|
آگهی استخدام |
|
عباس صحرائی |
روز نامه کنار تختخوابم را باز
کردم. آگهی استخدام را که خواندم خوشحال شدم. قالب مشخصات من بود. با آنکه پلک هایم
هنوز چسب خواب داشتند، و تا خودم را بسازم کلی راه بود.
نیمه آماده تلفن کردم.
صدای آرام و خوش آهنگ منشی، حالم را جا آورد و تتمه خواب را از سرم پراند. و این
برخلاف سابقه بود. معمولن این وقت صبح با صد من عسل هم نمی شود خوردشان!.
" بفرمائید؟"
- آگهی استخدامتان را خواندم.
" خب؟ "
- من شرایطی را که خواسته اید دارم.
" چه خوب! "
- ولی این جایش را حالیم نشد.
" کجایش را ؟ "
- که اگر پس از دو تا پنج دقیقه مکالمه تلفنی اولیه قبول شدم،
برایم وقت مصاحبه اصلی گذاشته خواهد شد.
" پس کجایش را حالیتون نشده،؟ شما که با توضیحتان نشان می دهید
بسیار خوب هم حالیتون شده است."
- حالا باید چکار کنم؟
" همین کاری که داری می کنی "
- من که کاری نمی کنم.
" مگر ندارید با من صحبت می کنید؟ "
- چرا
" این کار نیست؟ "
- چرا، پس یعنی دارم امتحان مکالمه می دهم؟
" نه، "
- پس چکار دارم می کنم؟
" داری از من اطلاعات می گیری. تا وقتی به مسئول مربوطه معرفی
شدی آمادگی داشته باشی. حالا می خواهی به مسئول مربوطه برای امتحان مکالمه معرفی ات
کنم؟، آمادگی داری؟ "
- اگر مسئول مربوطه شما باشید، کاملن آمادگی دارم.
"و، اگر من نباشم؟ "
- نمی دانم.
" چی را نمی دانی؟ مگر برای استخدام تماس نگرفته ای؟ مگر نگفتی
کل شرایطش را قبول داری؟ "
نه،
" نه!؟ خودت گفتی "
- من گفتم شرایطش به من می خورد...
" چه فرق می کنه؟ "
- خیلی.
" بهتر است به طرف مربوطه وصلت کنم...گوشی دستت…"
حیف شد.
" چی حیف شد؟ "
- پایان صحبت با شما
" چرا؟ "
تو را به خدا محاکمه ام نکنید، چرا نداره...
" چرا نداره؟ منظورتان چیست؟ "
- این اولین بار است که در وقت صبح تلفن می کنم و خانمی با این
آهنگ مهربان صدا، جوابم را می دهد.
"چه خوب، پس صدایم مهربان است؟…. فقط مهربان؟ "
- منظور؟
" از روی کنجکاوی. می خواستم بدانم که از نظر تو، صدایم دیگه چه
حالتی داره؟ فقط مهربان است؟ "
- چه خودمانی! من، شما را، شما خطاب می کنم، ولی شما من را " تو
" ، البته نه تنها عیب ندارد که خوب هم هست. نزدیکی می آورد.
خندید.
خنده اش چه سر انگشتی به دیواره قلبم زد...احساس لطیفی فضای
اتاقم را پر کرد.
- نه، گوش نواز و پر کشش هم هست.
با تاخیر جوابش را دادم.
" چه نوع کششی؟ "
داشتم یک جورائی می شدم. کجا تماس گرفته بودم؟ کمی سکوت کردم،
خودم را گشتم. جربان چیست.؟ به کدام مسیر داریم می رویم؟
- کشش خوبی،
تصمیم به ادامه مکالمه گرفتم…. می روم تا ببینم چه می شود.
کنجکاوی سر بلند کرده بود.
من هم کمی خودمانی تر شدم:
- خوشم میآید بیشتر صدایت را بشنوم، علاقه ندارم با کس دیگری حرف
بزنم.
