|
نان شب |
|
لاله ایرانی |
آقا وجود پاک مرا چند می خری؟
" به به! چه چشم ناز و قشنگی چه دختری!
چرخی بزن ببینمت آیا مناسبی؟
اسمت چه بود؟
اهل کجائی؟
ندیدمت..."
دختر با هراس و دلهره:
ها؟...چی؟...
اهل حدود چند خیابان عقب ترم...
نزدیک نانوائی سنگگ، نه بربری...
" دستات چه کوچکند، ببینم...
بچرخ باز...
بد نیست!...چه کون قشنگی....عجب پری... "
چیزی نمانده بود که از شرم دق کند،
زیر نگاه هرزه ی آن مرد مشتری.
" ...کمتر حساب کن!..."
و موبایلش:
"...امشب بیا به خانه ی آقای اکبری..."
" زن هم مصیبت است! "
"...بله، چشم ، آمدم..."
هی گفت مادرم که:
" چرا زن نمی بری..."
از خیر او گذشت و فقط گفت:
"...حیف شد..."
" امشب برو سراغ خریدار دیگری"
دختر به فکر نان شبش بود...
داد زد:
"...آقا مرا به قیمت کمتر نمی خری؟..."