آن جان طرب پیشه

محمود کویر


 لندن. شهر موزه و تاریخ. موزه ی بریتانیا. دور هر بخش جشمی می گردانم:
بخش هند: مجسمه های رقصان. زنخدایان شادمان. همه چیز از خدا تا انسان در رقص و طرب.
بخش چین: فیلسوفان. بوداهای خندان. کنفوسیوس. چای. ابریشم. برنج.
بخش یونان:انگور. خدایان عاشق پیشه. شراب. تئاتر. کمدی.
بخش مصر: دوزخ. بهشت. مومیایی. مرده. تابوت. کار. کشت و ورز. حساب. نیل
بخش ایران باستان: عظمت. مهربانی. لوحه ی حقوق بشر. بهشت تخت جمشید با درختان سنگی.آناهیتا. میترا.پیدایش خط. شهر. پست.
زیرزمین: بخش اسلامی( که بیشتر آن از ایران است. از ابتدای اسلام تا دوران صفوی): ورودی سالن چند تابوت سنگی. سنگ قبرها.بازی شگفت هنرمندان از ناچاری با خط. قندیل. مسجد. اشکدان. شمشیر. قمه.
هزار سال تاریخ هنر در ایران: نه مجسمه. نه تئاتر. نه موسیقی. نه نقاشی. نه شادی. نه جشن.
یک سالن در این بخش فقط شمشیر است و خنجر و گرز و طوق و علم و کافرکوب و زنجیرو قداره و قفل.
هزار سال گریه و اشک. و ما اندک اندک شادی و خنده و زندگی را از یاد بردیم.مهر بر لب. بر چشم. بر گوش.

در فرهنگ ما، شادی کردن و طرب، نشانه‌ی بی خردی دانسته شده و مطربان را عمله طرب خوانده و به آنان به چشم انسان هایی بی ارج نگریسته ایم. چرا؟ این همه موی کندن و مویه کردن و روزهای عزا و سوگ از برای چیست؟ این فرهنگ مرگ پرستی و شهید پروری از چه رو در میان ما تا این اندازه نیرو دارد؟

در این سرزمین که نبردهای داخلی ستم کاران و قدرت طلبان از یک سو و هجوم های بنیان کن خارجی از سویی، راه را بر ریشه کردن و امن و امان و آرامش بسته است؛ بوده اند عاشقان و خردمندانی که آتش جانشان را در سیاهی برافروخته اند تا زندگی و نور و سور و شور نیرو گیرد. یکی از این انبوه دلیران و شیدایان مولاناست. آن جان طرب پیشه. بیایید از ایوان او به مهتابی زندگی بنگریم:

***

مرا جان طرب پیشه ست، که بى مطرب نیارامد
من، این  جان  طرب  جو را    نمیدانم    نمیدانم

به موج موج ترکیب ها و واژگان در دریای غزلیات مولانا بنگریم:مطرب عاشقان،مطرب شیرین نفس،مطرب جانی، مطرب دلربا،مطرب ربابی، مطرب معانی،مطرب خوش نوا،مطرب عارف، مطرب مشتاقان،مطرب عشق، مطرب معرفت،مطرب ظریف، مطرب روح، مطرب دل،مطرب ناهید، مطرب شیرین قدم، مطرب زیبارو،مطرب مهتاب رو:

مطرب مهتاب رو، آنچه شنیدی بگو
ما همگان محرمیم، آنچه بدیدی بگو!
ای شه و سلطان ما! ای طربستان ما
در حرم جان ما، برچه رسیدی بگو!

مطرب و طرب؛ شه و سلطان، غلغل جان و زندگی مولاناست:

خانه‌ی  دل  باز  کبوتر   گرفت
مشغله   و  بقربقو  در   گرفت
بوطربون گشت و مه و مشتری
زهره‌ی مطرب طرب از سر گرفت

بوطربون است دل و جان مولانا.

جان  طرب پرست: او.
شمع طرب به دست او

و از همین روست که مثنوى مولوىنیز با کلام بی کلمه، با آواز نی آغازمیشود:

بشنو! این نى چون حکایت می کند
از   جدایی ها،   شکایت   می کند

ابیات مولانا به ویژه در غزلیاتش ، لبریز ازشور و نواى موسیقى است . این اندیشه ها ، همه گوهر طربند .

طرب منم ، طرب منم ، زهره زند ، نواى من

ازابیاتی که پس از مرگ بر سنگ گورش نوشته اند نیز نوای چنگ و دف و طرب به گوش می‌رسد:

نیا  بی دف  به  گور من  برادر
که   در  بزم خدا  غمگین نشاید

مرا حق از می عشق آفریدست
همان  عشقم  اگر  مرگم  بساید

منم مستی و اصل من می عشق
بگو  از  می بجز مستی چه آید

مولانا شیفته و شیدای زندگی است. ستایشگر و نیایشگر شادی و خنده و طرب است:

جمله  جهان  پرست غم  در پی  منصب  و درم
ما خوش ونوش ومحترم مست طرب دراین کنف

مست شدند عارفان مطرب معرفت بیا
زود  بگو رباعیی  پیش درآ بگیر دف

باد  به بیشه  درفکن در  سر سرو  و  بید زن
تا که شوند سرفشان بید و چنار صف به صف

بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمر
جنبش کی  کند سرش  از دم و باد  لاتخف