" چرا؟ چون صدایم هم مهربانه و هم کشش خوبی دارد؟…حتمن سکسی هم
هست؟ "
تکان خوردم، فکر کردم اشتباه گرفته ام و دارم رو دست می خورم.
با کمی دلخوری و بیشتر پکری گفتم:
- می بخشید خانم، گویا اشتباه گرفته ام.
" چه وقت برایت مناسب است. صبح یا بعد از ظهر؟
- گفتم اشتباه گرفته ام، می بخشید.
" نه آقا، اشتباه نگرفته اید، شما در آزمایش مکالمه قبول شده
اید. می خواهم وقت مصاحبه برایتان تعیین کنم. چه وقت برایتان مناسب است؟ "
- پس آنکه مکالمه تلفنی را انجام می دهد شما هستید؟ عجب پلتیکی!؟
هر وقت باشد برایم فرق نمی کند.
" مگر بیکار هستید؟ "
نه تنها بیکارم که از سن استخدام هم گدشته ام. من شصت و دو سالمه
" مثل اینکه آگهی استخدام ما را با دقت نخوانده ای، در حالیکه
دقت در مورد کاری که برایش
تلفن کرده ای امتیازویژه ای دارد. ما در آگهی به وضوح اعلام کرده
ایم که شرط سی نداریم، برای ما سابقه و تجربه کاری مطرح است. که تو می گوئی داری.
بیا مصاحبه ببینیم چند مرده حلاجی!
چه وقت برایت مناسب است. صبح یا بعد از ظهر و چه روزی؟ "
حال خوبی پیدا کردم. تنهائی داشت زمینه افسردگی را فراهم می کرد. از بیکاری خسته شده بودم. کفکیر موجودی داشت صدای کف دیگ را در می آورد. باورم نمی شد که یک مکالمه بتواند این همه اثرگذارباشد. صدایش به واقع پر از کشش بود. نرم، مهربان، و با بار امواجی که خوش آیند بود، شاید هم موجی از سکس را به همراه داشت. چون این همه حال خوب نمی تواند کار یک مکالمه ساده باشد.
آدم تنها، مثل یک غریق است. هر تکه چوب روانی، خوشحالش می کند. هر چند دور از دسترس باشد. و هر چند کم جان. همین که راحت روی آب است، و روان، امید را بارور می کند، و این تلفن با من چنین کرد، شوقم را به بار نشاند، و بالهای رویا را برایم فراهم کرد.
دستانم به سوی تکه چوبی که داشت دور می شد، و امید معجزه ای را
همراه نداشت، کشانده می شد.
" چهار شنبه، ساعت سه بعد از ظهر"
چه روز خوب و چه ساعت دلچسبی خواهد بود.
نباید یک منشی ساده باشد. قدرت بریدن و دوختن داشت، و همین قلاب
ذهنم را برای آویزان شدن روبراه کرد.
اما اگر در مصاحبه حضور نداشت، و مرا به مرد زمختی که حتمن می
خواهد کلی هم قیافه بیاید، حواله داد چی؟...
پیدایش می کنم!
محکم ایستاده بودم. از خودم که کمتر خوشم می آید، خوشم آمد.
داشتم دوباره بر می خاستم. داشتم راه می افتادم.
رفتم که برای تماسی دوباره گوشی را بر دارم، ولی مقاومت کردم، و
بند را که در وجودم آب داده بودم، آب ندادم.
صبحانه ام را که خوردم روی مبلی که سنی ازش گذ شته بود ولو
شدم....
با چه عجله ای تلفن کرده بودم، دست و رو نشسته و صبحانه نخورده،
مثل اینکه کسی هُلم داده بود.
حرف هایش را آوردم رو و دو باره مزه مزه کردم:
"...دقت امتیاز ویژه ای دارد..."
خب، خوب شد که این را داشتم، بخصوص در تشخیص آهنگ صدایش. و چه به
موقع هم رو کردم. خوشخال شد.
