|
نيلوفر |
|
محمود راجی |
نيلوفر از دیوار سرد خانه، که سايه
های سياه آن را پوشانده است، خود را به سختي بالا ميكشد، تا شاید هرچه
زودتر برگ هاي پيش قراولش را به بستر گرم و نوازش بخش آفتاب بكشاند.
سرعت حركت نيلوفر محسوس نیست، و سالها طول ميكشد تا خود را به لبهی ديوار
برساند، و از خورشيد و گرماي پرتوانش بهره ببرد.
در اين سالها پيچ و تاب خوردنها و از ديوار بلند بالا رفتنها، چه بسيار حوادث كه
ريشهی ظريف و ضعيفاش را به فنا بكشاند و يا حداقل آن چنان بي رمقاش سازد، كه
توان جذب آفتاب را نداشته باشد، و به وصل نرسيده، زرد و ناتوان فرو افتد. در آن
صورت به اميد روزي ديگر، سر در لاك خود فرو میبرد، تا شايد از راهي ديگر، و در
زماني ديگر، دوباره تقلا كند و سر برآورد.
جوانك در گوشهاي از ديوار به تماشاي نيلوفر
نشسته است. چهارده، پانزده ساله است و در لباس سياه جثهاش ضعيف به نظر میآيد. در
چهرهاش نفرت، عصبيت، بيتفاوتي و خستگي هر دم جا عوض ميكند، و يا توامان ظاهر
ميشود.
بر ديواره و توی حياط خانه خزه و قارچ روئيده است، و بوي نا و كهنگي از هر گوشهاي
به مشام میرسد.
خانه تشکيل شده است از يک حياط، یک زیرزمین و فضای مسکونی اصلی که قديمیتر است و
حياطی کوچکتر با يک اتاق ِباز سازی شده که بوسيله دری از هم جدا شدهاند. در ِ ديگر
حياط کوچک به کوچه باز میشود.
در زيرزمين خانه چندين دالان تودرتو وجود دارد، كه مدام توهم جسورانه جوانك را دامن ميزند.
دوره گرد پير، با صدائي چند رگه، در كوچه، با كلام نامفهومي خريد خرت و پرتهاي قديمي را آواز ميدهد.
زني از فضای اصلی به حياط کوچک میآيد و دوره گرد را صدا ميكند. زن خود را با وسواس در چادر میپيچد. بعد در را بازميكند و دوره گرد را به درون خانه و از آن جا به دالاني در زيرزمين هدايت ميكند. در پائين پلهها صندوقی چوبي را نشاناش ميدهد كه باتسمههاي چرمي كلاف شده است. بر بدنه و در صندوق نقوش پهلواناني كنده كاري شده است، كه شمشير و سپر به دست، در حال جنگ هستند، ولي نقش دشمن پاك شده و نامشخص است.
دوره گرد، مرد پيري است كه پوست صورتاش زرد و
چروكيده و دندانهايش اغلب سياه يا ريخته است. او در صندوق را باز ميكند. لباسهاي
ترمه، عبا، قبا و لباده درهم و برهم در صندوق به چشم ميخورد. آنها را با كرختي و
بي تفاوت يك به يك وارسي مي كند، و در آخر ميگويد:
" خانم، دگمههاش كو؟ "
زن اصرار دارد دست و صورتاش را پنهان نگه دارد. هر چند از صدا و حركاتش ميتوان
فهميد كه زن مسني است. كمي پا به پا ميكند، و بعد از مکثی ميگويد:
" همين است كه ميبيني. "
دوره گرد وانمود ميكند كه تنها لباسها نظرش را گرفته است، و به صندوق علاقهی
چنداني نشان نميدهد. در ضمن با كلامي نامفهوم سعي ميكند از ارزش لباسها نيز
بكاهد. ولي زن، بدون دلواپسي و مقاومتي، با اولين قيمت گذاري دوره گرد راضي مي
شود.