مولانا خطاب به انسان عاشق و شاد فریاد می زند که زندگی میدان شادی هاست:

ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
سوی عشرت ها روید و میل بانگ نی کنید
شهسوار اسب شادی ها شوید ای مقبلان
اسب غم را در قدم های طرب ها پی کنید
زان می صافی ز خم وحدتش ای باخودان
عقل و هوش و عاقبت بینی همه لاشیء کنید
نوبهاری هست با صد رنگ گلزار و چمن
ترک سرد و خشک و ادباری ماه دی کنید
کشتگان خواهید دیدن سربریده جوق جوق
ایها العشاق مرتدید اگر هی هی کنید
سوی چینست آن بت چینی که طالب گشته اید
این چه عقلست این که هر دم قصد راه ری کنید
در خرابات بقا اندر سماع گوش جان
ترک تکرار حروف ابجد و حطی کنید
از شراب صرف باقی کاسه سر پر کنید
فرش عقل و عاقلی از بهر لله طی کنید
از صفات باخودی بیرون شوید ای عاشقان
خویشتن را محو دیدار جمال حی کنید
با شه تبریز شمس الدین خداوند شهان
جان فدا دارید و تن قربان ز بهر وی کنید

راه زندگی، از میدان شادی ها می گذرد. غم و اندوه و موی کندن و مویه کردن را دوست نمی دارد. انسان باغی است که برگ و بار ، باران و بهارش شادمانی و لذت بردن است.آن شادی و سور و شور همگانی!

مطرب عشق ابدم ، زخمه عشرت بزنم

ریش طرب شانه کنم ، سبلت غم را بکنم

تا همه جان ، ناز شود ، چونکه طربساز شود

تا سرخم بازشود ، ِ گل زسرش دور کنم

***

پرده دل می زند ، زُهره ، هم از بامداد

مژده که آن بوطرب ، داد طرب ها بداد

بحرکرم کردجوش، پنبه برون کن زگوش

آنچه کفش داد دوش ، ما وترا نوش باد

شادی اما شادی همگانی است و با دانایی در آمیخته.خرد و دانایی باید شادی آفرین باشد. نوشدن و پویایی زندگی در طرب و شادی است:

تازه و خندان نشود گوش وهوش

تا زخرد در نرسد راز نو

این بکند زُهره ، که چون ماه دید

او بزند چنگ طربساز نو

برجه ساقى ! طرب آغاز کن

وزمى کهنه ، بنه آغاز نو

مطربان؛ شادخواران و شادمانان جهانند. مطرب آن است که شور و غلغله در جهان می افکند. که پویا و پایا ست. رودی است در حرکت. دریایی است در موج. مطربی هنری والاست.مولانا همه را مطرب می خواهد:

تومگو مطرب نیم! دستی بزن!

تو بیا! ما خود تو را مطرب کنیم

زندگی باید که عروسی و شادمانی هماره باشد. این آرزوی مولانا ست برای همه ی انسان ها:

بادا مبارک درجهان، سور و عروسی های ما
سورو عروسی را خدا ، ببرید بر بالای ما

زُهره ، قرین شد با قمر، طوطی ، قرین شد با شکر
هرشب، عروسی دگر، ازشاه خوش سیمای ما

این طرب و شادی در مثنوی و رباعیات مولانا نیز بسیار آمده است:

حاجت نبود مستى ما را به‌شراب‏
یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب‏
بى‏ساقى و بى‏شاهد و بى‏مطرب و نى‏
شوریده و مستیم چه مستان خراب

***

بی عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی عشق وجود خوب و موزون نشود
صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بی جنبش عشق در مکنون نشود

***

بانگ مستی ز آسمان می آید
مستی ز فلک نعره زنان می آید
از نعره ی او جان جهان می شورد
کان جان جهان از آن جهان می آید

در بینش مولانا، مطرب جهان زهره یا ناهید است. بیش از هر شاعری، مولانا از زهره سخن سر کرده است.تنها مولانا و حافظ را می توان شاعر زهره و ناهید دانست. در اشعار مولانا،زهره یا مطرب فلک، چنگ و چغانه می سازد . زنخدایی است که از گل آدم، چنگ و چغانه بر می سازد. ما همان چنگ و چغانه ایم: انسان ،موسیقی و طرب و شادی است :

زُهره عشق ، چون بزد ، پنجه خود درآب و گل
قامت ما ، چو چنگ شد ، سینه ما ، چغانه اى

***

زهره پرده دل می زند و رب العباد است:
روی خوشش چون بهار، خوی خوشش نوبهار
وان دگرش زینهار، او هو رب العباد...
گفتم: تو کیستی؟ گفت:  مراد همه!
گفتم: من کیستم؟ گفت: مراد مراد!

زهره به انسان می گوید که تو: ای انسان! خدایی! مولانا مقام انسان را تا بدانجا می‌ رساند که فوق فلک و همان دبستان انسانخدایی حلاج است:

تو آن نوری که با موسا همی گفت:
خدایم من، خدایم من، خدایم
بگفتم: شمس تبریزی کیی؟ گفت:
شمایم من! شمایم من! شمایم!

