|
ایران را سراسر حسینه میکنیم! |
|
زیتون |
وارد فروشگاه
میشوم. در و دیوار فروشگاه پر است از پرچمهای سیاه و منقوش به جملاتی در مورد
حماسه کربلا و عاشورا. از تمام بلندگوها صدای روضه میآید. صدای سینه زنی و
گریههای مردم. صدای روضهخوان خیلی وحشتناک است. مثل اینکه دارد عربده میکشد. و
هر چه عربدههایش بلندتر و گوشخراشتر میشود صدای گریه و سینهزنی بیشتر میشود.
من دارم از توی قفسهها جنسهای مورد نظرم را انتخاب میکنم. شیشهای را برمیدارم
روی برچسبش را بخوانم. صدای محیط فروشگاه قدرت فکر کردن و خرید را از من گرفته.
انگار دستهای سینهزنها به جای سینهشان مغز مرا نشانهگرفتهاند. به فروشندهها
نگاه میکنم. دختری پشت غرفهاش با حالتی عصبی گوشهایش را گرفته. بقیه هم دست کمی
از او ندارند. قیافهها بیمارند. میروم جلوی آن فروشندهای که گوشش را گرفته. از
او میپرسم چرا اینقدر صدای بلندگوها بلند است؟ چرا روضه؟ تازه گذاشتهاند؟
- نه، دوسه روزه از 9 صبح تا 9 شب صدای نکرهی این مردک را میگذارند. نمیدانم
فامیل صاحب فروشگاه است یا برای دولت خودشیرینی
وخوشخدمتی میکنه. دارم دیوونه میشم. حیف که به این کار احتیاج دارم و میدونم
چند روز دیگه که دههی محرم تموم شد، این مسخرهبازیها هم تموم میشه وگرنه یک
روز هم تحمل نمیکردم. خب آدم روضه بخواد گوش کنه میره حسینیه.
گفتم اتفاقا من هم نتونستم خرید درستحسابی بکنم. بذار ببینم میتونم کاری بکنم.
دختر ناباورانه نگاهی به من میکند. میروم به سمت زن و شوهر مسنی که با چهرههای
درهم کشیده دارند خرید میکنند.
- شما با این صدا میتونید راحت خریدتونو بکنید؟
هر دو انگار منتظر همچین سوالی باشند.
- نه ! شورش را درآوردن این احمقای بادمجان دور قابچین. آخه فروشگاه رو چه به
روضه. اونم با صدایی به این بلندی. صدای خوانندهشم مثل بوق حمومه.
- بریم پیش مدیریت بگیم؟
مرد از خدا خواسته:
چرا نه؟ بریم.
زن شوهرش را صدا میکند:
- خودتو تو دردسر ننداز غلامحسینخان!
- چه دردسری خانوم! نگیم اینا هر روز بدتر میکنن.
میریم پیش مدیریت.
- مگه اینجا حسینهست. ما با این سروصداها
نمیتونیم خرید کنیم.
- این حرفا چیه؟ محرمه. حضرت حسین اباعبدالله شهید شده.
- میدونیم و از این بابت متاسفیم. اما محیط فروشگاه جای این حرفا نیست. اگر خاموش
نکنید یا یک موزیک لایتتر نگذارید(اینو اون پیرمرد گفت) خرید نمیکنیم و میرویم.
نگاهی به چرخهای پر از خریدمان میاندازد.
قدری دیگر با او یکی به دو میکنیم که آخر راضی میشود که صدای روضه را چند درجه کم
کند. قابل تحملتر است. وقتی برمیگردیم زن غلامحسینخان لبخندی حاکی از رضایت و
عشق به شوهرش میزند.
- دستت درد نکنه آقا!
غلامحسینخان با لبخندی حاکی از غرور و افتخار چرخ خرید را برای زنش هل میدهد و
میرود سر وقت قفسههای دیگر.
دختر فروشنده مرا صدا میزند.
- دستت درد نکنه! نمیدونی چه خدمتی به ماها کردی.
- کاری نکردم. داشتم سرسام میگرفتم. من هر
جا احساس کنم باید اعتراض کنم میکنم. همه باید اینطور باشیم.
- اما ما جرأت نداریم...
دو دختر دیگر از غرفههای دیگر میآیند جلو. تقریبا دهانشان را میچسبانند به گوش
من.
- وای... چه کار بزرگی کردی. رسما داشتیم دیوونه میشدیم.
- خواهش میکنم.
میخندند و میروند سراغ مشتریهایشان. و من هم رفتم باقی خریدم رو بکنم.
وقتی سر صف صندوق میایستم. دختر غرفهدار را میبینم که میآید به صندوقدار چیزی
را میدهد و در گوشش پچپچی میکند و میرود.
خریدهایم را روی ریل صندوق میچینم. همه را قیمت میزند و آخرش بستهای کوچک که
برایم غریبه است میاندازد تو نایلون خریدم. بستهرا در میآورم.
- این مال من نیست. من اصلا از غرفهی لوازم آرایش چیزی نخریدم.
-این کادوییست از ما برای شما!
- کادو؟ از طرف شما؟ به چه مناسبت؟
- برای کم کردم صدای روضه. سه روزه که این بساط بود و هیچکس اعتراضی نمیکرد.
- ای بابا... من در درجهی اول برای خودم اعتراض کردم. (به شوخی اضافه کردم)حقوق
شهروندیام با این آلودگیصوتی پایمال شده بود.
- خوب مال ما هم شده بود!
- پس اجازه بده پولش رو حساب کنم.
- دیگه اسمش کادو نیست اونوقت.
و این شد که من برای اولین بار کادویی برای اعتراضم گرفتم. زیاد گران نبود.حدود
دوهزار تومان. اما خیلی مزه داد:
یاد خانمی افتادم که همسر یک روضهخوان
بود. اشک میریخت و تعریف میکرد چطور شوهر روضهخوانش سالی یکی دو زن را که از
طریق مسجد محل پیدا میکند، صیغه میکند و به آپارتمانی که بابت همین کار خریده
میبرد.
میگفت دلم نمیآید آبرویش را در محل ببرم. دندان روی جگر میگذارم و میسوزم و
میسازم...
جالب است که پیمانکارهایی که مناقصات تزئین ماه محرم با پرچم سیاه را میبرند همه عضو سپاه تشریف دارند... و چه بودجهی کلانی صرف این کار میشود...