|
زاینده رود |
|
شهره احدیت |
باید باشی، نیستی...
بالای رود، پرنده ها دور هم می گردند، و من در میان بال های سفید آن ها درون آسمان آبی تنها دو چشم سیاه را می بینم
که نگاهم می کنند.
از روی نیمکت سنگی همیشگی بلند می شوم، از دکه وسط پارک دو لیوان چای می گیرم و
دوباره سر جایم می نشینم. لیوان تو را کنار خودم می گذارم.
چای خودم را آرام آرام می نوشم. مثل همیشه خودم را به تو می چسبانم تا گرم شوم.
لیوان چای تو دستم را گرم می کند. باز به چشمهای سیاه بالای رود خیره می شوم. پرنده
ها می چرخند، و ناگهان توی آب شیرجه می روند.
دو هفته پیش با صدای گوینده اخبار از آشپزخانه بیرون دویدم و روی مبل هال ولو شدم.
گوینده اخبار از قول یکی، که لابد مدیرکل همه آب های دنیا بود،
می گفت:
"از پانزدهم بهمن ماه، دریچه های زاینده رود به مدت محدودی باز می شود"
شوهرم گفت:
" چیزی شده؟ "
گفتم:
" نه، انگار قلبم می سوزه "
دخترم قرص هایم را آورد. من زمزمه کردم:
" باید سری به دکتر خودم بزنم "
از آن روز هر روز قلبم درد می گرفت، و با هر درد انگار بهانه دکترش را...
امروز صبح توی اتوبوس نشستم و از ترمینال یک راست آمدم کنار زاینده رود.
یک سال پیش کنار رود، توی سوز سرما خودم را به تو چسباندم و گفتم:
" یعنی این معادله چه طوری حل میشه؟ "
به انگشتری دستم که خودت خریده بودی، نگاه کردی و گفتی
" حل نمیشه، فرشته حل نمیشه "
بعد به رود خیره شدی:
" مواظب انگشترم باش، اگه گم کنی، گم میشم ها "
به حرفت خندیدم. انگشتر را در آوردم و ژست گرفتم:
" بذار با زاینده رود بره "
دستم را محکم فشار دادی:
" خر نشو "
حالا انگشترت هست، اما تو یکسال است گم شده ای.
سرم را که به شیشه اتوبوس چسباندم، تمام راه بجای کویر، زاینده رود را دیدم و تو
را. همرات از خواجو تا سی و سه پل قدم زدم و جوانی کردم.
همسفرم پرسید:
" اصفهان آشنا دارین؟ "
چشمهایم را بستم تا لذت قدم زدن با تو را هدر ندهم. کویر پر آب بود
از ترمینال با شتاب آمدم کنار رود. روی همان نیمکت همیشگی نشستم و نگاهم به پرواز
پرنده ها خیره شد.
گفتی:
" آب که باشه پرنده ها میان بالای رود له له می زنن، برا همینه که شیرجه می رن و
نوک به آب میزنن "
هوا سرد و آسمان ابری است. گاه قطره ای باران روی صورتم می چکد. یک جفت از روبرویم
رد می شوند. مرد دستش را دور بازوی زن حلقه کرده است. سردم می شود. خودم را به تو
می چسبانم. لیوان چای تو دیگر گرما ندارد. کنار رود مثل همیشه به شوهر و بچه هایم
فکر می کنم و به تو.
جائی توی قلبم می سوزد. چشم هایم خیس می شوند. آسمان پر از چشم های سیاهی است که به
من خیره شده اند. لیوان چای تو در دستم یخ می کند.
چشم هایم را می بندم. اشک صورتم را خیس می کند. قلبم می سوزد. بلند نفس می کشم. عطر
تو فضا را پر کرده است. نفسم تازه می شود. چشم باز می کنم، دو چشم سیاه به من خیره
شده اند. باران می بارد.