آبان

محمد رضا معقول


تمام چیزهایی را که می شنوی و نصف چیزهایی را که می بینی باور نکن.

چراغهای ماشین پهنه ی کویر را در ظلمات تاریکی، روشن می کرد. نور با سرعتی زیاد تاریکی را می بلعید و به دنبال سرنوشت خود بود." آبان "همیشه عاشق رانندگی در شب بود. و شب های بسیاری را با " تارُخ " در کویر شبگردی می کردند. در کویر حاشیه کرمان . سالها بود که این عادتشان شده بود. اولین بار هشت سال پیش بود که با یک " رنو" تا ساعت یک بعد از نیمه شب در خیابان های کرمان پرسه زدند. آبان همیشه از هر دری حرف می زد. از آسمان گرفته تا زمین را تجزیه و تحلیل می کرد. و تارخ، ساکت، فقط گوش می داد. و آن شب زیر آسمان کرمان بود که دوستی آنها قوام دیگری یافت از آن شب در تمام شبگردی ها با هم بودند به دل کویر می زدند و بحث می کردند.

و حالا بعد از گذشت هشت سال باز با هم همپای شب می رفتند. اما این بار دیگر فقط خیابان های یک شهر در کناره کویر نبود بلکه در دل تاریکی به قلب کویر زده بودند و داشتند جاده ی تهران، کرمان را پشت سر می گذاشته. بیابان های رفسنجان را پیش رو داشتند.

تارخ صدای پخش را کم کرد و گفت:
"خب، بالاخره دوستت هم دارد عروس می شود.!"
- آره دیگه. همه ی آدمها باید یه روزی ازدواج کنن.
- پنج سال پیش یادته. می گفتی چنین آدمی به این سادگی ها گیر نمیاد.
- هنوزم میگم. تا حالا کسی رو مثل بهنوش ندیده ام.
- پس چرا برای خودت نگهش نداشتی؟... تازه به نیما هم کمک کردی که، بتونه باهاش ازدواج کنه.
- رابطه ی ما دوستیش قشنگه نه عاشقانه بودنش. بعد از اون، بهنوش 10 سال از من کوچیکتره! من چطور می تونستم فکر کنم که قبول کنه با من ازدواج کنه.؟!
- مگه به سنه؟. مهم تفاهمه. مهم همینه که اون همون خصوصیاتی رو داشت که تو از یه دختر انتظار داشتی.
- خودت می دونی که من هیچ وقت در موردش این شکلی فکر نکردم. من هیچ وفت فکر نمی کردم که با دختر ایده آل ام ، با اون خصوصیات مد نظرم، هم می تونیم یه دوست صمیمی باشیم و هم رابطه ی عاشقانه داشته باشیم.
- از تو بعیده. تو که همیشه به همه چیز فکر می کردی!
- خوب از بس به همه چیز فکر کردم، این موضوع به ذهنم نرسید. الانم که طوری نشده. همین که بهترین دوستم عروسیشه خودش خوشحال کننده است. همانطوریکه از خوشبختی تو خوشحال میشم از خوشبختی اونم خوشحال میشم.
- من فکر نکنم آخرش بتونم یه آبان ماهی مثل تو رو درک کنم.
- نبایدم بتونی. آخه من اسمم هم آبانه. یعنی اوریجینال آبان ماهی هستم. راستی تارخ، تو چرا با من نمیایی بریم عروسی؟! حیفه تو نباشی.
- من که بهت گفتم. تهران کار دارم. عیالواریه و هزارتا درد سر.
- خوب حالا فقط یه شب بیا. یه شب قبلش بشین تو ماشین صبحش اونجایی. فردا صبحشم خودم می فرستمت تهران.
- باور کن همون یه شب هم نمی تونم. نمیشه که فرشته رو تو تهران تنها بذارم.
- خوب اونم با خودت بیار.
- نمیشه. اون کار داره. نمی تونه کارشو ول کنه بیاد. هنوز استخدامش نکردن برای همین خوب نیست مرخصی بگیره. تازه این ماه اول آزمایشی اش.است
- باشه. هرجور خودت راحتی.
دوباره ساکت شدند. آبان باز در فکر فرو رفت. روز اول که نیما را دیده بود با خودش فکر می کرد فقط چند روز طول می کشد که بتواند کمکش کند تا بهنوش را فراموش کند. اما بعدها که فهمید واقعاً عاشق بهنوش است تا می توانست کمکش کرد. 5 سال طول کشید تا توانست نیما را به اندازه ی دلخواه بهنوش برساند.

