ملاقات

شهره احدیت


فكرش را هم نمي‌كردم. آدم هزار جور فكر دارد چطور يادش باشد كه به چيزي فكركند كه شايد بيست سال ازآن گذشته؟ نشسته بودم صندلي عقب ماشين و سرم را به شيشه تكيه داده بودم . ابري سياه روي ماه را گرفته بود. ماه انگار زور مي‌زد تا از يك گوشه، يك ذره هم شده بزند بيرون. چقدر دلم مي‌خواست باران ببارد. سياهي ابر تا لابه لاي درخت‌هاي قبرستان آمده بود. يعني كي رسيده بوديم اين ‌جا؟  نگاهم رفت لا‌به‌لاي درخت ها. .هر وقت مي‌رسم به اين جا، دلم يك‌ جوري مي لرزد. حتا اگر قرار باشد ژست بگيرم كه از مرگ نمي‌ترسم باز هول مي‌كنم. زيرلب تند تند مي‌گويم :« اللهم اغفر…» و خداخدا مي كنم كه بگذريم.

چشم‌هايم باز بود. خواب نبودم. اصلاً داشتم با علي حرف مي زدم كه زهرا آمد. نترسيدم .يعني چرا بايد بترسم. زهرا با من زندگي كرده بود. خاله‌ي بچه‌هايم شده بود. اصلا همسايگي از قوم وخويشي بالاتر است.
خودش بود با همان موهاي شلال كوتاه كه تا زير گوشش بود و لب‌هاي كلفت كه دهان گشادش را مي‌پوشاند. زل زد توي چشم‌هام  و بي هوا خنديد .
ـ كجايي ؟
من بايد مي‌پرسيدم نه او كه بيست سال بود هيچ خبري ازش نداشتم. يعني نه آن‌ كه بي‌ خبر باشم. باورم نمي‌شد كه زهرا يك‌ دفعه بي خداحافظي گم شود ومن توي گرفتاري زندگي يادم برود كه چند سال او تنها كسي بوده كه هر وقت كاري داشته‌ام به‌ سراغش مي‌رفتم.
آن روز هم رفتم. صبح زود بود كه مادرش تلفن كرد گفت:
ـ مي‌آيي اين‌جا ؟
صدايش بغض داشت .انگار كه يك شكم سير گريه كرده‌ بود تا بتواند با من حرف بزند. گفتم:
ـ خبري‌شده ؟
ـ آمدند لب در، گفتن بيايين نامه بگيرين براي ملاقات.
باورم نمي‌شد يعني بيست روزي بود كه هيچ چيز را باور نمي‌كردم. ابن‌ ه زهرا بدون هيچ حرفي يك ‌دفعه غيبش بزند وبعد بگويند سرمرز بوده رفته بوده بجنگد. بجنگد ؟! حالا كه جنگ داشت تمام مي‌شد.
چادرم را برداشتم و دويدم به طرف خانه‌ي زهرا. در باز بود. پدرش لباس پوشيده كنار حوض ايستاده بود. بتول خانم لب ايوان نشسته بود و داشت جورابش را بالا مي‌كشيد. سلامم را مثل هميشه اوس رضا بلند جواب داد. بتول خانم گفت:
ـ حاضري با اوسا بري؟
ـ كجا بايد رفت ؟
اوس رضا كاغذ را دستم داد. آدرس را نوشته بودند باسم كسي كه قرار بود نامه را بدهد تا بتول خانم و اوسا بتوانند بروند اصفهان براي ملاقات.
وارد كه شديم يك اتاق كوچك چند ضلعي بود كه چهارگوش نبود. دوباره نامه را نشان داديم. يكي از سرباز‌ها نامه را برد اتاق بغل. اوس رضا دست‌ها را گذاشته بود توي گودي كمر و هي طول اتاق را گز مي‌كرد. چهارقدم كه برمي‌داشت بايد برمي‌گشت. بعد روبه من مي‌چرخيد و قوز كمر را به عقب مي‌كشيد .
چرا اين چيزها حالا يادم مي‌آيد؟ حالا كه زهرا رو به روم نشسته و با چشم‌هاي ريز وسياهش زل زده است به من. حالا بعد از اين همه سال.
مي گويم:« باورم نشد. هنوز هم باورم نمي‌شود. مي‌شود يكي غيبش بزند و هيچ‌كس حتا مادرش نداند كجاست؟بعد بگويند مرز بوده و..آن هم تو.»
زهرا مي‌خندد مثل هميشه كه وقتي مي‌خنديد مي‌گفتم قيطان لبت دررفته و او بيشتر دهان گشادش را باز مي‌كرد.
مي‌گويد :« باور مي‌كني. اصلا همين حالاهم باور داري. »
آن روز باور كرده بودم كه ديگر مي‌شود زهرا را ديد. تا برسم به در كه از دريچه‌ي كوچكش صورت سربازي بيرون مي‌آمد واسم آدم را مي‌پرسيد؛ هزار بار زهرا را ديده بودم كه از اصفهان با اوس رضا برگشته است و من سرش داد مي‌كشم:
ـ فكر مادر وپدر پيرت رانكردي؟به خدا خلق ستمديده همين هان.
