وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم...
از یک ئی میل

( دختر نا بينائی بود که همواره از خودش نفرت داشت که نا بينا است.
 او از همه بدش می آمد بجز دوست پسرش، که او را دوست می داشت و همواره در کنارش بود.
دختر به دوست پسرش گفت:
" اگر می توانستم دنيا را ببينم، حتمن با تو ازدواج می کردم. "

روزی، شخصی دو چشم خود را به اين دختر پيشکش کرد. و در نهایت با پیوندی موفق بینائی  به دختر باز گردانده شد و او توانست همه چيز، از جمله دوست پسرش را ببيند.
پسر از او پرسيد:
" حالا که می توانی دنيا را ببينی، هنوز هم ميخواهی همسر من بشوی؟ "
 دختر درپاسخ نگاهی به دوست پسرش کرد و ديد اونیز نا بينا است.
آنطورکه پلک های او برهم افتاده بود دختر را نگران کرد. دختر دوست پسرش را بدین گونه مجسم نکرده بود.
 فکر اينکه برای بقيه عمربایستی به آن چشم های نابينا و با آن شکل پلک ها نگاه بکند برایش سنگین بود، لذا نپذيرفت که با او ازدواج کند و به او جواب رد داد.
 دوست پسرش ناچار او را ترک کرد و طی نامه ای، درحاليکه اشک در کاسه چشمانش جمع شده بود، برایش نوشت:
" گرامی دوست من ازخودت بخوبی مواظبت کن، به ويژه از چشمانت، چون آن چشم ها پيش از اينکه  مال تو بشوند مال من بودند " )