اوایل برای نشان دادن حسن نیتش به بهنوش، در تلاش بود که عاشقش را به او برساند. و این می توانست ثابت کند که خودش عاشق بهنوش نیست و چیزی به جز یک دوستی صادقانه بین آنها جریان ندارد. اما فکر چنین روزی را نکرده بود. او حدس می زد وقتی بهنوش کنکور داشته باشد بی شک برای قبولی در کرمان سر و دست خواهد شکست. ولی انگار بهنوش برایش مهم نبود و در همان شهر خودشان قبول شده بود. این موضوع تمام افکار آبان را بهم ریخته بود. آبان هیچ وقت نمی خواست خودش چیزی بگوید. همیشه منتظر بود که از طرف بهنوش چیزی بشنود. خودش بخاطر سنش چیزی نگفته بود. حتی اگر سن برای بهنوش مهم نبود، باز هم نمی توانست عشقش را ابراز کند. چون بهنوش دوست نداشت کسی عاشقش باشد. نیما را هم با هزار تقلا قبول کرد بود.

به رفسنجان رسیدند. از این به بعد جاده باریک میشد. سراسر دشت پر از درختان پسته بود. که در تاریکی شب هولناک به نظر می رسیدند. تارخ گفت:
" اینجا هم، به واقع تو شب خیلی ترسناکه ها! "
- اصلاً برای زیر 4 سال ممنوعه!
- آره میبینم که تو دو دستی فرمون رو چسبیدی.
- این بخاطر پیچه. وگرنه کی دیدی من دودستی رانندگی کنم. نا سلامتی 9 ساله که راننده ام.
-پس چرا عین پیرمردها رانندگی می کنی؟
- خودت خوب می دونی که من فقط احتیاط می کنم. قوانین رو هم باید رعایت کرد. مثل تو بی هوا که نیستم.
- مگه تا حالا خلافی ازم سر زده؟
- اصلاً. شما خلاف کوچیکتون تو سطل عرق خوردنه!
- هر چی باشه به پای شما که نمی رسیم. یادته چطور داشتی رو مخ بهنوش کار می کردی بیاد خواستگاریت؟. خودت بودی که می گفتی ظرف یه دوره 4 ساله مخشو می زنم. برنامه ات یه سال تاخیر داشت هیچ. داماد رو هم اشتباه فرستادی تو حجله!
- تارخ! اصلاً دوست ندارم در مورد بهنوش اینطوری حرف بزنی.
- ببین خوشگل پسر، اون الان ناموس یکی دیگست. تو چرا سنگشو به سینه می زنی؟!
- هرچی باشه دوست منه. نمی خوام در موردش بد فکر کنی.
- دخترا همشون گربه صفتن.
- پس فرشته خانم شما هم گربه صفته! بذار برسیم تهران بهش می گم.
- اون که دختر نیست. اون جیگر منه!
- بهنوش هم کلاً یه پسره که ظاهر دخترونه داره.
- باشه. چرا می زنی؟ من فقط شوخی کردم.
می دونم داری شوخی می کنی خنگ که نیستم.
اول خیره همدیگه رو نگاه کردند، بعد زدند زیر خنده. تارخ گفت:
" آقای نارنده! میشه جاده رو نگاه کنی! اینجوری که میریم تو جوف آب."
باز هم هر دو ساکت شدند. دم دمای صبح بود که به تهران رسیدند. تارخ خواب رفته بود و آبان هنوز درحال رانندگی بود. هنوز هم طبق عادت همیشگیش داشت فکر می کرد. تارخ از خواب بیدار شد. خمیازه ای کشید و گفت:
" خب، بالاخره رسیدیم! عجب راننده ای، بالاخره ما رو 10 ساعته رسوند. رکورد شکوندی داداش."
آبان با گوشه چشم نگاهی به تارخ انداخت. تارخ گفت:
" بابا شوخی کردم. خودت می دونی که من به رانندگیت اعتماد دارم. هیچ وقت توجاده اینقدر راحت نخوابیده بودم. "
- خب، کجا بریم صبحانه بخوریم؟
- بی خیال میریم پیش فرشته اونجا صبحانه می خوریم.
- پس یه زنگ بهش بزن که بنده خدا بدونه قوم تاتار داره میاد.
- اگر تو هم نمی گفتی خودم بهش زنگ می زدم.
تارخ تلفن همراهش را برداشت و از لیستش جیگر رو انتخاب کرد.
- الو. سلام. ببخشید شما جیگر فروشی دارین؟
- سلام. نه دادیم به گدای اولی. شما برید از مغازه بالایی خرید کنید.
- نه نمیشه. من عجله دارم. میشه جیگر خودتونو بخورم.
- آقا مزاحم نشین. زنگ می زنم دادگستری طلاق میگیرم.
- ای بابا خانم شما چقدر بد اخلاقین. با یه من عسل هم نمیشه بخوردتون. جیگرتم همین قدر تلخه؟
- نه برای شما که شیرین تر از عسله.
- پس بذارش صبحانه الان میام می خورم.
-
آقا آبان هم همراهته؟
- آره اون هست. ولی جیگر شما به اون ربطی نداره. براش یه تفاله جایی دم کن با نون خشک می خوره.
- باشه. زود بیایی ها.
- حتماً. من دیگه برم خرجم زیاد میشه.
- من شوهر خسیس نمی خوام. گفته باشم.
- چشم تا هروقت شما بگی من می مونم.
- نه دیگه، قطع کن. زود تر بیا
- باشه. فقط یه بوس بده!
- بووووس...!
- خداحافظ.