دوره گرد میپرسد:
" چيزهای ديگری هم که در زيرزمين داريد، نمی
خواهيد بفروشيد، خانم؟ "
زن، قاطعانه، ضمن آنکه پول رامی گيرد، می گويد:
" نه آقا، جمع کن ببر."
دوره گرد صندوق را که برمیدارد، زن اعتراض میکند.
" کجا؟ صندوق را کجا میبری؟ "
" فقط برای لباسها که کسی آن همه پول نمیدهد خانم. "
" در هر حال صندوق مال شما نیست. بعدش هم کدام همه پول؟ "
" بدون صندوق که نمیتوانم این لباسها را ببرم."
دوره گرد قهر میکند. زن قهر میکند. بعد از آن که هر کدام دوسه بار قهر آشتی
میکنند. دوره گرد با دادن وجهی بیشتر زن را راضی میکند.
" سماور کهنه، مجمر، منقل، سينی، ... هرچه باشد خريدارم. "
زن پاسخ میدهد، نه آقا، و سپس به طرف در بزرگ
سالن می رد و به اندرونی می رود.
دوره گرد صندوق را به حياط میآورد و ضمن مرتب
کردن لباسها و گذاشتن خرت و پرتهای خويش در صندوق، چشماش به جوانک میافتد.
چشمان تنگ و کوچکش نظر وی را جلب میکند. كوچكي چشمان جوانك در قياس با ساير اعضاي
بدن وي كاملا محسوس است. گاهي هم به نظر ميرسد كه احول باشد.
" کلاس چندی؟ "
در مواقعي كه خوشحال است، تنها يك دم برقي در
چشماناش جاري و سپس محو مي شود. دوره گرد متوجه این تشعشع برقی زود گذر در چشمان
جوانک میشود.
" کلمات کتاب و تخته را میتوانی خوب بخوانی، دچار
زحمت نمیشوی؟ "
از صورت و چشمان وي نميشود فهميد كه عصباني
است، يا نه. چشمان جوانک حالت غضب میگيرد، ولی صورت با آن همراهی نمیکند. بعد به
حالتی نگاه میکند که نمیتوان چیزی از آن فهميد. در اوج عصبانيت، چهرهاش چون سنگ
بيروح ميشود. و هر چند حالت لرزش به خود ميگيرد، ولي لرزشي در آن مشاهده
نميگردد.
دورهگرد که اول فکر میکرد وی را عصبانی کرده
است، به اين نتيجه میرسد، که اشتباه کرده است. بعد از آن که طناب پيچی صندوق را
تمام میکند، میپرسد:
" چيزهای زیادی توی زيرزمين قايم کردهايد؟ تا حالا رفتی ببينی؟ "
جوانک همان طور به او زل زده و ساکت است. به هرحال، مثل اغلب مواقع، حالتهاي چهره و چشماناش با هم همخواني ندارد.
دورهگرد هنگام خارج شدن ازخانه، با دو مردی که
وارد خانه می شوند، روبرو می شود که هم طول وهم عرض هستند، ولی یکی از آن دو
مهربان تر از آن دیگری به نظر میآید. يکی از آن دو نفر میپرسد:
"چند خريدی؟ "
دورهگرد اشاره میکند و میگويد، پولش را دادم
به خانم، و سپس به سرعت دور میشود.
مردها به تندی وارد خانه می شوند. يکی از آنها
صدا میکند:
" مادر چند فروختی؟ "
آن ديگری در حالی که میخندد، میگويد،
" چه فرقی میکند، مگر بابتش پول دادی؟ "
و بعد از
مکثی میگويد:
" مادر پولی را که گرفتی، بياور اينجا. "
زن وارد میشود. چادر به سر ندارد. موهايش رنگ
شده است و لباسی روشن و گلدار پوشيده است. بر دستهای گوشتیاش چندين دستبند طلا
ديده میشود و از گردن سفيد و چروکيدهاش زنجيرهای طلا آويزان است. اسکناسهای
مچاله شده را میخواهد به يکی از آن دو بدهد، ولی ديگری پيشدستی میکند تا آن را
از دست زن بقاپد و اعتراض میکند،
" چه کار میکنی مادر، بده به من ، دو بار آخر که
جنس فروختی، به او دادی، بساش نيست؟ "
مرد دوم هم چنگ میاندازد. زن خيلی زود دستاش
را باز میکند و دو مرد سعی میکنند هر کدام قسمت بيشتری را برای خود بردارند.