اولین گام همیشه شانس می خواهد، نجات ازش مشکل است، و من گل
کاشته بودم. داشت دوباره از خودم خوشم می آمد.
این چقدر عالی بود:
"...شرط سنی نداریم..."
چون مهم
" سابقه و تجربه است "
در این صورت من باید انتخاب خوبی باشم، و احتمالن او با پی بردن
به این صفات بود که گفت:
" بیا ببینیم چند مرده حلاجی ..."
داشتم با این حالم ور می رفتم که صدای تلفن تکانم داد. بر
نداشتم. گذاشتم رفت روی پیغام گیر. خودش بود:
"...می بخشی، می خواستم تا ئید یه بگبرم که متاسفانه خانه نبودی..."
تا ئی دیه! چه تا ئی دیه ای؟
اشتباه نکرده بودم ، صدایش معمولی نبود، و بهر حال برای تصور
پردازی های آدمی مثل من بی نظیر بود. تلفنش را بهانه کردم، تماس گرفتم، به هدف نخورد. کس دیگری جوابم
را داد. قرار شد پیغامم را برساند.
وقتی پرسید کدام خانم، تازه متوجه شدم که اسمش را نمی دانم،
فراموش کرده ام به پرسم، تنها نشانی ام، صدای او بود که نمی توانستم مطرح کنم. و
این بار به شدت از خودم بدم آمد.
دو روز دیگر چهار شنبه است....اگر در مصاحبه قبول نشوم چی؟ بهانه
ای برای دیدن مجدد او برایم باقی نمی ماند.
نمی دانم شیک بپوشم یا معمولی، گاه این کار ساز است گاه آن، باید
خیلی مواظب باشم. باید این کار را بگیرم، ازچند جهت به آن نیاز دارم.
بهتر است به او تلفن کنم و به بهانه تشکر از این که ترتیب مصاحبه
را داده است به قهوه یا شامی دعوتش کنم. شاید بتوانم سر نخ را نگهدارم. من که اسمش
را نمی دانم. اگر به تلفن ام کس دیگری جواب بدهد، بگویم کی را می خواهم، نه، این
درست نیست، تلفن نکنم بهتر است.
چهار شنبه روز خوبی است برای شناخت بیشتر او. حتا اگر در مصاحبه
حضور نداشته باشد، می توانم اسمش را بپرسم، و بهر نحوارتباط را با او برقرار کنم. امروز سه شنبه است . برایش در جواب پیغامش تلفن کرده بودم، چرا
تماس نگرفت؟ تا فردا وقت زیاد است، شاید زنگ زد. در صدایش معرفت هم بود.
پیغامم را برسانند تماس می گیرد.
نمی دانم چرا این همه خسته ام، باید یک چای دم کشیده کار ساز
باشد. برخاستم، داشتم به سمت ترتیب دادن چای می رفتم که تلفن زنگ زد. فورن گوشی را
برداشتم، نمی خواستم پیغام بگذارد. هیجان سر تا پایم را نا آرام کرده بود.
- آلو.....
- از شرکت بازار یانی بین المللی کالا، تماس می گیرم. آقای رحمتی
تشریف دارند؟
- خودم هستم
- شما قرار بود فردا برای مصاحبه به ما مراجعه کنید.
- درسته، ساعت سه و نیم بعد از ظهر.
- می خواستم با پوزش فراوان به اطلاعتان برسانم که همه مصاحبه ها
لغو شده است. این تصمیم هیئت مدیره است، چرایش را منهم نمی دانم.
دهانم ناگهان خشک شد، زبانم گردش روانش را از دست داد، به زور
توانستم بگویم:
- می فرمائید، فردا نیایم؟
- حتمن اگر گشایشی شد، خبرت می کنیم. خانم شمیرانی، از مکالمه با
شما حیلی راضی بود.
- بود!
- بله برای مدتی ایشان هم تشریف ندارند....روز خوبی داشته باشید.
گوشی تلفن در دستم یخ زد