به میدان انقلاب رسیده بودند و تا امیرآباد راهی نبود . وارد کارگر شمالی شدند. از این خیابان خاطره های زیادی داشت. سالها قبل هروقت پایش به تهران می رسید، یکراست میامد کارگر شمالی و می رفت سراغ علی. ولی او به آمریکا رفته بود و به جز چند تا ایمیل خبری ازش نداشت.
به خانه ی فرشته رسیدند. و آنجا صبحانه ی مفصلی خوردند. آبان، تارخ را گوشه ای کشید و گفت:
" می تونی برام ماری جوانا جور کنی؟ "
- برای چی می خوای؟
- برای شب عروسی دیگه. می خوام بترکونم.
- فقط برای خودت می خوای؟
- آره. فقط برای یه نفر. قرار نیست که همه بفهمن. ما که اهلش نیستیم چرا خودمونو خراب کنیم.!
- خوب بیا بریم راه آهن من برات می گیرم.  و رفتند آنجائی که میشد پیدا کرد. تارخ، از یکی از دوستانش دو نخ ِآماده گرفت و به آبان داد.
سر شب آبان، از فرشته و تارخ، خداحافظی کرد و به سوی جاده هراز راه افتاد. جاده ای با پیچ و خم و پستی و بلندی های بسیار.
 سال پیش بود که برای دیدن بهنوش این جاده را رفته بود. اولین باری بود که بهنوش را می دید. باورش نمی شد که دختری به این کوچکی این همه آگاه باشد. آن موقع هنوز از عشق خبری نبود. بعدها هم آبان نفهیمد کی و چگونه عاشق بهنوش شده است.

شب بود و دره و کوه. فضائی که آبان عاشقش بود. هیچ وقت جاده ی هراز را در روز دوست نداشت. گرچه همه دوست دارند روز این جاده را بروند تا همه جای آن را ببینند. اما از دید آبان، وقتی همه چیز عیان باشد دیگر لذتی در کار نیست.

باز هم در خودش رفته بود. به گذشته های دور فکر می کرد. به قبل از اینکه با بهنوش آشنا شود. آن موقع دلبسته " رها " بود. که پس از 5 سال، همه چیز با یک نه تمام شد. گرچه کسی از آن موضوع خبر نداشت؛ ولی خودش روزها و شبهای زیادی را با فکر به رها می گذراند. اما بعد از 5 سال که جرات ابراز عشقش را پیدا کرده بود، بختش با او یار نبود. الان هم که 5 سال از آشنایی اش با بهنوش می گذشت، تاریخ داشت برایش دوباره تکرار می شد. بعد
از رها دیگر هیچ رغبتی به عشق نداشت. همان موقع ها بود که سر و کله بهنوش پیدا شد. سعی کرد دوست خوبی برایش باشد. خودش فکر می کرد که هیچگاه عاشق بهنوش نخواهد شد. اما از وقتی که سرو کله نیما پیدا شد چیزهایی را احساس می کرد. انگار که به نیما حسادت می کرد. گرچه نیما حتی نتوانسته بود دوست بهنوش باشد ولی با این حال به سنش حسادت می کرد. دوست داشت هم سن نیما باشد تا بتواند بیشتر به بهنوش نزدیک شود. اما حالا همه ی نقشه هایش، نقش برآب شده بود و داشت درراه عروسی نیما و بهنوش رانندگی می کرد.