این روان انسان ، این زُهره و بو طرب درونست که بردهان انسان، به ترنم میآید و میخواند:

پرده‌ی دل می زند زهزه هم از بامداد
مژده که آن بوطرب، داد طرب ها بداد

***

من طربم ، طرب منم ، زُهره زند نواى من
عشق میان عاشقان ، شیوه کند براى من

عشق چو مست وخوش شود، بیخود وکش مکش شود
فاش کند چو بیدلان ، برهمگان هواى من

پس بر آنم که ببینیم راز این همه مهر و دلبستگی مولانا به زهره یا ناهید چیست؟

انسان زهره را، كه پس از ماه دومین جرم درخشان آسمان است، از زمان‌های پیش از تاریخ می‌شناخته است. در متون بابلی‌ها، سه هزار و پانصد سال پیش، از این سیاره نام برده شده است. بابلی‌ها این سیاره را ایشتار می‌نامیدند و تجسم زنانگی و الهه عشق بود. هومر شاعر و حماسه سرای یونان باستان ، ناهید را در اشعار خویش چونان زیباترین ستاره توصیف می کند و زیبایی آن را می‌ستاید. مصریان باستان بر این باور بودند كه زهره متشكل از دو جرم مجزاست و آن را در آسمان صبحگاهی تیوموتیری و در آسمان شامگاهی آُآیتی می‌نامیدند. یونانیان باستان نیز كه چنین باوری داشتند «ستاره» صبحگاهی را «آورنده نور» و «ستاره» شامگاهی را هِسپِروس یا «ستاره شامگاهی» می‌نامیدند. آنها در دوره هِلِنی دریافتند كه این دو، یك سیاره‌اند. هِسپِروس در زبان لاتین به «وِسپِر» و فُسفُروس به «لوسیفِر» ترجمه شد، واژه‌ای كه سپس برای اشاره به فرشته رانده‌شده از بهشت به‌كار رفت. رومی‌ها این سیاره را، به احترام الهه عشق ، ونوس نامیدند و یونانی‌ها هم آن را با الهه عشق خودشان،آفرودیت،یکی شمردند.

این سیاره در فرهنگ هندی به شوكرا،یا خالص و پاك، و در میان اخترشناسان چین باستان به تای‌په ، یا زیباروی سفید، مشهور است. در فرهنگ‌های خاور دوربه زهره «سیاره فلزی» می‌گویند. زهره، در آسمان سوم جا گرفته، در سنجش با توپال ها مس و رنگ آن سبز است، در سنجش با جانداران ورزا یا گاو نر است.

بومیان استرالیا آن را بارنومبیر می‌نامند كه پیام‌آوری از دنیای مردگان است و نیز پیام عشق و محبت زمینیان را به درگذشتگان می‌رساند. در ایران نیز از دیرباز این سیاره را ناهید می‌نامیدند. زهره نام عربی این سیاره است.

چنان برکش آواز خنیاگری که ناهید چنگی به رقص آوری (حافظ)

ناهید یا زهره‌ی چنگ‌زن، دارای ابرهایی است که سطح آن را غیر قابل دیدن می‌کند.ناهید از خیلی جهات مانند زمین است. دارای آتشفشان ها، «ناهیدلرزه» و کوهواره‌است. در آن زندگی غیر ممکن است. ناهید ماه ندارد.

پرندی زرد چون خورشید بر سر حریری سرخ چون ناهید در بر (نظامی)

ناهید‌را خواهر زمین نیز نامیده‌اند. سال ها دانشمندان فکر می‌کردند که در ناهید گیاهان و جانواران و حتا موجوداتی شبیه انسان وجود دارند. ناهید یکی از سیاره‌هایی است که می‌توان آن را به آسانی در آسمان پیدا کرد. ناهید گاهی 'ستاره شام' نامیده می‌شود. این سیاره درخشان بیش از هر سیاره دیگر، به زمین نزدیک می‌شود.. هنگام طلوع خورشید در مشرق دیده می‌شود و هنگام غروب خورشید در مغرب. این سیاره مانند تیر وماه دارای دوره کامل هلالی می باشد وهلال های آن هر 1.5 سال تکرار می شوند .

چون ناهید در یک سوی زمین و مریخ یا بهرام در سوی دیگر زمین نسبت به خورشید قرار دارند، ایرانیان باستان بر آن بودند که هستی از عشقبازی آن دو می روید و آفریده می شود:

از پی نقلان می بوسه خیز

چشک و دهان شکر بادام ریز

شکر و بادام به هم نکته ساز

زهره و مریخ به هم عشقبار (نطامی)

***

بیاور می که نتوان شد زمکر آسمان ایمن

به لعب زهره ی چنگی و مرّیخ سلحشورش. (حافظ)

در اسلام ، استوره ای است که در ارتباط با زیبایی، وسوسه انگیزی و اغواگری زن به وجود آمده است:

گویند هاروت و ماروت که نام ایشان در سوره بقره آمده است، دو فرشته بودند که خداوند آنها را به صورت انسان در آورد وبه زمین فرستاد تا راستی و درستی پیشه کنند و به داد حکم نمایند. روزی زنی به نام زهره شکایت از شوی خود نزد آن ها برد. عاشق زن شدند؛ سر باز زد و چون اصرار کردند، به ایشان گفت باید بت بپرستید یا قتل کنید و یا خمر خورید. خمر را انتخاب کردند که گناهش کمتر بود. چون در مستی زنا کردند و کسی در آن حال بر ایشان آگاه شد، او را کشتند تا رسوا نشوند. پس اسم اعظم را به آن زن آموختند و او به واسطه اسم اعظم قصد آسمان کرد. نگهبانان آسمان وی را منع کردند و خداوند او را به صورت ستاره ای مسخ کرد و در آسمان نگاه داشت.

چون زنی از كار بد شد روی زرد

مسخ كرد او را خدای و زهره كرد

(مثنوی معنوی)

در اوستا واژگانی به چشم مى خورد كه به هاروت و ماروت بى شباهت نیستند. آرتور جفرى در كتاب واژه هاى دخیل در قرآن، آن ها را با هئوروتات و امرتات در اوستا كه در فارسى جدید به صورت خرداد و مرداد درآمده اند، یكى دانسته است.

*

تمام تمدن های دنیا در کنار خدایان نرینه ایزدان مادینه ای هم داشتند . بیشتر آن ها خدایان باروری، زایش، عشق بودند. الهه باروری ستاره زهره یا ناهید یا همان ونوس یونانی بود که نزدیکترین سیاره به زمین است و به صورت ستاره ای پنج پر تصویر شده است.

آناهیتا یا زهره، یکی از مهمترین ایزد بانوان جهان کهن و ایرانی است. آناهیتا در فرهنگ ایرانی الهه باروری است. تصویر او در اساتیر زنی است در لباسی طلایی با تاجی طلایی که سینه راست خود را در دست می فشارد. در یک توصیف اوستایی، اردیسور آناهیتا یک دختر جوان زیبا رو و خوش اندام است که کمر به میان بسته است و راست بالا که یک لباس پر زر و زیور به تن دارد. در دست چپ او یک برسم و در دست راست یک گوشواره زرین است. برخی از پژوهشگران او را ادامه مادر آب هایی می دانند که در دوران ایلامی پرستیده می شد. این ایزد بانو در دوران آریایی ها و مزدیسنی تبدیل به یکی از همراهان اهورمزدا شد.اردیسور آناهیتا سرچشمه همه آب های زمین است. او سوار بر گردونه ای می آمد که چهار اسب آن را می کشیدند: باد و باران، ابر و تگرگ. آناهیتا سرچشمه زندگی، پاک کننده تخمه همه نرها، رحم زنان، تصفیه کننده شیر مادران و به دلیل نسبتش با زندگی یاور جنگندگان در صحنه نبرد بود.

در ادبیات اوستایی، آبان یشت یکی از بخش هایی است که به اردیسور آناهیتا اختصاص دارد.

شماری نیز او را با ایشتار بابلی هم ریشه می انگارند. ایشتار در سروده ای اینچنین تصویر می شود:وی از سحر و زیبایی و شهوت لبریز است. ایشتار الهه ی شادی, پوشاک عشق را پوشیده است, لبان او همچون عسل شیرین و دهانش آب حیوان است. اندامش زیبا و چشمانش رخنه گر و بیدار است. او دوست داشتنی و بخشاینده است. ایشتار خدابانوی نشاط عشق است و در استوره ی گیل گمش نیز حضور دارد.

آناهیتا در لغت فارسی به معنی پاک؛ بی آلایش و بدور از پلشتی است. او به بزرگی تمام آب های زمین است. در اساتیر زرتشتی آمده است که او نگاهبان سه نطفه زرتشت است که در آب دریاچه مقدس است . در برخی از عقاید میترایسم او را مادر مهر می دانند و واژه مهراب برای مهر به معنی جایگاه مهر از نام بانوی آب گرفته شده است. با این همه او مادر زمین نبود. چرا که در ایران بانوی ایزدی دیگری که از امشاسپندان بود؛ یعنی سپنه آرمیتی این جایگاه را داشت. در گذشته روز زن در تلاقی نام سپندار مذ و ماه سپندار مذ یعنی اسپند ماه روز زن بود که برابر با پنجمین روز اسفند ماه است.

روز ویژه فرشته در آبان روز( روز دهم) از ماه آبان بود. در این روز در کنار دریا،رودخانه،چشمه سارها به ستایش او می پرداختند . از این رو ناهید را آبان دخت نیز نامیده اند.

مرغابی و سرو، كه نماد آزادی و آزادی‌جویی است، از نشانه‌های مخصوص ناهید است. همچنین نیلوفر نیز به آناهیتا منسوب است. در فرهنگ ایران باستان روز آدینه، كه روز شادی و جشن است، به ناهید اختصاص دارد.

او در بلندترین طبقه¬ی آسمان جای گزیده است و بر كرانه¬ی هر دریاچه¬ای، خانه¬ای آراسته، با سد پنجره¬ی درخشان و هزار ستون خوش تراش دارد.

