به بهانه بر گزاری مسابقه داستان نویسی رادیو زمانه با نام
قلم زرین.
گذرگاه وظیفه خود می داند و اصولن از اهداف این رسانه است
که به چنین رخداد هائی به سهم خود، با دقت توجه داشته باشد
--------------------------------------------------------- محمود صفریان

نگاهی به داستان ِ
"
ها کردن "
نوشته
آقای پیمان هوشمند زاده
برنده اول جایزه
قلم رزین
رادیو زمانه

--------------------------

در این مسابقه آنطور که گفته اند 477 داستان شرکت داده شده بود، که در مرحله اول رسیدگی، 172 داستان بر گزیده شدتد، و در مرحله دوم 40 داستان از این 172 داستان، و بالاخره در مرحله نهائی، 10 داستان اول تا دهم شدند.
و داستان "
ها کردن " با این توصیف داوران اول شد:
"...هیات داوران، داستان ها کردن از پیمان هوشمند زاده را یه خاطر:
• * توان داستان پردازی
• * شخصیت سازی
• * نگاه تازه با دور بینی ویژه
• * بازی با عنصر
تکرار و باز گشت های زیبا
• * تسلط نویسنده بر صنعت
تکریر و تکرار
• * آشنائی او با فضا سازی
• * تسلط او بر روابط میان زن و مرد
• * داستانی پر کشش و مشحون از طنز ساختاری
• * توانائی او در اداره کردن داستان
• * نمایاندن ذهنیت آزار دیده ی انسان ایرانی در قالب شخصیتی با " من " شکننده، در فضائی که از عصبیت و جنون نشان دارد

نفسم گرفت، چه وهمی به انسان دست می دهد  " به قول آن شوخ: کی میره اینهمه رارو...؟ "

بی انصاف داوری که دیگر هیچ صفت و قیدی" آن هم از نوع تا کیدی اش " را در ادبیات ما جا نگذاشته است. و همه را با کوته بینی خاصی به قامت نا رعنای این داستان هذیانی چسبانده است. اینکه می گویم " داوری " و نمی گویم " داورانی " بدین علت است که احتمالن یکی از داوران این چند سطر را تنظیم کرده است . " البته احتمالن! "

در اینصورت گمان نمی کنم هیچ داستان دیگری در ادبیات کشورمان بتوان یافت که هم سنگ این داستان باشد، و گویا باید سخت سپاسگزار باشیم از این کشف بزرگ. و بدین ترتیب ادبیات مظلوم ما بایستی وامدار سایه قلم آقای پیمان هوشمند زاده باشد و داستان " ها کردن " او، با این همه برجستگی هائی که برایش بر شمرده اند. و خب در اینصورت، بهتر است که کرکره را پائین بکشیم.

" کلا سه و هفت دهم درصد زبان دارم که همین اندازه اش هم توی دهنم می ماسد. یک دهن بیشتر ندارم و یک نصفه دماغ، آن هم با ارفاق. سی و شش یا هفت تا چشم که هر کدام جدا جدا به مغزم وصلند و مغزم روی مزه ها کار می کند. خنده پسند است و وقتی گیر می دهد، خب آدم خنده اش می گیرد. چند روز پیش ها بند کرده بود به این بد بخت، می گفت: این دیگه چه قد ساده اس، فکر می کند که هستش...."  این از شروع داستان

"....رفتم دکتر، دکتر که چه عرض کنم، رفتم پیش یکی از همین بچه محل ها. گفت ارثی ست. آنقدر خوشحال شدم که ارثی بود، آنقدر خوشحال شدم. "

"... بوی کباب چیز عجیبی ست. با همه بوهای عالم فرق می کند. مرتیکه بی شرف راست می گوید..."

" تخم سگها که منقل شان بیست و چهار ساعته کار می کند دوازده به بعد متال گوش می کنند. نمی دانم، یعنی

بخاطر این است که من نخوابم؟ مثل روز روشن است که نیست ولی کاری هم از دستم بر نمی آید. تخم جن ها کرم می ریزند، دائم کرم می ریزند. "

" از اینجا به بعدش را همیشه چاخان می کنم..."

" باورش نمی شد که رفته تو پاچه اش، "

" گفتم: بیا و عاشق ما باش.

خدا وکیلی وزنش هم قشنگ است. بدون رودر واسی بگویم اگر کسی به خودم گفته بود، می شدم. "

" چاخان سوم کمتر گرفت هر چند که اکشنش بیشتر بود. "

" همیشه فکر می کنم این گوساله چطور دکتر شد. "

" لا به لای این همه ماشین با آن رنگ کثافتش کاملا معلوم است "

" مخصوصا بعد از آمار گیری لجنی که از من کرد. "

" یعنی یک تکه سنگ بر دارم و بروم روی بالکن و همینطور الله بختکی پرت کنم"

" کثافت بی جنبه بخاطر سیصد و شصت گرم اسفناج نا قابل..."

" ببخشید. اشتباه کردم. گه خوردم به گور پدرم خندیدم. "

" ...بعد حکم تاریخی شب عیدی را پیش کشید که با پسر عموی کون گشادش...."

این هم نمونه بیان نویسنده، در قالب جملاتی الله بختکی که پر است از:

کثافت لجنکون گشادکِرم - و گه ....

و نمونه ای از گفتگو" دیالوگ " در این داستان:

" می گفت: باید اسفناج بخوری.
الکی گفتم: فکر می کنی نخوردم.
می گفت: وقتی می خوری باید احساس اسفناج خوری داشته باشی.
گفتم: دقیقا همین احساس رو دارم.
ولی قبول نمی کرد. اینجور آدمها فقط حرف، حرف خودشان است و بس.
می گفت: پسر اسفناج بخور، اسفناج
گفتم: اگر به این بود تا حالا باید گوریل می شدم. "

بد نیست ولی آنطور که گفته اند و بر پایه اش آن را اول کرده اند، نه درخشان است و نه جذاب .

بیش ار این به همش نمی زنم، خودتان بخوانید بهتر است.

ولی مجموعن این داستان در مایه گفتمان " جاهلی " ، آن هم نه از نوع قوام یافته اش، تحریر شده است.

و پر است از نحوه بیانی که بیشتر به هذیان شبیه است:

" ...اگه از ده هفت تا بر داریم چی میشه؟

اون هفت تا، نیست که نشده، هست، یه جائی هست. فقط ده تای ما هفت تا چیز شده، که اینجاست و سه تا، که یک جای دیگه ست. "

" ....یک خروار گل و بلبل که همه پشت و رو هستند. بلبلی که قرار است از شرق به غرب برود از غرب به شرف می رود. درختی که قرار است از پائین به آسمان برود از آسمان پائین می آید...."

" چشم عدد سی و شش منهای طعم عدد بیست و شش درست است یا سی و شش چشم منهای بیست و شش طعم؟ "

این داستان از مجموعه ی چنین کلمات و جملاتی شکل گرفته است. سراسرش همین هاست.

البته برای خودش داستانی است مثل بقیه داستان هائی که انتخاب نشدند. و بنظر من به هیچ روی سکوی اول مناسب او نیست.

شاید بهتر یود که داوران مثل پاره ای از مسابقات دیگرمی گفتند:

ما داستانی را شایسته مقام اول نمی دانیم.