شکوفه آذر، متولد آبانماه 1351 تهران است،
و از سال 1374 در کار نوشتن مقالات ادبی
است.
روزنامه نگار است. ولی در زمینه های مختلف
طبع و استعداد آزمائی کرده است.
در سال 1382 با نوشتن قصه ی ساده ای از
عشق با نام:
شاید هوس کنم تو را بخورم
به حیطه ادبیات کودکان نیز گام می نهد.
با هم سفر نامه های  او را بخوانیم.
shokofeh.azar@yahoo.com 

 قسمت دوم - سفر نامه

از تهران تا هند

كابل و كنسول مهربان ايرانى

شکوفه آذر

هفته پيش نخستين شماره از سفرنامه اى را برايتان چاپ كرديم كه از سفر با پاى پياده دو دختر ايرانى و آمريكايى به مقصد تبت بود. ادامه سفرنامه را با هم مى خوانيم.

قرار بر اين بود كه همه سفر از طريق راه هاى زمينى انجام شود. اما تقدير بر اين بود كه از همان آغاز سفر ما زير وعده هاى خودمان به خودمان بزنيم! همه هراتى هايى كه با آنها آشنا شده بوديم به ما گفتند كه تنها يك جاده براى رسيدن به كابل وجود دارد كه آن هم جاده قندهار است و در قندهار هم امنيت نيست براى اينكه هنوز طالبان در آنجا به خرابكارى مشغول است. درست چند روز پيش از شروع سفر ما هم روزنامه هاى ايرانى خبر ربودن يك خبرنگار ديگر را در قندهار داده بودند. من حواسم بود كه اصلاً كارت خبرنگارى ام را رو نكنم. همانطور كه ربكا نبايد مى گفت آمريكايى است من هم نبايد مى گفتم كه خبرنگار هستم. اين طور مردم راحت تر به ما اعتماد مى كردند. بالاخره ما با هواپيما در حالى كه هيچ كدام تا آخرين لحظه بليت نداشتيم، به كابل رسيديم. خوب است بدانيد كه هواپيماى هرات- كابل چيزى شبيه اتوبوس هاى شهررى- شاه عبدالعظيم است كه هر وقت پر شد حركت مى كند و تاريخ و ساعت دقيقى براى حركت ندارد!

در فرودگاه كابل دوست دوران كودكى ربكا به نام لين با ماشين يكى از موسسه هاى زير نظر سازمان ملل به استقبال ما آمد. او و ربكا بعد از سه سال همديگر را مى ديدند. لين براى موسسه اى كه زير نظر سازمان ملل است در كابل كار مى كرد. آن طور كه لين توضيح داد، برنامه اين موسسه آماده سازى مردم افغانستان براى شركت در انتخابات اخير مجلس افغانستان بود... وضعيت اجتماعى كابل در مقايسه با ديگر شهرهاى اين كشور كمى متفاوت است. آنقدر كه افغانى ها به آن مى گويند: دولت كابلى! در كابل تعداد زنانى كه در خيابان ديده مى شوند از هرات بيشتر است. زن ها مى توانند بى حجاب باشند و با بلوز و شلوار در خيابان بگردند. اتومبيل هاى سفيد و بى سيم دار سازمان ملل مدام از اين سر شهر به آن سر شهر كابل در رفت و آمد هستند و با اين حال در تمام مدتى كه من در افغانستان بودم، حتى يك كارمند سازمان ملل را نديدم كه در ميان مردم و بدون اتومبيل حضور داشته باشد. شهر كابل چهره شهرى ترى دارد و مى توان در آن پاساژ لباس هاى كمى جديد تر هم ديد. زنان مانتو و شلوار پوش هم بيشتر هستند. يكى از اين زن ها كه روسرى اش روى شانه هايش افتاده بود به من گفت: «اين مانتو ها از ايران مى آيد. اغلب از مشهد!» كابل بازار عتيقه و صنايع دستى بسيار زيبايى هم دارد. خيابان مرغ فروشى يك سر اين بازار است. پارچه، تكه دوزى، زيورآلات، عقيق معروف افغانستان، گليم، قالى، ظروف نقاشى شده و ده ها چيز ديگر، چشم هر هنردوستى را به خود خيره مى كند و همه چيز ارزان است. به خصوص اگر بتوان با يك افغانى به بازار رفت، حتماً مى توان با پولى ناچيز لوازم بسيار ارزشمندى خريد.