این فرشته بزرگ افزون دهنده گله و رمه، توان بخش گیاهان و رستنی ها ، فزاینده گیتی و دارایی و فزاینده کشور است.مردان و زنان را برای زایش پاک می سازد و دختران برای یافتن همسری نیک از او یاری می جویند.اوست که دارای فروغ کامیابی بوده، خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی را برگردانده و تیرگی را از ستارگان و اختران برطرف می سازد. در روایت ها آمده است که به هنگام زایش زرتشت ، آناهید مادر او را نوازش می کند و زرتشت پس از تولد در روی او و در روی پدر و مادر می خندد.

نام او در نوشته های اردشیر دوم پادشاه هخامنشی بسیار است. پیکره های او در سراسر ایران( زیباترین آنها در نقش رستم) در دوران هخامنشیان،اشکانیان و ساسانیان و سکه های آن دوران دیده می شود. پادشاهان ایران از زمان اردشیر هخامنشی تاساسانیان بایستی در پرستشگاه ناهید تاج گذاری می کردند . ایرانیان به نام او سوگند یاد می کردند:

به تخت و کلاه و به ناهید و مهر (فردوسی)

تازیان بتی به نام بی هید ساخته و آنرا به عنوان الهه آب در کعبه گذاشته بودند. برخی نیز او را با بت بزرگ کعبه یعنی عزا یکی می دانند.

معابد آناهیتا بیشتر در كنار رودها برپا می¬شده و زیارتگاه¬هایی كه امروزه با اسامی دختر و بی بی مشهور هستند و در كنار آن¬ها آبی جاری است، می¬توانند بقایای معابد آناهیتا باشند. برخی حتا سفره¬های نذری با نام بی‌بی را بازمانده¬ی آیین¬های مربوط به آناهیتا می¬دانند.

پرستشگاه های فراوانی به نام آناهیتا در ایران زمین ساخته شده بود که هنوز یادمان برخی از آنها مانند نیایشگاه همدان، کنگاور، کازرون ، اردبیل، پیرسبز میبد وجود دارد. بسیاری از آن ها نیز پس از اسلام تبدیل به زیارتگاه اسلامی گشته اند.

در روزگار باستان آناهیتا را با لقب بغدخت ( دختر خدا) می آوردند. این پیشوند با گذشت زمان تبدیل به بیدخت شده است که گاهی به تنهایی به جای سیاره ناهید یا زهره بکار می رفته است.هنوز هم نام چند شهرک و روستا در ایران بیدخت است.

***

آن چه تا اینجا آمد، نشان می دهد که:

مولانا ستایشگر شادی و شادمانی، طرب و خوشی در زندگی است.

مطرب یا ناهیدچنگی یا زهره را آفرین می‌ گوید .

مولانا نیز مانند دیگر مردمان این سرزمین، به آناهیتا که نماد آب و ترانگی و تراوت و شادی و عشق است احترام می گذارد.

مولانا از شادی و خرد چونان پایه های یک زندگی خوب یاد می کند.

شادی و موسیقی و رقص و آواز و دانایی و مهر و مدارا؛ رنگین کمان پرشکوهی است که بر پیشانه ی اشعار مولانا دیده می شود.

*

به پایان می برم با شعری منسوب به مولانا که رقص و شور و شیدایی کلمات است .طرب اندر طرب اندر طرب است:

ای مطرب خوش قاقا! تو قی قی و من قوقو

تو دق دق و من حق حق ، تو هی هی و من هو هو

ای شاخ و درخت گل! ای ناظق امر قل

تو کبک صفت: بوبو! من فاخته سان: کوکو!

***

پایان

پی نوشت ها:

خجسته کیهان در والس ادبی مطلبی پیرامون اروتیسم و استوره دارد که جلوه های گوناگون ونوس یا زهره را نیز نشان می دهد. بخشی از آن چنین است:ونوس یا سیاره ی ناهید یا زهره دارای سبملی است که در بیولوژی به عنوان نماد جنس مؤنث به کار می رود. همین سمبل( یعنی شکل دایره با یک بعلاوه چسبیده در زیر آن) نماد زنانگی نیز هست.

ظاهرا پیوند ونوس با سکس و زنانگی به دوره ی 266 روزه ی تقارن و سپس دور شدن این ستاره مربوط می شود که مشابه زمان بارداری انسان است.

در رم باستان ابتدا ونوس الهه ی مزرعه ها و باغها بود و بعدا به الهه ی زیبایی تبدیل شد. برای پرستش ونوس معبدهایی ساخته بودند و روز اول آوریل" ونرالیا" یا روز ونوس بود.

آفرودیت الهه ی عشق زنانه بود و سرزمینش شهوت و اشتیاق. آفرودیت زندگی اش را وقف شکار مردان کرده بود. او گاه هوسی شدید و مهار ناپذیر در زنان پدید می آورد. آرتمیس نیز الههی عشق بود، اما عفیف و باکره باقی ماند و شکار حیوانات را به شکار مردان ترجیح می داد. سرزمین آرتمیس مربوط به دختر بچه ها بود که هنوز بالغ نشده بودند و بعدا به سوی آفرودیت می رفتند.