باور كرده بودم كه زهرا را مي‌بينم. براي همين بود كه به اوس رضا گفتم:
ـ اوسا، قرار بگير. يه دقيقه بنشين تا بريم پيش آقاي عبادي. اين قدر راه نرو.
اوسا ننشست. سرباز ما را از راهرو تنگ و تاريكي به طرف اتاقي برد كه بايد نامه‌ي ملاقات زهرا را مي‌گرفتيم.
عبادي جوان بود. فكر كردم باقي دارد تا سي سالش بشود. سلاممان را جواب نداد.
ـ شما؟
از من مي‌پرسيد. مرا مي‌شناخت. بار اولم نبود كه با اوسا به اين‌جا مي‌آمدم. گفتم:
ـ چون اوسا سواد ندارند مزاحمتان شدم.
ـ سواد كه ندارند چيزي هم.... اشكال ندارد.
جاخوردم. بار اول نبود كه از اين حرف‌ها مي‌شنيدم اما امروز فكر‌مي‌كردم دارد مشكل حل مي‌شود. اوسا كف دست‌هاش را گذاشته بود روي لبه‌ي ميز عبادي و به جلو خم شده بود.
گفتم: « فرموده بودين خدمت برسيم براي اجازه نامه‌ي ملاقات.»
جوابم را نداد. صورتش سرخ شده بود. چشم‌ها را رو به اوسا براق كرد:« صاف وايسا .»
اوس رضا دست‌ها را از روي ميز برداشت. خواست قوزش را صاف كند، نتوانست. گفتم :
ـ شما اگر محبت بفرمايين نامه رو بدين، ما رفع زحمت مي كنيم.
پوزخند زد: « محبت هم مي‌كنيم.»
ريش‌هايش را با انگشت شانه كرد: « ولي من بايد تكليفم رو با اين آدم روشن كنم.»
اوس رضا رو به عابد گفت: « با ما؟ تكليف ما كه روشنه قربان. گفتيد بيايم براي ملاقات. »
عابد كاغذي را از كشوي ميزش بيرون آورد. پايش را امضا كرد. روي امضا را مهركرد و رو به اوس رضا تكان داد
ـ مي‌ري ملاقات.
اوسا دوباره به ميز نزديك شد و دستش را دراز كرد. حالا كه دستش رو به جلو دراز بود، لرزشش بيشتر معلوم مي‌شد.
ـ من تو اين موندم كه توهم شدي پدر؟
ـ اقبال منم اين بوده آقا.
 اقبالتو خودت ساخته‌اي ، كفر نگو.
ـ كاري دست من نبود.
عابد مشتش را محكم روي ميز كوبيد:
ـ آخه ..لاالل....، تو چه لقمه‌اي خونه بردي كه همه‌ي ‌بچه‌هات …
اوس رضا خشكش زد. بعد آرام جلو آمد، كف دست‌هايش را رو به عابد گرفت. دست‌هاي بزرگش پر ازترك بود. ترك‌هايي كه انگار گچ وخاك بنايي هم شكافشان را پر نمي‌كرد.
ـ لقمه‌ي فعلگي؛آقا.
اشك چشم‌ها‌ي آبي‌اش را خيس كرده بود و از لاي ريش‌هاي سفيدش پايين مي‌آمد.
عبادي نامه رابه دستش داد: « اين جا را امضا كن.»
اوس رضا روي ميز خم شد: «سواد ندارم.»
ـ انگشت بزن.
استاد انگشتش را روي استامپ فشار داد و روي دفتري كه جلو عبادي بود گذاشت.
نمي‌دانم چطور رسيديم به بيرون. باران ريز مي‌باريد. چادرم را دورم پيچيدم و گوشه‌ي ديوار اجازه نامه را خواندم. نه؛ باورم نمي‌شد. هنوز هم باورم نمي‌شود.
ـ از همين جا ماشين بگيريم بريم دنبال بتول. اين جوري جخ زودتر برسيم.
چه بايد مي‌گفتم؟ اين‌كه اصفهان جايي همين نزديكي‌هاست. همين دور و بر شهر؟ اما ما نمي‌توانيم برويم ملاقات؟
زهرا ديگر نمي خندد. چشم هايش را بسته واشك شره كرده روي صورتش. .هوا تاريك شده. زهرا بي هيچ حرفي از صندلي ماشين بلند مي‌شود. مي رود به طرف نرده‌هاي قبرستان. مي رود زير همان سنگ‌هاي خرد شده‌اي كه نمي‌دانم كجاست بخوابد. شيشه‌ي ماشين را پايين مي‌كشم تا نفس تازه كنم. ماه رفته زير همان ابر سياه. ديگر نشانه‌اي از او نيست. توي تاريكي خيره مي‌شوم به درخت هاي آن طرف قبرستان . شايد بتول‌خانم و اوس رضا را پيدا كنم كه جايي زير سنگ‌هايشان خوابيده‌اند. پيدايشا ن كنم و بخوانم «اللهم اغفر…» بخوانم.نمي‌خواهم از اين‌جا بگذرم. دلم مي‌خواهد بروم كنار آن سنگ شكسته‌ها و يك دل سير با زهرا حرف بزنم.

تابستان 1384