چهار شبانه روز در خانه ويلايى و زيباى يك زن آمريكايى كه او هم براى سازمانى مشابه سازمان دوست ربكا كار مى كرد، همان اندك خستگى آغاز سفر را از تنمان به در كرد. به همان زودى لباس هايمان بو گرفته بود. گفتم كه چه بويى! همان بوى رايج در شهرهاى افغانستان. لين به ما گفت كه زن صاحبخانه حدود بيست سال پيش با همسر آمريكايى اش بر حسب اتفاق در افغانستان آشنا شده و چون هر دو عاشق افغانستان بودند، در همانجا خانه اى مى سازند و زندگى مى كنند و از چند سال پيش خانه خود را به ديگر كارمندان موقت سازمان ملل در كابل هم اجاره مى دهند. در اين خانه حدود ۱۵ زن و مرد آمريكايى و اروپايى اقامت داشتند كه هر كدام از آنها در يكى از زمينه هاى علوم سياسى يا اجتماعى تحصيل كرده بودند. در يكى از بعدازظهرها كه همه دور هم نشسته بوديم، بعد از اينكه در مورد ايران و اوضاع اجتماعى و سياسى آن صحبت ها و هيجانات و سئوال ها به پايان رسيد

مورد سازمان ملل و انتخابات افغانستان كه آن زمان در پيش رو بود، صحبت شد. من به فارسى پرسيدم و ربكا ترجمه كرد: «وقتى شما در ماشين هاى حفاظت شده سازمان ملل از اين سر شهر به آن سر شهر مى رويد، وقتى رستوران و استخر و... ويژه خود داريد و هيچ وقت رابطه مستقيم و نزديك با افغانى ها ايجاد نمى كنيد، چه طور مى توانيد آنها را بشناسيد و روى آنها در ايده هاى انتخاباتى يا فرهنگى اثر بگذاريد؟» لين كه دانشجوى رشته مديريت در آمريكا هم هست، گفت: «من مى دانم كه وقتى بيش از 80 درصد مردم افغانستان بى سواد هستند و در عين حال كانديداهاى انتخاباتى اين دوره بيش از  6000 نفر هستند در حقیقت ما سر خودمان را گرم می کنیم. ما نمی توانیم به میان مردم برویم چون واقعن احساس امنيت نمى كنيم.» يك مرد بوسنيايى نيز گفت: «ما اگر هم بخواهيم كه شخصاً با مردم ارتباط برقرار كنيم، از طرف سازمان اجازه نداريم. چون آنها براى ما احساس مسئوليت مى كنند. ما از محدوده مشخصى در شهر نمى توانيم خارج شويم و فقط يك روز در هفته مى توانيم به استخر يا رستوران هاى ويژه خودمان برويم.»يكى از آنها نيز با صراحت گفت: «من در اينجا هستم چون ماهانه 3000دلار مى گيرم و اين پول خوبى براى من است!»
• • •
من به ربكا گفتم: «مى خواهم به هر كشورى كه رسيديم، بهانه اى پيدا كنم و بروم به سفارت ايران در آن كشور و ببينم كه رفتارشان با من به عنوان يك زن ايرانى جهانگرد چه طور است! با كوله پشتى هايمان رفتيم سفارت ايران در كابل. راهم را از ميان ده ها افغانى كه جلوى كنسولگرى ما در كابل ايستاده و نشسته بودند، باز كردم و گفتم: «من ايرانى هستم و مى خواهم كسى را ببينم كه مرا در مورد مسير كابل به باميان راهنمايى كند.» به ما گفته بودند كه بخشى از اين جاده را هفته ها پيش سيل برده و نمى توان از آن عبور كرد. در كمتر از پنج دقيقه در آهنى بزرگ باز شد و ما با آن كوله هاى بزرگمان رفتيم تو. مردى كوتاه قد و سبزه رو با كت و شلوار خاكسترى جلوى ما بود كه ما را به اتاق مبله كوچكى راهنمايى كرد. خودش هم نشست. او كنسول ما بود؛ آقاى واحدپور. رفتار صميمى و بى تكلفى داشت و خيلى تند حرف مى زد. او تند و تند از ما سئوال كرد كه كى هستيم و اينجا چه كار مى كنيم و برنامه سفرمان چيست و وقتى خوب گوش داد گفت كه خودش هم اهل كوهنوردى است و اهل حال و از ديدن روحيه ما خيلى خوشش آمده. بعد گفت: «من دوست ندارم به شما بگويم كه افغانستان خطرناك است و ديوانگى كرديد كه اينجا آمديد، اما فقط بهتان مى گويم كه هواى همديگر را داشته باشيد و در مواقع خطر همديگر را تنها نگذاريد. همين.» هنوز 15 دقيقه از ديدار ما نگذشته بود كه او از اتاق بيرون رفت و دوباره برگشت و دستش را دراز كرد و در دست هاى من معادل 100 دلار پول افغانى گذاشت! و گفت: «دوست دارم به حركت قشنگ شما، كمك كوچكى كنم.»

28-مهر-1384