کمی یک جور دیگر

عباس صحرائی

خنده چشمانت
تمامی آینه را در خود داشت
و من
در صافی  گونه هایت
حضور داشتم
بوی تنت
هوس را
بر شاخه شقایق احساسم رویاند
اشارات دُردانه ها
نگاهم را
بر شکاف پرسان خود
عبور داد
خواهندگی چشمانت
بی هیچ کلامی
نفس های سکوت را
تکرار می کرد
دستهایم
بیم داشتند
تردید چشمانم را بست
بی لغزش
لب هایت را یافتم
و
گرمی دلچسب اندامت
رخوت را
در جانم ریخت.