جوانک وارد سالن میشود. دعوای دو مرد خاتمه
میيابد.
مرد اول:
" کجا بودی؟ "
جوانک به آن یکی که مهربانتر است نگاه میکند و
میگوید:
" توی حياط. "
مرداول:
" دروغ میگوئی، داشتی از پنجره ما را
میپائيدی. "
جوانک:
" نه به خدا، توی حياط بودم. "
مادر:
" ولش کنيد پسرم را، چه کارش داريد."
بعد دست
جوانک را می گيرد، و میبرد. هنگام خروج از سالن برمیگردد و میگويد:
" تازه، پسرم کاری به اين کارها ندارد. خودش را
داخل کار بزرگترها نمیکند."
و بعد لبخندی بر لباناش مینشيند.
به اتاقی وارد میشوند، جوانک با خوشحالی
میگويد:
"مادر، نيلوفر، نيلوفر دارد به پشت بام نزديک
میشود. "
لحظهای لبخند از لبان زن دور میشود، و بعد
نيشخندي میزند و میگويد:
" لابد بايد بيشتر کمکاش کنی. "
در چهره جوانک دوباره آن ناهمخوانی تجديد
میشود، و مردد میپرسد:
" يعنی چه طوری؟ "
زن دست او را میگيرد و از يک اتاق به اتاق ديگر
میبرد و درضمن میگويد:
" ظاهر اين اتاقها را من به اين شکل درآوردم. اين
پردههای سياه و سبز، اين شمايلها به اتاق رنگ و جلای عرفانی داده است. اگر اينها
را بردارم، میبينی که از ارزش خانه کم میشود. افسوس که نشد آن را بکوبم و از نو
بسازم. "
جوانک با کنجکاوی میپرسد:
" نيلوفر، نيلوفر چی؟ "
زن پاسخ ميدهد:
" آن هم همين طور، همه جاي اين
خانه قديمي است. همه چيز اين خانه بيارزش است. ساكنان قبلي هيچ كاري براي اين خانه
نكردند. فقط آن را ويران كردند. داشتن نيلوفر در اين خانه بي معني است، ناجور است.
"
جوانك هيجان زده ميگويد:
" ولي شما خودتان آن را
كاشتيد. "
" من؟ نه، نميدانم از كجا سبز شده است. "
كودك با شعفي كودكانه ميگويد:
" از وقتي من خودم را شناختهام ، نيلوفر آنجا
بود. فقط نميدانم، چرا به محض آن كه به نزديكي پشت بام ميرسد، يك شبه زرد و
پلاسيده ميشود. "
زن با تمسخر ميگويد:
" از وقتي خودت را شناختي؟
از كي خودت راشناختي؟ يعني ميداني چه بودي و چه هستي؟ "
جوانك با نگراني و اضطراب ميپرسد:
" چه بودم، مگر
چه بودم؟ "
زن پاسخ ميدهد:
" ما تو را از پرورشگاه آورديم. "
جوانك بدون آنكه منظور زن را درست فهميده باشد،
ضمن ناباوري ميگويد:
" من خيلي با اين خانه انس دارم. مثل آن كه هميشه
در همين خانه بودم. همه جاي خانه يادم هست، تمام اين خانه و اثاث زيرزمين را..."
زن با خشم حرف او را قطع ميكند، و مي گويد:
"
اثاث زيرزمين را؟ مگر توي زيرزمين هم رفتي؟ "
جوانك از لحن تهديد آميز و غضبناك زن لب فرو
ميبندد.
زن دوباره به تندي ميپرسد:
" مگر توي زيرزمين هم
رفتي؟ كي رفتي؟ "
جوانك جوابي نميدهد.