دختران جوان پس از ترک سرزمین آرتمیس در تمام طول عمر دستخوش جنون آفرودیت باقی می ماندند. در آسیا آفرودیت نماد باروری حیوانات به شمار می رفت و در تمدن آشور به نام ایشتار پرستش می شد.

اما پیش از هر چیز آفرودیت الهه ی عشق بود و معابدش به ویپزه در کوه اریکس و در کورنت همواره پر از زنانی بود که خود را به رهگزران عرض می کردند. ابتدا این کار خاص دختران جوان بود که به این وسیله بکارت خود را به الهه هدیه می کردند، اما رفته رفته به کنیزان معبد آرتمیس اختصاص یافت که حرفه ای های عشق یا سکس بودند

داستان لدا- لدا همسر پادشاه اسپارت بود.روز زئوس را دید که به شکل یک قو در آمده بود. لدا با او هم بستر شد و همان شب با شوهر خود نیز نزدیکی کرد. او بعدا دو دوقلو، یعنی چهار فرزند به دنیا آورد.

نیمف ها دختران زئوس بودند. ملیا و نیادس در چشمه ها و جویبارها زندگی می کردند. البته نیمف های دیگری مانند نره ئید، دورآد و اوستائید هم بودند و اوستائید در دریا زندگی می کرد.

نیمف ها زنان جوان و جذابی بودند و معشوقهای بسیاری داشتند. از جمله پان، پیریاپوس، سایتر و کسانی که مثل آنها در طبیعت زندگی می کردند. حتی خدایان بلند پایه تحت تأثیر جاذبه های انها قرار می گرفتند. از جمله آپولن، هرمس . دیونی سوس معشوق آنها بودند. آنها گاه پسران جوان را جستجو می کردند و به خاطر زیبایی هیلاس جوان او را از هرکول دزدیدند و با خود به چشمه بردند.

پیریاپوس خدای باروری بود و از حیوانات، نباتات و آلت مردانه محافظت می کرد. او پسر آفرودیت و دیونیسوس بود و مجسمه هایی از پیریاپوس را در باغها و کشت زارها قرار می دادند تا محصول فراوان شود. پیریاپوس آلت بسیار بزرگی داشت و رمی ها مجسمه ی او را در نزدیکی خانه ها قرار می دادند تا دزدان را بترسانند. پیریاپوس کسانی را که به حریم او تجاوز می کردند به سودومی تحدید می کرد.

پن خدای امور توضیح ناپذیر و غرایز حیوانی. پن نیمه انسان و نیمه بز بود. یعنی قسمت پایین بدنش مانند بز بود. چهره ای پر چین و چروک و ریش درازی داشت. پن که پسر هرمس بود، بسیار هوسران بود. او مدام نیمفها را دنبال می کرد که از ترس فرار می کردند. در غارها صدای آنها که با پن هم بستر می شدند می پیچید. با این حال او از پسران که غالبا نیازهایش را برطرف می کردند، کمتر خوشش می آمد.

پاندورا زنی که مردان را اغوا می کرد و باعث سقوطشان می شد.

مردان بدون زنان زندگی می کردند. آنها مثل دانه از زمین می روئیدند. مردان با خستگی، پیری یا رنج بیگانه بودند. وقتی هنوز جوان بودند اسیر کام مرگ می شدند و چنان به نظر آسوده می رسیدند که گویی خفته اند.

زئوس که بر قله ی کوه المپ می زیست، هدیه ای برای مردان تدارک دید. از هپاستوس خواست خاک و آب را در هم آمیزد و پیکری بسازد. پیکری به زیبایی و جمال الهه ای جاودانی. همه ی خدایان نیومند به یاری اش آمدند :آتنا به آن موجود تازه وارد مهارتهای دستی آموخت، آفرودیت تناسب و اشتیاق و هرمس، شاید از سر شوخی، به او یاد داد چگونه دروغ بگوید و اغوا کند. آن موجود پاندورا بود با ظاهری آن جهانی، در حالیکه انسان بود.

زئوس پاندورا را به عنوان هدیه به اپی متوس، برادر پرومته ئوس داد که فردی حواس پرت، بی دست و پا و احمق بود. قبلا به او اخطار کرده بودند که هدیه ای از زئوس نپذیرد، ولی پاندورا با گردن بند مروارید، در ممتازترین لباسها در میان گلها مانند موجودی بهشتی بود.

با این حال این زن دامی بود. از آن پس مرد تنها نبود، بلکه باید با زن سازش می کرد، با نیازهایش، هوسها، ویرها و اشتهای جنسی اش. ناچار بود دل او را برباید، راضی اش کند و زندگی را طوری فراهم کند که در شأن او باشد، تا بتواند صاحب فرزند شود. او اغوا شده احساس حسادت می کرد و زن را ملک خود می شمرد، بطوریکه گاه ظالم می شد. از آن وقت همبستگی، درک هماهنگ و صلح از میان رفت.

