|
جوایز ادبی و تصورات پاره ای از نویسندگان |
|
ناتاشا اميري |
با اجازه از ایشان که گویا ئی میل های ما را در یافت نکرده است
فرض کنيد نويسنده پشت کامپيوتر يا ميز کارش نشسته و قبل از پياده کردن طرح قصه اش و فکر در مورد چند و چوني ماجرا يا نوع پرداخت شخصيت ها، پيش از اينکه حتي از طريق شهود حس خاصي را دريافت کند، خودش را بر سکوي افتخار مجسم مي کند. اين تجسم او را به امر نوشتن ترغيب مي کند. بله... نوشتن مي تواند او را به آرزويش برساند. در اين حالت نوشتن داستان دستاويزي براي رسيدن به يک چيز ديگر مي شود مثلاً دريافت جايزه نوبل و البته چند جايزه کشوري و جهاني ديگر، سيل مصاحبه ها، عکس هاي چاپ شده در نشريات و شهرت و...
واقعاً گمان مي کنيد اين داستان از نويسنده فرضي، ارزش ورق زدن را هم دارد؟
با اين نظر گاه نويسنده شبيه خواننده يي مي شود که قصدش از خواندن تنها، الصاق عکس هايش بر پشت شيشه نوارفروشي ها است يا هنرپيشه يي که جز تصويرش بر سردر سينما فکر ديگري در سر ندارد يا مثال ملموس تر اين قضيه را در امر ازدواج هاي نادرست مي توانيم ببينيم که مثلاً براي رسيدن به شرايط و امتيازات و درآمد بهتر و بيشتر تصميم به مشارکت در زندگي مي گيرند... معناي واقعي خواندن براي مردم چيست؟ يک هنرپيشه واقعاً چکار بايد انجام دهد؟ ازدواج يعني تغيير شرايط يا معناي مهم ديگري دارد که شايد البته خيلي ها ندانند؟
شايد بسياري چنين نظرياتي را البته در خفا داشته باشند و لزومي براي ايجاد نوع تفکر ديگري در خود حس نکنند و با خود بگويند به هر حال بايد به جايي رسيد، بايد کاري کرد و سري توي سرها درآورد و هدف و اخلاق و تعهد همه لابد کشک است و دنيا همين است، حالا بگذار به آرزوهايمان برسيم بعد...
بله، البته مي توان اين طور هم فکر کرد... در اين موارد خود کار هنري يا هر کار ديگري هدف نيست. تبديل شده است به وسيله يي براي دستيابي به يک چيز ديگر.
اما واقعاً نوشتن وسيله است؟ نوشتن غلبه افکار جاه طلبانه بر نوشتن يک داستان است يا خود عمل خلاقه نوشتن؟
پاسخ به اين سوال نبايد خيلي سخت باشد. کسي که مي نويسد و واقعاً مي نويسد به هيچ چيز جز نوشتن فکر نمي کند. خود لحظه هاي خلاقه براي او اهميتي بي چون و چرا دارد. خود نوشتن براي او مهم است و لذتي که پس از هر نگارش حس مي کند باارزشمندترين جوايز قابل قياس نيست. البته نمي توان دو کار را همزمان انجام داد، هم نوشت هم خود را در حال دريافت جايزه نوبل در خيال مجسم کرد. شايد اين دو از پي هم بيايند و نتيجه منطقي هم باشند؟ داستاني خوب خلق شده است و جايزه نوبل را به خود اختصاص مي دهد.