زن او را به حياط کوچک و به اتاقش ميبرد، و
ميگويد،:
" همين جا بمان تا فردا پسرهايم تكليفت را روشن كنند."
بعد اتاق را ترك
ميكند و در را پشت سرش محكم ميبندد.
" باز در اين اتاق تنها ميمانم. چه شبها كه با اضطراب، نگراني، و با خاطراتي تلخ و شيرين در اين اتاق خوابيدهام. افكار دور و درازي داشتهام. فكرهائي كه مثل رشتهها و طنابها ميماند، مثل پارچههاي سفيدي است كه لوله شده باشد، و به هم گره خورده باشد. دنبالهی رشتهها در جنگل و پشت درختها پنهان است. نميدانم كسي يا چيزي آن را نگهداشته باشد، يا دنباله آن را بريده باشد. هر شبانه روز يك خاطره و يك رشتهی به هم پیوسته است، كه كشيده میشود به جنگل يا به دريا. جنگل كجاست؟ جنگل دوراست. دريا چيست؟ دريا كجاست؟ دريا هم دور است. شبهائي كه در حياط ميمانم به آسمان، به ستارهها خيره ميشوم. چرا همهی چيزهاي آشنا، غريب، و همهی چيزهاي غريب، آشناست. هر چند آشنائي دائم نيست. مثل رشتهاي است كه گوئي يك جائي از آن بريده شده باشد. بعضي شبها از مادر ميخواهم كه پيش من باشد، ولي او نميماند. هميشه مرا تنها ميگذارد و ميرود. صبحها كه بيدار ميشوم، همه خواب هستند. اكثر شبها سر و صداي آدمهاي بسياري را ميشنوم. يك شب كنجكاو میشوم، كه به سالن بروم، ولي به محض خروج ار حياط و نزديك شدن به سالن، داداش قهرو مرا ميبيند و كتكم ميزند و به زور به اتاقم ميفرستد. آن شب بسيار گريه میكنم. نمیفهمم چرا كتكم میزنند. روز بعد شكايتاش را به مادر میكنم. راستي منظور مادر از اين كه ميگفت، مرا از پرورشگاه آورده اند، چه بود؟ "
توی اتوبوس، مثل يک اتاق، دورتا دورش دو سه رديف تاقچه است. روی تاقچهها شيشههای کوچک و بزرگی چيده شده است. بيرون اتوبوس، مثل صحرا و بيابانی با تپههای کوچک و بزرگ است، جادهای ديده نمیشود. بوتههای خار خشک در تمام صحرا ديده میشود. توفان شن، بوتهها را میلرزاند و آنها را جاکن میکند. اتوبوس راه نمیرود. به نظر نمیآيد که در حال حرکت باشد ولی مدام میلرزد و کج و راست میشود. طوری کج و کوله میشود که گويا در حال حرکت است و پستی بلندیهای مسيری را می پيمايد که اين همه تکان میخورد. تکانها که بيشتر میشود، شيشهها از تاقچهها میافتند و با صدای ترسناکی می شکنند. از درون آنها مايع لزج و کپک زدهای به سنگينی کف اتوبوس میريزد.
نيمههاي شب جوانك از اتاقاش خارج ميشود و به طرف حياط اصلی میرود. خواب آلوده است. همهی چراغهای فضای اصلی روشن است. ولی او جرات نمیکند به آن جا نزديک شود. سرما و تنهائی، اما او را به آن طرف میکشاند. از پشت شيشهی قابهای کوچک چوبی به درون سالن و اتاقها مینگرد. غريبههای بسياری در لباسهای قشنگ و زيبا در گوشه و کنار و پشت ميزها ديده میشوند که سرگرم حرف زدن، خوردن و خنديدن هستند.
صبح شده، نشده از اتاق خارج ميشود. مِه سنگيني
خود را تا ارتفاع پائين، تا نزديك زمين كشانده است. در حياط سراغ نيلوفر ميرود.
