|
دمی کوتاه با شاد روان |
|
صفی علیشاه |
|
عارف و شاعر بزرگوار |
|
امیر هوشنگ برزگر |
خوش
آنکه حدیث کفر و ایمان نشنید
افسانه ی کافر
و مسلمان
نشنید
جز جام شراب و دست ساقی نشناخت جز
نام نگار
و حرف جانان نشنید
حاج میرزا حسن صفی علیشاه اصفهانی، که آرامگاهش در محله شاه آباد تهران زیارتگاه شیفتگان خلوص است و به: خانقاه صفی علیشاه، معروف می باشد. در سوم شعبان سال 1251 قمری، در اصفهان متولد شد و پس از 65 سال زندگی پر بار در راه تذکیه نفس و تکاندن تعلقات دنیوی، در 24 ذیقده سال 1316 قمری در تهران، جهان خاکی را واگذارد.
من چه گویم یک رگم هوشیار نیست وصف آن یاری که او را یار نیست
او مردی عارف، سخن دان، خوش محضر و خوش صحبت بود، و بهمین سبب مشتاقان محفل اش بسیار بودند. صفی علیشاه دارای تالیفات متعدد است، ولی ما در این مختصر با صفی علیشاه شاعر آشنا می شویم.
زین منزل
جسم، عاقبت
نقل بود وین
دیده شود، نه قصه و
نقل بود
جائیکه به زور، نی به دلخواه برند بی ترس کسی
رود، که بی عقل بود
......................................
زاهد که مواعظ اش بجز نیش نبود
صوفی که دمی به حالت خویش نبود
افسوس که مردان
قلندر رفتند
گشتیم بسی،
اثر ز درویش
نبود
.......................................
یارب نشود
بلاکشی محرم هجر
عشق ارچه کشد،ولیک دادازغم هجر
پروانه به شعله داد تن را به فراق اورا دَم وصل
کشت و ما را غم هجر
.........................................
صفی علیشاه، در اکثر زمینه های شعری، از جمله:
غزل، قصیده، ترجیع بند، رباعی، و مثنوی با استادی طبع آزمائی کرده است.
یکی از شاهکارهای این عارف ربانی که اعجاری است در صناعت
شعری، ترجیع بند معروف اوست.
خواهم ای دل محو دیدارت کنم
جلوه گاه روی دلدارت کنم
واله ی آن ماه رخسارت کنم بسته ی آن زلف طرارت
کنم
در بلای عشق، دلدارت کنم
تا شوی آواره از شهر و دیار تا شوی بیگانه ازخویش و دیار
بگسلی زنجیر عقل و اختیار سربه صحراپس نهی دیوانه وار
پای بند طره یارت کنم
گرکه خواهی ازطریقت دم زنی پای باید بر سر عالم
زنی
نی که عالم از طمع بر هم زنی چون دم از آمال دنیا کم
زنی
مورد الطاف بسیارت کنم
ساعتی درخود نگر تا کیستی ازکجائی، وزچه جائی، کیستی
درجهان بهرچه،عمری زیستی جمع هستی را بزن بر نیستی
ازحسابت، تا خبردارت کنم
باز خواهم در بدر گردانمت از حقیقت
با خبر گردانمت
مطلق ازجنس بشر گردانمت ثابت از دور
دگر کردانمت
پس درآن چون نقطه، سیارت کنم
شب گذشت ای بلبل آشفته حال روی گل بین درگذرازقیل وقال
باش حیران یک زمانم برجمال شوچوطوطی در پس آئینه لال
تا به مدح خود شکر خوارت کنم