هنوز به آمل نرسیده بود. جاده پستی و بلندیهای فراوانی داشت. سی دی قدیمی خود را در پخش گذاشت. چند دقیقه ای که گوش داد موج غم درونش را در خود گرفت. اما این غم را دوست داشت. همیشه وقتی این طوری غمگین می شد سیگار می کشید و تا آخر شب رانندگی می کرد. ولی الان با خود فکر کرد که قبل از عروسی غم خوب نیست. یک نخ ماری جوانا از جیبش بیرون آورد و با فندک ماشین روشن کرد.
دومی را هم که کشید تازه لبخند روی لبانش نشست. به اتفاقات این چند سال فکر می کرد و می خندید. اما بیشتر و بیشتر غمگین می شد. اشک از چشمانش سرازیر شد. حال می خندید و اشک می ریخت. هیچ وقت اینقدر خودش را آزاد ندیده بود. هیچ وقت نتوانسته بود این قدر راحت گریه کند.
چشمانش خیس بود و از جاده چیزی نمی دید. به خودش آمد و اشک هایش را پاک کرد. سرعتش زیاد بود؛ نگاهی به کیلومتر شمار ماشین انداخت. سرعت روی 120 بازی می کرد. بار اولی بود که در شب با این سرعت رانندگی می کرد. برای اینکه سرعت را کم کند ترمز گرفت. اما با فشار زیاد روی پدال ترمز . ماشین شروع به لیز خوردن کرد.
آبان دیگر چیزی جز صدای آهن وشکستن شیشه نمی شنید.

نوری ضعیف دره را روشن می کرد. و مدام چشمک می زد. بعد صدایی در باد پیچید که می گفت: "You Have a New Message ". SMS" از طرف نیما بود. نوشته بود:
" سلام داداشی. دیگه اعصابم خورد شده. این دختره دیوونست. میگه نمی خوام ازدواج کنم. ما که قرارامون رو برای دو هفته دیگه گذاشته بودیم. کارتها رو هم داده بودم چاپ کنن. حالا این دیوونه میگه قصد ازدواج ندارم. به خدا می رم یه کاری دست خودم می دم. بعد از 5 سال این جواب منه؟ تو یه چیزی بهش بگو."
دوباره دره روشن شد. و صدایی دوباره همان پیغام را تکرار کرد. SMS این بار از طرف تارخ بود. نوشته بود:
" سلام. تنهایی تو جاده خوب برای خودت حال می کنی؟. با فرشته صحبت کردم. ما یه روز قبل از عروسی اونجاییم. حالا برو حالشو ببر که دوستی مثل من داری ."
سکوت دره را فرا گرفته بود. آبان همیشه عاشق شب و سکوت آن بود، در همین حال دوباره دره با چشمک های گوشی آبان روشن شد و باز همان صدا. این بار بهنوش SMSزده بود.:
" سلام. با نیما بهم زدم. هرچی فکر می کنم نمی تونم باهاش کنار بیام. آخه... آخه... من تو رو دوست دارم نه اونو. همش صبر کردم یه روزی تو پا پیش بذاری. گفتم اگه قرار عروسی رو با نیما بذارم حتماً یه کاری می کنی. ولی دیگه مطمئن شدم که تو فقط یه دوست خوب هستی. این منم که خراب کاری کردم. نتونستم جلوی خودمو بگیرم. الانم منتظرم برسی اینجا خودت یه فکری بکنی. من که دیگه دارم دیوونه میشم. ولی خواهشً می کنم بهم نه نگو اولین بارمه. گناه دارم. باشه؟ "

دوباره دره ساکت شد. همه چیز تمام شده بود. فردا صبح با هیاهوی ماشین های امداد و پلیس جاده، این سکوت شکسته شد. و سیل مردم که روی جنازه پول خورد می ریختند.

بیست و هشتم مهر ماه هشتاد و شش