اما نويسنده يي که به چشم ابزار به نوشتن نگاه کند چه داستاني خلق خواهد کرد؟ نيت او کارش را خراب نخواهد کرد؟ آيا با اين کار، شأن و منزلت نگارش را تقليل نمي دهد؟
انگار نوشتن تبديل به يک وسيله ناچيز براي ارضاي خواسته هاي نادرست و البته به زعم خودش درست او مي شود. اما نوشتن اينقدر سقوط کرده است؟
نويسنده بايد اطمينان داشته باشد که وقتي خوب نوشت، جايزه هم خواهد گرفت هرچند اين جايزه ممکن است تنديس يا وجه نقدي يا مصاحبه و... نباشد. نوشته راه خود را باز مي کند، نه افکار خيال پردازانه نگارنده. برخي نويسندگان بعد از نوشتن، نگران وضعيت اثر، بيم نظر منتقدان يا دغدغه دريافت جايزه مي شوند اما اين نگراني تا حدي بي مورد است چرا که او ديگر کاره يي نيست. داستان است که بايد جوابگوي همه تبعات بعدي باشد. نويسنده در دفاع از اثرش حرفي براي بيان کردن ندارد و اگر اين کار را کند بهتر است خودش را ضميمه کتابش کند، نويسنده کار خودش را انجام داده است و بايد شجاعت مواجه شدن با تبعات اثرش را داشته باشد، اما بدون دفاع يا توجيه يا دليل تراشي... داستان داستان است، نه سکوي پرش و البته به کجا؟ واقعاً مي ارزد؟
خوب است نقل قولي از خردمندي هندي در کتاب خلاقيت داشته باشم که به نکته جالبي اشاره کرده است (به شکل خلاصه شده)؛ «ژان پل سارتر از دريافت جايزه نوبل چشم پوشيد و گفت من هنگام خلق اثر پاداش کافي دريافت کرده ام و جايزه نوبل نمي تواند چيزي به آن بيفزايد. برعکس مرا پايين مي کشد. اين جايزه براي آماتورهايي خوب است که به دنبال آوازه و شهرتند.» نويسنده در ادامه مي گويد که البته تعداد کساني که در دنيا درست فکر مي کنند بسيار اندکند. من هم جمله او را ادامه مي دهم که اندک بودن آنها دليل بر درست بودن نوع فکر اکثريت ديگر نيست. اين روزها هم بازار جوايز ادبي، البته براي قشر محدود و کوچک کتابخوان داغ است. اين جوايز در دوره يي خاص موجب رونق ادبيات و خلق آثاري ارزشمند شد و آرزو مي کنم به مسيرهاي انشعابي بن بست و فرماليته نيفتند و زحمت داوران ناچيز شمرده نشود. اما وقتي در ميان نويسندگان جوان التهاب و شور دريافت جايزه يي نه براي خود اثر بلکه براي اينکه بتواند عمر ادبي شان را تضمين کند گاه گاه مي بينم و اين را حتي در ميان نويسندگان جدي تر هم ديده ام که شايد درصدد احياي خود و اثبات نوشتن به خودشان بوده اند و نه خود داستان هايشان... نمي دانم... شايد تاسف کلمه مناسبي باشد. يعني آدم ها اينقدر سقوط کرده اند؟
چنين اشخاصي شايد دلسرد شوند و بعد از نگرفتن جايزه نوشتن را براي هميشه ببوسند و کنار بگذارند چون وسيله مناسبي براي رساندن آنها به خواسته شان نبوده است. شايد حتي بعد از گرفتن جايزه ديگر نتوانند اثر درخور خلق کنند و همان جايزه برايشان اوج شکست تلقي شود. نمي دانم چرا زمين خالي فوتبال بعد از هياهوي فوتباليست ها و تماشاچيان را به ياد مي آورم. همه به زندگي عادي خود برگشته اند و همه چيز فقط يک بازي بوده است. حتي اگر کاپ از آن تيمي هم شده باشد... کاپ، ارزشي است که ما تعيين کرده ايم و برنده هميشه آن تيمي که استحقاقش را داشته نبوده است. اما بازي تمام شده است و ارزش هاي واقعي حالا در برابرمان است...
بهتر است با اضطراب و جنگ رواني به دست آوردن يا نياوردن جايزه آن حس خيال انگيز نوشتن را خراب نکنيم. مطمئن باشيم اگر قدر لحظه هاي لذت بخش نوشتن را بدانيم، قبل از گرفتن هر جايزه يي، جايزه مان را گرفته ايم.