با این ویژگی اش کنار بیائیم. ولی رویهمرفته، آدم با حال و با صفائی بود، باهم خیلی صفا کردیم... اهل بخیه بود!... )).

من گفتم:(( مدح او را در مورد آقا! خوندی؟)).

ورزی گفت: (( اتفاقأ چند شب پیش، ابراهیم ( استاد ابراهیم صهبا ) اینجا بود. صحبت همین شعرش بود. پیرمرد خیلی دلخور بود. می گفت این ممد حسین کی میخواد آدم بشه؟ نمی بینه مردم چقدر از وضعیت ناراحتند؟ باز می شینه این چرت و پرت ها رو سر هم میکنه...)).

من گفتم: (( میخوام در باره ش یک مقاله بنویسم ( با خنده ) به اسم شاعر شیره ای – مداح حرفه ای! )).

استاد در حالیکه سرفه می کرد و همزمان غش غش می خندید، گفت(( نه بابا، ولش کن. الان نه، بگذار برای بعد، شنیدم اینروز ها حالش زیاد خوب نیست، گناه داره! بگذار برای بعد...)).

...

یادش را گرامی می داریم،