|
شاید... |
|
عباس صحرائی |
شاید روزی
قله را
قله محو و دود گرفته را
دماوند مهربان را
بتوانی
از خیلی دوره ها هم ببینی
شاید روزی
پیچ های امین الدوله
بر خواب هره ها
بوی دوست را
پرواز بدهند
شاید روزی
تک درخت باغچه کوچکمان
همراه با برف
و بادی که آن را
نوازش می دهد
گل یخ آشنا را
که سالهاست
دریغ کرده است
به بار بنشیند
و
با بوی یگانه خود
باغمان را
حتا در زمستان
با ما آشتی دهد
شاید روزی
بی سایه وهم
بی تکان از هر صدا
بی صفیر و نفیر
بتوانی
آرامش خانه را داشته باشی
شاید روزی
عاقبت بتوانی
آنطورکه می خواهی
باشی
و
اجبار تکرار
نداشته باشی
و در آن روز
می توانی
یاد مرا
فقط با یک آه
بر پیشانی ذهنت بنشانی