پاندورا با خود جعبه ی اسرار آمیزی آورده بود که اجازه نداشت بازش کند. اما وقتی به عنوان همسر شروع به زندگی کرد، سخت کنجکاو شد. روزی جعبه را گشود و همه ی چیزهای شر را آزاد کرد. بدی ها در جهان پراکنده شدند و با خوبیها آمیختند بطوری که تمیز آنها از یکدیگر ممکن نبود. رنج و بیماری، پیری و مرگ، دروغ، دزدی و جنایت در شهرها و خانه ها و در میان مردان گسترش یافت.

پاندورا که از بیرون جهیدن بدی ها ترسیده بود؛ فورا در جعبه را بست. اما جعبه خالی شده بود و همه ی چیزهای ظالمانه و خشن از آن بیرون ریخته بود. آنچه ته جعبه مانده بود چیز کئچکی بود که جای زیادی نمی گرفت. چیزی که مثل سایرین نجهیده بود، بلکه آرام و به خود مطمئن بود. آن چیز امید بود. امید ته جعبه مانده بود، انگار حق نداشت در همه جا گسترش یابد. پاندورا شری دوست داشتنی بود: نماد همه ی تضادهای انسان.

*****

این مطلب زیبا از شادی حامد آزاد و از مجله زنان است: زنان سرشناس، جاودانه بر سطح زهره:

با پیشرفت دانش بشر، فضاپیماهایی راهی این سیاره شدند و از پستی و بلندی‌ها و عوارض جغرافیایی سطح این سیاره نقشه‌های كاملی تهیه كردند. انجمن بین‌المللی نجوم (IAU) وظیفه نامگذاری عوارض سطح سیارات و همچنین اجرام تازه كشف‌شده را از 1919 بر عهده دارد. طبق مصوبه این انجمن، عوارض جغرافیایی سطح كرات مختلف همگی به نام انسان‌های مشهور حقیقی یا استوره‌ای نامگذاری می‌شوند. مثلاً تمام عوارض سطح كره ماه به نام دانشمندان جهان و عوارض سطح سیاره عُطارِد به نام هنرمندان و نویسندگان نامگذاری شده‌اند. اما عوارض سطح سیاره زهره تماماً، جز یك مورد، به نام زنان سرشناس ملت‌های جهان، نام‌های دخترانه در فرهنگ‌های گوناگون، یا ایزدبانوهای زمین و حاصلخیزی و باروری در فرهنگ‌های مختلف نامگذاری شده‌اند.

در میان اسامی جاودان‌شده بر سطح زهره، 30 نام ایرانی هم دیده می‌شود كه البته تلفیقی هستند از نام‌های رایج در زبان‌ها و گویش‌های مختلف ایران: آیلار، آلما، دینا، اِستِر (نامی در ایران باستان)، فریده، فاطمه، فیروزه، گلنار، غزل، حلیمه، حنا، جمیله، یاسمین، لیدا، لیلا، لِنا، ملینا، ندا، پریشان، پروین، ركسانا، روناك، سعیده، سارا، زكیه، زینب، زرینه، زویا، زهرا و زمرد.

از میان الهه‌هایی كه نامشان بر زهره جاودان شده می‌توان به آناهیت (الهه ارمنی حاصلخیزی)، آرامایتی (الهه ایرانی حاصلخیزی)، بی‌بی پَتمه (الهه زنان در فرهنگ تركمن)، سوسن خوتین (الهه حاصلخیزی و باران در تاجیكستان و ازبكستان)، و زمین (الهه ایرانی) اشاره كرد.

همچنین بر سطح زهره به نام زنان نویسنده، شاعر، نقاش، آهنگساز، هنرپیشه، خواننده، پزشك، وكیل، هوانورد، فضانورد، اخترشناس، فیزیكدان، زیست‌شناس، ریاضیدان، شیمی‌دان، محقق، اقتصاددان، فمینیست، مصلح اجتماعی، ملكه‌ها و پرنسس‌هایی از دوران باستان تا امروز و زنان سرشناس دیگر برمی‌خوریم، ازجمله: جین آستین (نویسنده انگلیسی)، اورِلیا (مادر ژولیوس سزار)، كلارا بارتون (بنیانگذار صلیب سرخ امریكا)، اگنیا بارتو (شاعر اسپانیایی)، پِرل باك (نویسنده امریكایی)، آگاتا كریستی (نویسنده انگلیسی)، كلئوپاترا (ملكه زیبای مصر)، ماریا سِلِسته (دختر گالیله)، الیزابت كورپمَن (اخترشناس لهستانی)، آریل دورانت (تاریخ‌نگار و همسر ویل دورانت)، مولان (سلحشور تاریخی‌ـ‌افسانه‌ای چین در قرن ششم میلادی)، نِفِرتیتی (ملكه زیبای مصر باستان)، لیزا جیا كوندو (مونالیزا)، ساسكیا (همسر رامبراند نقاش و مدل نقاشی‌های او)، فوسایه ایچیكاوا (فمینیست ژاپنی)، جِروشا جراد (فیزیكدان هندی)، ایرِن ژولیو كوری (دختر ماری و پیركوری، فیزیكدان، برنده جایزه نوبل)، فریدا كالو (نقاش مكزیكی)، فلورانس نایتینگل (پرستار ایتالیایی)، النا ریچاردز (بنیانگذار دانش اكولوژی)، اَن سولیوان (معلم هلن كلر)، گرترود استاین (نویسنده و مدتی همسر ارنست همینگوی)، ویرجینیا وولف (نویسنده امریكایی)، و بسیاری افراد دیگر كه شاید نامشان برای ما ناآشنا باشد اما در رشته خود تأثیرگذار و منشأ خدماتی چنان شایسته به جامعه خود، و حتی جامعه جهانی، بوده‌اند كه نامشان تا ابد جاودان خواهد ماند. مانند هموطن خود ما كه شاید بسیاری از ما نمی‌شناسیمش اما نامش بر یكی از عوارض سطح زهره جاودان شده است: دكتر آذر اندامی، پزشك و باكتری‌شناس پژوهشگر انستیتو پاستور ایران.