ساقه نيلوفر پائين افتاده است. فاصله اش از پشت بام زياد و چند جايش هم بريده شده
است. دوان دوان به طرف سالن ميرود. بين راه يكي از برادرها را ميبيند، هيجان زده
مي گويد:
" داداش، نيلوفر، نيلوفر افتاده و ساقهاش بريده
شده است. "
مرد با تهديد ميگويد:
" به تو چه كه افتاده است."
و سپس سيلي محكمي به صورتش ميزند.
جوانك به گريه ميافتد. از سروصدايش زن از اتاق
خارج ميشود. جوانك به طرفش ميرود. زن با اعتراض ميگويد:
" باز كه جيغات درآمد. "
جوانك هقهق كنان چيزي ميگويد كه مفهوم نيست.
زن ادامه ميدهد
" خيلي بد شدي، همه جا سرك ميكشي، زيرزمين
ميروي... "
مرد حرف زن را قطع ميكند، و خشمگين فرياد
ميكشد:
" چي؟ زيرزمين رفتي؟ مگر نگفتم حق نداري سرخود
هرطرف بروي"
بعد لگدي به جوانك ميزند، و ادامه ميدهد:
" همين الان تكليفات را روشن
ميكنم. ديگر نيازي به تو در اين خانه نيست. تو با شرايط جديد جور نخواهي شد. "
ساعتي بعد مرد با جوانك از در خانه خارج ميشود.
مرد با ديدن وضع هوا زير لب ميگويد:
" چه مه غليط بيموقعي. "
با اين مه سنگين مشكل مي شود در چند متري چيزي را تشخيص داد. آدمها كه از كنار هم رد ميشوند، چون اشباح و اوهام به نظر ميآيند، كه رقص كنان ميگذرند. خانهها مثل طرحهاي مدادي، روي كاغذ نقاشي درهم و برهم كنار هم چيده شدهاند. وهم خانهها، كوچهها را تنگ و بنبست ميكند. وهم كوچهها هيچ كس را به هيچ راهي نميبرد.
جوانك از هزار كوچه و خيابان ناشناس به دنبال
مرد ميدود. در چهرهاش دلواپسي و اضطراب مشاهده میشود. و در دلش يادهای کهنه يك
حادثه بيدار ميشود. در نگاهش، اما رويش روشن يك راز پهلو ميگيرد.
مرد از جلو و جوانك از پي او روان است. مرد از
چيزي صحبت ميكند، كه جوانك خوب نميشنود، ولي در بين آنها كلماتي چون صندوق،
زيرزمين، نيلوفر، تعويض پردهها، تغيير فرم خانه، نفاشي ساختمان و... شنيده ميشود.
مرد و جوانك وارد ساختماني ميشوند. در آن جا
مرد با يك نفر صحبت ميكند.
بعد از چند لحظهاي متصدي به التماس ميگويد:
" ولي بودن در آن خانه منوط به نگهداري كودك بود.
نميشود شما درآن خانه باشيد و مالك اصلي..."
مرد كلام متصدي راقطع ميكند، و ميگويد:
" او نميتواند با شرايط جديد خودش را هماهنگ كند. بيتربيت و فضول است. بيش از حد
خودش گستاخ است "
متصدي ميگويد:
" شما كمي گذشت و مسامحه داشته باشيد،"
او هم سر به
راه ميشود، من با او صحبت...
مرد باز حرف او را قطع ميكند و پرخاش ميكند و
ميگويد:
" لازم نيست روي حرف من حرفي زده شود. اين جا من
تعيين ميكنم، چه درست است، و چه غلط."
متصدي با دستپاچگي و خجالت ميگويد:
" ولي روز اول قول و قرارمان..."
مرد در ضمن آن كه خارج ميشود، تهديد كنان
ميگويد:
" قول و قراري در كارنيست... "
بعد از چندي به اشارهی مرد متصدی، جوانك را به
اتاق ديگري ميبرند.
-------------------------------------------------------------------------------
moraaji@hotmail.com