در سال 1992 كه انجمن بین‌المللی نجوم برای نامگذاری عوارض سطح سیاره زهره فراخوانی جهانی در رسانه‌های همگانی و مجلات علمی جهان منتشر كرد، نام‌های بسیاری از سراسر جهان به شورای نامگذاری ارسال شد كه دلیل انتخاب آنها نه معروف یا صاحب مقام بودن یا داشتن تألیفات، بلكه خدمت به بشریت بود. متأسفانه از ایران تنها نام دكتر آذر اندامی، آن هم به همت و تلاش دختر ایشان، به این شورا ارسال و البته پذیرفته شد. به این ترتیب، گودالی بر سطح زهره به نام آذر اندامی نامگذاری شد. گودال اندامی دهانه‌ای برخوردی (دهانه‌ای كه بر اثر برخورد شهاب‌سنگ با سطح سیاره شكل می‌گیرد) به قطر 30 كیلومتر در مختصات عرض ′45 و ْ17- و طول ′55 و ْ26 بر سطح زهره است.

آذر اندامی در 16 آذر 1305 در محله ساغریسازان رشت متولد شد. او فرزند چهارم و تنها دختر خانواده بود. بعد از اتمام تحصیلات عمومی در دبیرستان فروغ به دانشسرای رشت رفت. در 1324 از دانشسرا فارغ‌التحصیل شد و یك سال بعد به استخدام آموزش و پرورش درآمد. در 1329 و در حین كار، دیپلم طبیعی را اخذ كرد. در 1331، با شركت در كنكور دانشگاه تهران، در رشته پزشكی این دانشگاه پذیرفته شد. در 1337 فارغ‌التحصیل و بلافاصله به تحصیل در دوره تخصصی زنان و زایمان مشغول شد. پس از پایان دوره تخصصی به وزارت بهداشت آن زمان منتقل شد و در نهایت به كار در انستیتو پاستور پرداخت. در سالیانی كه وبا كشتار بی‌رحمانه خود را در ایران و كشورهای منطقه شروع كرده بود، او با تهیه واكسن مرغوب به مبارزه با این بیماری پرداخت و علاوه بر تأمین نیاز كشور، واكسن وبا را به كشورهای همسایه هم ارسال كرد. دكتر اندامی پس از مدتی با استفاده از بورس تحصیلی انستیتو به پاریس رفت و در 1346 گواهینامه باكتریولوژی و در 1353 دانشنامه تخصصی علوم آزمایشگاهی بالینی را اخذ كرد. او تا سال 1357 كه بازنشسته شد، چندین بار به كشورهای فرانسه و بلژیك سفر كرد و حاصل این سفرها مقالاتی علمی بود كه در مجلات معتبر به چاپ رسید. دكتر اندامی پس از بازنشستگی، چون خانه‌نشینی را نمی‌پسندید، ریاست آزمایشگاه تشخیص طبی بیمارستان باهنر تهران را بر عهده گرفت. پس از مدتی در مطب همسرش دكتر خلعتبری در خیابان حسام‌السلطنه واقع در جنوب تهران به مداوای بیماری‌های زنان و زایمان مشغول شد. در همین سال‌ها بود كه كم‌كم بیماری در وجودش رخنه كرد و به تومور مغزی مبتلا شد. البته سعی می‌كرد دیگران زیاد متوجه این مسئله نشوند ولی وخامت حالش به آنجا رسید كه روزی در مطب در حال معاینه یك بیمار تعادل خود را از دست داد و به زمین افتاد. این انسان فرهیخته و سخت‌كوش در 28 مرداد 1363 به علت آمبولی ریه، كه از عواقب بیماری سختش بود، به دیار باقی شتافت.

فرزندان دكتر اندامی نیز همگی در عرصه علم كوشا بودند و به مدارج بالای علمی رسیدند. دختر بزرگ او، آذرمیدخت خلعتبری، دكتر در ژئوفیزیك از فرانسه، اكنون نویسنده و خبرنگار علمی است. او یكی از همكاران تحریریه ماهنامه نجومی فرانسه است.

همچنین به یاد فعالیت‌های بشردوستانه دكتر اندامی، خیابانی در رشت به نام اوست. بخش واكسن‌های باكتریال در ساختمان تحقیقات انستیتو پاستور نیز به افتخار او نامگذاری شده است.■

شادی و شادمانی از آن همه مردم جهان بادا! باداباد!

سبز باشید